لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

رازی به نام خدا

درخت ، برگ ، باران

سبز ، زرد ، خاکستری

اینک :

مه ، دود ، غبار

هر سه در پی سه دیگر

قصه رنگ ، قصه دست ، قصه قلم ، قصه مو

قصه قلمو

تعبیر  همه نقش های در بیراهه مانده بوم های من

بیا مرا رسم کن

کار آسانی است

اول مشقم کن  از پی مشق من رسمم کن

کج و معوج چون منحنی من

که مرا خمیده است

یانیس ریتسوس راست می گوید :((همه چیز راز است ))

این قصه رنگ چون سلسله موی تو دراز است

پیامبری را گم کرده ام

پیامبری که دهانش بوی گس خون می داد

و خدا در رگ هایش یخ زده بود

من پیامبری را از تبار  راز  گم کرده ام

یانیس ریتسوس راست می گوید :((همه چیز راز است ))

و راز یعنی من ، یعنی تو و یعنی طبیعت

یانیس ریتسوس ، همه چیز که خداست

پس خدا هم ، راز است

پیامبر خون به دهان من !

و جگر درکف من !

من به رسم شبانی این بار تو را ای راز ستایش نمی کنم

موهایت را شانه نمیزنم

همه گوسفندان طبیعت را فدای قامتت نمی کنم

پیامبر من ! پیام آور من !

نمی دانی سرودن چه خونی به جگرم روان می سازد

خون دهان تو را

گوارای جگر من

پیامبر من

دهان گس تو را می ستایم

که سراسر راز است

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()