لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

شعر بلند کلمات

انگار کلمات در گنجه ام ته کشیده است

شروع میکنم ، زمستان است

خب که چه ؟ زمستان است دیگر

بیشتر بیشتر

برف و سپیدی اش یا نه کلاغ های آواره

آب های منجمد جوی های به برف نشسته

نه انگار کلمات در گنجه ام ته کشیده است

موش های نان ماشینی خور

که تا مرا می بینند بجای فرار

می ایستند قد میکشند

گربه وار نگاهم  می کنند .

از بخاری که بخاری نمی خیزد

این شعر من است که بی کلمات سروده می شود

در جیبم یا شاید آستین کتم

واژه ها را جستجو میکنم

آه کلمات ، کلمات ، کلمات

در سوگ شما چه بگویم

انگار احساس در گنجه ام ته کشیده است .

ترک های پا

پینه های دست

زخم های سینه

این همه هیچ

نه انگار همه جیز در گنجه ام ته کشیده است

مثل مردانگی در رگ مردی

مثل زندگی در تن برگی

یکی نیست ستاره آی ستاره برای دلم بخواند

یا آنجای قصه که لنگه کفشی

سیندرلا را به تحت نشاند

صدای خام ساز که از من

همین هم ساخته نیست

مثل صحنه ای از فیلم دلخواهم

که قهرمان داستان می خواهد بپرد

اما می ترسد

قهرمانانه می ترسد

و چون دیوانه ای به آبشار نمیزند

قلم نانجیب من کلمات را گم کرده است

و نرگس های من که بوی شبدر می دهند

نه انگار دنیا در گنجه ام ته کشیده است

کتاب های نیمه خوانده

آیه های نخوانده

سجاده های بی ساجده مانده

نه انگار خداهم ...

نه نه باور نمیکنم

انگار من در گنجه ام ته کشیده است

نه انگار خدا هم ...

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()