لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

مولای ماندگار شعر و حکمت

امروز روز بزرگداشت مولوی بود شاعری که شعرش همه حکمت بود و زندگی و هیچ وقت انگار این کلمات به پیری نمی رسند .

دو سال پیش حضور در یک  جلسه  وبلاگی وادارم کرد که بازهم به عشق فکر کنم شاید اگر بگویم بیشتر فکر کنم صحیح تر باشد چرا که عشق هم مانند زندگی چیزی نیست که از یاد برود و جاری است . البته بسیار یاد کردم  از مولوی و علامه محمد تقی جعفری .

اولین بار که با کلمه عشق مواجهه اساسی داشتم برمی گردد به نقدو تحلیل مثنوی معنوی به قلم پر توان استاد محمدتقی جعفری . و البته هر بار که یاد این مواجهه کردم(جوان شدم ).

استاد در بیانی ساده ، گویا معتقد بودند که عشق پدیده ای روانی است که قابل مشاهده نیست  و معرفت به آن از طریق دیگر پدیده های روانی آسان می گردد  و تناقضات را یا حل میکند و یا اینکه در خود هضم می کند . گاهی زیبایی های جهان را به چشم میآورد و برای روح عاشق تحفه ای جز حساسیت ندارد . عاشق را تا بی نهایت بزرگ می کند اما همچنان پدیده ای است اجتماعی .

من عجیب به این تعابیر معتقدم و بی تردید عشق را به کلمه معنا نمی کنم و سعی در معنای تازه ای بخشیدن به این کلمه ندارم . به نظر می رسد اگر بخواهیم عشق را دو قسم بدانیم آن وقت می بایست انسان را نیز به همان اقسام در نظر بگیریم . عشق کلمه ای است و بس.

بیماری و دردی درونی که عاشق را مبتلا می سازد بیماری ای خود خواسته و دلخواه . دچار بودن انسان را از درون نگری های متداول دور میدارد اما اگر وجه انسانی را نفی کند از داستان عشق خارج است .

این ابتلا هیچگاه مانع از بروز صفات عالی انسانی نمیشود بلکه انها را غنی تر و بی غایت می سازد .

اما  فرهنگ و ادبیات فارسی هیچ گاه شاخص و اندازه ای برای تعیین میزان عشق نداشته است . ادبای ما گاه با دیدن کوچکترین صحنه هایی که همان صفات عالیه را برجسته می داشته شاهکارهای بزرگ ادبیات فارسی را خلق کرده اند .

اصرار بر رنگی روحانی به عشق بخشیدن عین این می ماند که ما بخواهیم برای عشق انواع معانی را قائل باشیم . این ما هستیم که مانند چوبی رها شده بر موج عشق سوار می شویم ، بی آنکه بیم موج و طوفان های حائل را داشته باشیم و آنگاه که در این موج سواری به صخره های سخت حقیقت و مصادیق صفات الهی که نزدمان به امانت نهاده شده است بر می خوریم سرسختانه مشق توجیه رقم می زنیم و نفوذ مجازی را در عشق خلل و رخنه ای می دانیم .

طبیعت آموزگار بزرگی است درس می دهد و پی در پی درس می دهد و خداوند عالم بارها و بارها ما را به نظاره و تفکر در طبیعت فرامی خواند .

و همان گونه خداوند در ستایش و پرستش خویش انسان را بغیر از وسع او مکلف نکرده است در عشق و  پیمایش این حقیقت انسانی نیز هیچ انسانی بیش از توانش مکلف نیست . شاید توان من در یک لبخند و دریافت عشق از لبخند است و دیگری نه در گرفتن دست محبوب . بر هیچ انسانی نقصانی وارد نیست که دوست داشتن را به کمال نرساند مگر همه آدمان تکلیف دارند آدمیت را به کمال برسانند ؟

و در آخر به یاد صحبتهای هنرمندی افتادم که این اواخر با او هم کلام شدم ، می گفت دو نفر که با هم شروع می کنند اگر با هم پیش نروند و دیگری بخواهد برای اثبات عاشق بودنش ده گام به جلو برود در واقع این را درک نکرده است که فرصت ده گام مشترک را از خود گرفته است و انتظاری باطل را بر معشوق خود تحمیل ساخته است و من در تکمیل معتقدم نه اصلا این عاشق دچار تغییر نقش شده است چرا که انتظار خاصیت معشوق است .

و در آخر هدیه من به همه دوستان وبلاگی ام

چــشــم تـو خــواب مـیـرود یـا کـه تو ناز میکنی

 نـی بـه خــدا کــه از دغــل چشـم فراز میکنی


چــشـم ببســته ای که تا خواب کـنی حریف را

چونـکــه بـخـفـت بــر زرش دســت دراز مـیکنی


سـلسـله ای گــشــاده ای دام ابد نــهـاده ای

بـنـد کــه سـخـت مـیـکـنـی بـنـد که باز میکنی


عاشــق بی گـــنـاه را بـهـر ثــواب می کــشی

بر ســر کـــوی کـشتــگان بانـگ نماز می کنی


گـــه بـه مـثــال ساقـیان عـقـل ز مغز می بری

گــه به مـثـال مـطـربان نـغـنـغـه ساز می کنی


طـــبـــل فـــراق مـی زنـی نـای عــراق مـیـزنی

پـرده بــوسـلـیـک را جـفـت حــجــاز مـی کــنی


عشق منی و عشق را صورت و شکل کی بود

ایـنـکــه بـصــورتی شـدی ایـن به مـجـاز میکنی

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()