لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

جمعه ای در کوهستان های شمالی تهران

کاش می شد با آبهای جاری رفت

بر دل قلوه سنگها ، شن وار

چون برگ های عاشقی که

نیاز تن های بند و رگ مانده شان را در رهایی آب به شور می سپارند .

بطری ها ی پلاستیکی بلا استفاده

بریده های پوست مانده هندوانه

که جای انگشتان دخترک

و دندان های پسرک

بر آن نقش بسته است

تباهی های وامانده از انسان طبیعت خوار

کاش جلبکی بودم پر کشش

برای چسبیدن به شاه سنگی در دل سنگی ترین کوهسار این سنگستان

یا مچاله کاغذی که اکنون پس از نوشتن این کلمات

من نیز تبه کارانه

به مادر درخت مادر زمین مادر کوهستان

تقدیم می کنم

دل شوره دارم  . سپید و بی چرک  به دل ، شوره دارم

اما اشکی نیست تا لحظات عقیم ابرهای سیروسی را

پشته پشته گریه کنم

بوی یاس ها کوچه مان که هر سحر گاه سه دانه چینشان می کنم

هر روز و هر روز در حفره های ذهنم متبلور است .

کاش دیداری بود میان ابر و صاعقه

و بادها فاصله میان لایه های من تا آیه های تو را

که آبستن است از دل مردگی

رعدی می زاد و می باریدم از تو

تو را می باریدم

شکوهمند و مهرزاد

یاوری ام کن

آسمان

 تا تغزل مسحور کننده این خزان

ابتذال همآغوشی مژگان سرمه سوده ام را

با نسیم بی هیچ مشاطه ای

معنا کند .

خزانا ! هیوا ! بگو خزانا

تا به دعای تو باران ببارد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()