لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

تو دريای من بودی آغوش بگشا

با نام خدا

چقدر دوست داشتم می توانستم در این وبلاگ روزنوشت داشته باشم اما بخاطر ترافیک شدید کاری و اینکه برایم خودنوشت بسیار کار دشواری است نتوانستم این امر را محقق کنم .

داشتم به این فکر می کردم که آدمها چقدر بهم شبیه اند و از هم دور چقدر در ظاهر هم شکل در ذات مختلف .

یادم هست یادداشتی از دوست داشتن در رویاهای خزانی نوشته بودم اولین یادداشت آن وبلاگ بود یک نفر ایمیلی برایم فرستاد که سخت مرا به خود مشغول کرد .

متن ایمیل خیلی ساده و بی آلایش بود اما معانیش بسیار عجیب بود که من بتدریج به هر یک پی بردم .

از آن یادداشت تا امروز تقریبا یکسال و اندی می گذرد . دوست خوب مجازی من در آن ایمیل به نکته جالبی اشاره کرده بود که عشق باید تو را به خود بخواند نه اینکه تو او را فراخوانی .

اگر می خواهی با عشق زندگی کنی باید عشق ظرف تو باشد نه تو ظرف عشق چرا که قلب تپنده پرخواهش بشر انبوهی از احساساتی که تو آن را عشق می نامی همزمان در تو پدید می آورد و هیچ گاه نمی توانی ظرف سره ای برای آن باشی . مدتها طول کشید تا درک کنم که این دوست مجازی که هیچ از او نمیدانستم و نمیدانم چه گفته است اما چندی است که به این حس رسیدم که عشق باید آغوش بگشاید چرا که همه از خداییم و بسوی او بازمی گردیم و خداوندگار مظهر آغوش گسترده عشق است .

.....

تو دریای من بودی آغوش بگشا

که می خواهد این قوی تنها بماند

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()