لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

نیایش

با نام خدا

 

 

گاهی فکر می کنم که چه خوب است که فرصت خواندن بعضی از کتاب ها یا آشنایی با برخی از دوستان را داشتم و چقدر به خداوندگار هستی در قبال این آشنایی ها مدیونم .

 

نوشتن نیایش یکی از کارهایی است که برایم بسیار جذاب است و این کار ذهن را طراوتی خاص می بخشد . اولین بار که از شکل کلاسیک نیایش که جذاب ترینش برایم عین القضاه بود بدرآمدم ستاره ای از آسمان کویر بخشنده یزد مجموعه ای شبان گویه از هیوا مسیح به زلالی شبانی که زلف خداوندگار را شانه میزد برایم از آسمان همان کویر فروفرستاد . این مناجات ها آنقدر بری از برج های بلند شهرم بود که ساعت ها روز ها و اینک ماه ها مرا گرفتار کرده است . خب از این دست کارها در میان آثار ادبی ما بسیار است چه اکنون و چه گذشته و آنچه مسلم است هنر نی ناله ها و هی هی هو هو ی هیوا بی تاثیر نبوده است .

 

این چند نیایش را پیش از این در معبد درمعرض دید دوستان قرار داده بودم امروز یادی کردم از بخشی از این مناجات ها خزان که میرسد نوای درختان باغ های تحول که هزاران بار بیش از بهار در آستانه او همهمه می کنند یکسان است  :

 

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

نیایش ساعت سه و سی و هفت دقیقه و بیست و شش ثانیه

 

 

خداوندا از قلبم به نقد زنگار تردید را بزدای

 

شولایی از یقین به آفریدگار و آفریده بر قامت خسته ام بپوشان

 

مرا زبان طبیعت بیاموز

 

تا از خورشید بخشش بیاموزم

 

از درخت تواضع

 

از ترنم جویبار موسیقی حیات

 

از کوه پایمردی

 

از دریا زلالی

 

از ماه پرستش

 

از کودک سپیده دم ستایش

 

از شبنم غلطیده بر برگ نیایش

 

از پرنده امید

 

از قاصدک نوید

 

خداوندا بر من ببخشای

 

دانش اما معرفت

 

بی نیازی اما همه نیاز به تو

 

سکوت اما همه فریاد

 

وصال اما صبوری

 

شعر اما شعور

 

در آستانه گناه مرا به خود وامگذار

 

در نهایت سرمستی مرابه خود وامگذار

 

مرا به خود وامگذار

 

معبودترین

 

 

دل آرام ، معبود ترین

 

شبم را ماهی

 

و آتشم را آهی

 

بردیواری که منم پنجره ای به ستارگانت بگشا و بگشا پلکهای افتاده ام را

 

به گل شسته ام دل (گل هم وزن دل )

 

نوری در دل سیاهی

 

بر ، ابری که منم آذرخشی فروفرست عین تحول و حول حالی الی احسن الحال

 

دل آرام معبودترین

 

بنده ای برگزین

 

بنده ترین

 

نه در خود بیننده ترین

 

نه چون منی کمترین

 

معبود تربن

 

انسانی برگزین

 

آن سان ، انسان ترین

 

 

سوگند به سوگندت

 

 

خداوندگارا

 

به کوهت سوگندی نیست و

 

به دریایت

 

به درختت سوگندی نیست و

 

به صحرایت

 

به ماهت سوگندی نیست و

 

به ستاره ات

 

به نورت سوگندی نیست و

 

به تاریکی ات

 

به همه ات سوگندی نیست و

 

به هیچ ات

 

به سوگندم و سوگندت

 

به من سوگندی هست

 

به من ات

 

به من جدا مانده از تو ات

 

به من جا مانده از خودت

 

به من

 

خواهم سوگند 

 

که مرا بازگشتی است

 

همیشه به سوگندت

 

به فریده ات و نکو آفریده ات

 

سوگند

 

به انسان و انسیه ات  

 

سوگند

 

رها مکن این تنهایت

 

و این تن هایت

 

 

برای خود ای خدای من

 

 

خدای خدای من

 

شایسته ثنای من

 

یاری ام ده  کفشهایم را ،   همه کفشهایم را

 

به دریا بیافکنم

 

برهنه پا برهنه پا  صبرم را

 

به صحرا بیافکنم

 

در آستان نور به خاکت ....

 

تا ماه برآید

 

با همه تاریکی شب همبستر گردد

 

و مهر  را آبستن

 

زمین را زاید

 

انسان را زی ید

 

و من آن گاه پیامبر عشق

 

در پی وادی طور

 

شبان همه رمه های شور ،  تشنه تشنه گرگ

 

با دهانی پر از خدا

 

و دستانی خالی از ریا

 

و دلی بی ادعا

 

و کلامی  بی آوا

 

و من آن گاه پیامبر عشق

 

ماه تو

 

مهر تو

 

زمین تو

 

انسان تو

 

خود خود ای تو

 

خود ای خدای من

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()