لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

شاعر آینه شاعر خنجر

تقدیم به تو که دیر شناختمت

این همه آهن ، یک دل احساس

مرثیه خوان غنچه ها  در دل رهگذران

گریسته از ابر

بر ارغوانی یک مزرعه برده

که به لای لای مادران در خواب

وگونه های زرد من

شکوهمند و فریبنده زیستن را فریاد می کند

از شب ناله های مرغکی حزین

تا رنج نامه ها به قلم جان بردگان به در

این همه آهن ، یک دل احساس

انگار هنوزبه گوش میرسد

بیست و سه بار

ضجه بر پیکر دختری که پا نداشت

لبانش پر خون

و صدف دندان هایش بیگانه

این قطعنامه ای است

برای تصرف همه مرداب های ساحل

و نی زار های درهم

امشب برای دل زردپوستی دیگر

یک امشب

برای مردمی که بارها در خویشتن

به احتضاری طولانی می کشی

برای همه بهمن های این سالها

و قافیه های مانده در کوره راه تاریخ

اعدام ها و برج های زمرد

این قطعنامه ای است

برای همه بوسه ها بر زنجیر

اینک اما دروازه  باغهای آینه

بروی تمامی  دختران دریا گشوده است

وشهر شطرنجی ذهن من

از همه سو ، از چهار جانب

تو را در آینه ها ی این باغ

با اشکی بی حاصل

فریاد می کند .

من لجظه ها بی وقفه

در این آب گیر کدر

بسیارگفتنی های ناگفته را

در هر شبانه ات

به گوش اشک های تیرگون خود

نجواگونه باز سروده ام

 اما تو

یک دفتر غزل های ناتمام

بر من جز این نخوانده ای

تا  همیشه

یک آینه آیدا

و آیدا یعنی

همه مردسروده های یک مرد

بی هیچ واهمه

از شب شورانگیز بوسه

تا غم برهنه پریان را

در هیئت آدمیان دیدن

و تنها آیدای تو در آینه

بگذار باران ببارد

که توچون رنگین کمانی

بدرآیی

یا مرغکی شوی

که بی دلان تو را ققنوس خوانند

بگذار از آتش عبوری دیگر

عبوری سبز تر از پیش

بگذار

هنوز در آتشی

هنوز چون ابراهیم

در سوگ یکتا سیاوشان در آتشی

و باز هم دهانت را می بویند

اما چون آفتاب متجلی است

دیگر کسی دوستت دارم را نثار هیچ نازنینی نمی کند

اینجا از بوی عفن

به مردارخانه ای می ماند

و انبوهی از شاعرکان

که  مدیحه سرایانی بیش نیستند

و ترانه هاشان را

به خرده نانی می فروشند

جملگی بی لب مانده اند

و روانشان را به همان وسوسه هبوط

سالهاست وا داده اند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()