لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

قیصر و ....

وقتی پدری می میرد

پورانش را قرار نیست

و ، دت ها را در فراقش پنچه است  بر صورتکان

آن هنگام که مادری می میرد

اندوه خاک سرد او بر تن گرم زمانه

زمهریری است مهیب

آن زمان که گلی می میرد

خارها دلتنگ ترین عشاق زمینند

و آن دم که لحظه می میرد

بشر غرقه در دریای مواج خاطره است

اینک شاعری می میرد

ستاره فرو می افتد

صحرا را سیل می برد

ماه را چاه

شبنم را باد

برگ را سرگردانی 

دل را مرگ

جان را دردی جانکاه  

شاعر که می میرد

قلب پرنده در سینه اش می گیرد

دخترک آفتاب گیسوانش را تاب نمی دهد

پسرک مهتاب بوسه او را جواب نمی دهد

انگار خدا هم به هیچ خیری سهم ثواب نمی دهد

شاعر که می میرد

غزل ها بوی کافور می گیرند

بهشت ، خویش را از خویش می راند

آدم ، هر دم

بی سیلان می ماند

کیست که مرا بسراید

کیست که دردم را واگویه کند

تا لبهای خاموش مرا

به تحرک سخن گویی با خورشید

برگ و سایه و بید ، وادارد

کلماتی چند امشب در هوای شاعر سرگردانند

ای کاش کلماتت بر لبی نشیند

انگار کلمه بی شاعر یعنی هیچ

گویی طبیعت بی شاعر یعنی هیچ

وقتی شاعر می میرد

خالی دستهای بشر

برهنه می شود

بهار ها بی عطر دلخواه میخک

خزان ها بی اشتیاق شورانگیز مریم

نرگسی ها پلک می بندند

بر سپیدپوش ترین قصل

رمق روئیدن زنبق در دره های تابستان

در، دم از کف می رود

ای کاش شاعر هرگز نمیرد

ای کاش شاعر تا نمرده است،  باشد

مرگ دینی نباشد بر گردن جاودانگی

......

برای همه شاعران زندگی ام

و برای احمد شاملو که خیلی دیر او را شناختم خیلی دیر . فرصت کم است

فرصت بس ناجوانمردانه اندک است .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()