به خیابان ها نگاه می کنم
مدتی است وقتی در خیابان های شلوغ این شهر راه میروم به رفتار های مردم و حتی خود خیابان و درختها و گاهی موش ها و ... دقت می کنم و البته بیشتر به خود خیابان ها . گویا نگرانم در جایی از زمان فراموش کنم خیابانی که در آن قدم میزنم ...
حتی نوشته های روی دیوارها را به خاطر می سپارم انگار نشانی خیابان ها را دیگر از روی نقشه شهر نمی توانم پیدا کنم .
چندی پیش شعری از یک شاعر اسپانیایی خواندم که جالب به نظر می رسید .
آنتونیو مچدو می گوید :
ای عابر ، این جاده ی گام های توست
که همانا جاده گام های تو است و همین و بس
عابر ، هیچ جاده ای نیست
زیرا جاده با راه رفتن پدید می آید
و با نگاهی به عقب
مسیری که دیگر هرگز
آن کوره راه اول نخواهد بود
عابر ، هیچ جاده ای نیست
مگر صرفا رد پای زورق هایی بر دریا ...
خلاصه اینکه هر خیابانی با نگاه ما و با گامهای ما معنی می یابد حتی خاطرات خوب ما به خیابان های شهرمان هویت می بخشند ....
خیابان ولیعصر سالها برای من خیابان خاطرات و اندیشه هایم بود . این روزها دوست ندارم بیشتر نگاهش کنم . سعی می کنم اما دیدن انزوای یک گوشه اش دلم را پر از آشوب می کند .. تلاش برای هویت جدیدی دادن به این خیابان خیلی سخت است نمی دانم شاید ناممکن .
نظرات ()

