لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

...!!!

....

اي قامت بلند مقدس،

تنديس جاودان،

اي مرمر سپيد؛

 

اي پاكي مجرد پنهان،

در انجماد سنگ؛

 

من عابدانه در دل محراب سرد شب،

بدرود با خداي كهن گفتم .

هرگز كسي نگفته سپاس تو،

اين گونه صادقانه كه من گفتم .

 

ديگر مرا،

با اين عذاب دوزخيت

- مگذار

مهر سكوت را،

زين سنگواره لب سرد ساكتت

- بردار

 

از اين نگاه سرد،

با چشمهاي سنگي تو.

دلگير مي شوم .

 

اي آفريده من،

آري، تو جاودانه جواني،

من پير مي شوم .

 

در اين شبان تيره و تار اينك،

اي مرمر بلند سپيد،

تنديس دستپرور من،

پرداختم تو را .

 

با اين شگرف تيشه انديشه،

در طول ساليان ،

- كه چه بر من رفت -

با واژه هاي ناب

در معبد خيالي خود ساختم تو را .

 

اما،

اي آفريده من !

- نه ،

اي خود تو آفريده مرا،

- اينك،

با من چه مي كني ؟!

***

آه چه شام تيره اي، از چه سحر نمي شود

ديو سياه شب چرا جاي دگر نمي شود

 

سقف سياه آسمان سوده شده ست از اختران

ماه چه، ماه آهني، اين كه قمر نمي شود

 

واي ز دشت ارغوان، ريخته خون هر جوان

چشم يكي به ماتم اينهمه تر نمي شود

 

مادر داغدار من، طعنه تهنيت شنو

بهر تو طعن و تسليت، گر چه پسر نمي شود

 

كودك بينواي من، گريه مكن براي من

گر چه كسي به جاي من، بر تو پدر نمي شود

 

باغ ز گل تهي شده، بلبل زار را بگو:

(( از چه ز بانگ زاغها، گوش تو كر نمي شود ))

 

اي تو بهار و باغ من، چشم من و چراغ من

( بي همگان به سر شود، بي تو به سر نمي شود )

****

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

****

چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما

هميشه منتظريم و كسي نمي آيد

 

صفا گمشده آيا

بر اين زمين تهي مانده باز مي گردد ؟

 

اگر زمانه به اين گونه

- پيشرفت اين است

بي ترديد

حصار كاغذي ذهن را ز هم نشكافت

و خواهش من و تو

نيم گامي از تب تن نيز

دورتر نگذشت

كه در حصار تمناي تن فرو مانديم

و در كوير نفس سوز« من » فرو مانديم

نه از حصار تن خويشتن برون گامي

نه بر گسستن اين پاي بندها، دستي

***

هميشه مي گفتم:

« من و سكوت؟

محال است

« سكوت، عين زوال است

« سكوت،

- يعني مرگ !

***

سكوت،

نفس رضايت

سكوت،

عين قبول است

سكوت،

- كه در زمينه اشراق اتصال به حق -

دراين زمانه نزول است .

سكوت،

يعني مرگ .

***

كجاي اي انسان ؟

عصاره عصيان

چگونه مسخ شدي

با سكوت خو كردي

تو اي فريده هر آفريده

- بر تو چه رفت ؟

كز آفريده خود

از خداي بي همتا

به لابه مرگ مفاجاة آرزو كردي ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()