لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

داستانک

وقتی درخت از تحمل وزن اندک او شانه خالی کرد تمام خاطرات انتظارش برای رسیدن به بلندای آن کوی سخت و تکیه زدن به بازوان سترگ درخت آرزوهایش در گوشه چشمانش جمع شد و به بارانی سرازیر شد .  باید تصمیم می گرفت آنقدر دوستش داشت که شانه بازدنش را بی قید تحمل کند یا اینکه دلش را از زیر ریشه های فرو مرده در جان سنگ کوهستانی درخت تا چون بالهای کوچکش در گردباد حادثه ای تازه نشکسته بر گیرد و برود .

دوراهی عشق دوراهی بیم و امید بود برای آن پرنده که در ادبیات طبیعت هیچ الا تصوری دور از کهنه درختی پیر در ذهن نداشت .

پرید ... پرنده پرید اما نه بسوی افقی تازه و یا بازگشت از راه بازآمده . بلکه به روی نزدیک ترین تخته سنگ رها از بال زدن ایستاد . به درخت خیره شد . با خود گفت چه بی توقع دوستش دارم وزن من از ده برگی که از دور ترین شاخه سمت راست او خمیده است حتی کمتر است اما این دلیل نمی شود که مرا هم تحمل کند . با خود باز گفت اما این که نمیشود من سالها دوری او را به انتظار نشسته ام .آسمان به آسمان به شوقش پرکشیده ام دوستش داشتم حتی دوست ترش داشته ام این انصاف نیست ! مادر طبیعت ! سهم من از تغزل باد با شاخسار سبزش چیست ؟ من نیز یکی از دیگران .چه می شد اگر با من مهربانتر بود .....

تحته سنگ که از لمس تن پرنده بهاری دچار لذتی عجیب شده بود به با تنی پر از رخوت ماندگاری به آهستگی سر به نزدیک ترین حواس پرنده فرو برد و زمزمه کرد : شاید این درخت اندکی بی وزن تو را تاب نیآورد اما تو گرانقدر تر از اینی که دیگربر کسی چتر شوق نگسترانی . مگذار عشقت تنها نثار درختی باشد که چاره مگر دوری از تو ندارد . او را خزانی سخت و سرد آزرده و اینک لرزشی اندک سرانجامی مهیب را برایش رقم می زند . بیا و از دولتی و صولتی عشق بگذار بال هایت بوسه ای بر آن بوته ،آن را می گویم کمی دور تر از من است هم آنکه آفتاب بی رمق شولای ماندن بر او پوشانده است . زنند .

پرنده از سر سنگ پرید به درخت می اندیشید و به شوری که داشت خود اما غافل که بالهایش بی صبرانه او را به آن بوته که سنگش رهنمون بود می رسانند .

نسیمی وزید . نسیمی که خنکای یک رویا را به پرنده تلقین می کرد .و از سفری دراز که به یمن آن درخت رهسپار آن شده بود خسته و افگار به خواب فرو رفت .

عصرگاهی ملس به تکانه های نامنظم بوته خار از شیره دلچسب ان خواب منقار برکشید . چشم که گشود درخت را ندید . سراسیمه به اطراف نگریست تحته سنگ هم نبود . به بوته خار خود گفت کجا رفت درخت آمال من . بوته خمیازه ای کشید و گفت خواب که بودی کوه از درون لرزید . بی ریشه بود بی تکیه گاه در سراشیبی تند کوهسار سرنگون شدهم آن درخت و هم آن سنگ لغزان .  چه خوب که بر من نشستی وگر نه تو نیز در قعر آن دره طعمه رودخانه می شدی .  

پرنده انگار بازهم خوابش میآمد این بار آسوده خوابید .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()