لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

زکریا

زکریا برای او یک نام نبود . همه ی زندگی بود .... از عادت خوب کتابخوانی گرفته تا ساز بدست گرفتن و نواختن .... وقتی آمد مریض بود و نحیف وقتی رفت مثل یک سایه رفت اما با خودش همه ی خاطرات خوب کودکی را هم برد و در میانه ی کوچه ناپدید شد .

باور مرگش سخت ترین بخش داستان بود ... هنوز هم آبان  و خرداد برایش ماه های سخت خدایند  ... و شبهایی که بوی عجیب یاس در راه پله می پیچد و دست خط یادگاری ...

 

 

بعد از زکریا هیچکس او را به چشم یک زن نگاه نکرده بود .... احساس و همه چیز با یک نام پیوند خورده بود و یک جمله که او را می ترساند ........... تو نباید فراموش کنی که چقدر قلبت می ارزد ... تو نباید فراموش کنی که چشمهایت ، معصومانه قلبم را می شکند .. تو نباید فراموش کنی این اگر من روزی ، نباشم . فاصله ها زیادتر باشد آنچه مهم است قلب من است که اسم تو را تسخیر کرده است ... حتی اگر زیر یک آسمان نباشیم ... حتی اگر در یک دنیا نباشیم ... حتی اگر عاشق هم نباشیم ....

داستان زکریا ، تنها داستانی است که هرگز نمی تواند فراموش کند و خاطراتی که مبهم است اما هنوز وجود دارد ... 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()