شاهزاده ای در ماه
شاهزاده هر شب از ماه به زمین نگاه می کرد . شاهزاده هر شب سفر به زمین را آرزو می کرد . شاهزاده هر شب از تنهایی اش در ماه با ستاره ها حرف میزد .... شاهزاده بالاخره روزی ماه را ترک کرد و به زمین آمد ...
لحظه ی رسیدن به زمین رویایی ترین لحظه ی زندگی اش بود . با چشمهای بسته پایش را روی زمین گذاشت . چشمها را که گشود در دود شهرهای شلوغ گم شد ، گوشش از شنیدن بوق های ماشین های بی سرنشین کر شد ، و استخوان پایش زیر پایه های آسمانخراش ها شکست ....
شاهزاده در جنگلی از فریادها جاماند و هر کاری کرد شعرهای ماه در یادش نماند ... هیچ روباهی از اهلی شدن با او نگفت و راز گل سرخ را با هیچکس نگفت ...
گیاهی را نیافت سبز تا به حرفش گوش کند ! حتی ماری نیافت تا نیشش را نوش کند ...
شاهزاده به ماه برنگشت ودر زمین ماندگار شد ... او زمینی شد .
امروز خندان بود ، او هم از روی پای کودکی رد شد . دستش را روی بوق گذاشت و همه گل ها را میهمان دود کرد ... شاهزاده از ماه هیچ یادش نیست . شما از زمین چه چیز را بخاطر می آورید ؟
نظرات ()

