لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

الوند

نقال پیری

می شناسمش

پشت هلالی و نای بریده

دیشب میهمانش بودم

میهمان چشمهای در انتظارش

بر سر بلندترین دره رو به ماه

می گفت :

چشمانش بندرگاهی بود برای پهلو گرفتن

و خانه ی زیستنش سالها رو به نغمه ی باران

زمستان و تابستان

پائیز و بهار

اومی گفت :

دستانش مزرعه سبزی بود

 پر از گلابتون ناز موهای گندمی اش

چشمه ای در همان نزدیکی

همان که سهراب ساده دل

نانش را در آبش فرو می برد و

شاید رگ بریده طفلکی را

نوش نوش مینوشید

اشک در چشمش حلقه می زد و

آه می کشید و باز می گفت :

شب سرنوشت ایران و توران

شب آرش

شب کمان

از پس ابرویش به ناکجای داستان

هر چه مهر

هر چه بازمانده از مهر

در پس کوچه های الوند

در دامنه های پیر این رشته کوه

بر نقطه ای ناپدید

قایقش بی امید

 به گل نشست

سیاوشی باید

تا از هیمه ها به گلستان ها تبعید شود

سودابه ای باید

تا افسانه سیاوش ها ماندگار ترین شود

چه آسان است بر گرد مردار ها

چون کفتارها

پروانه وار بال سوختن

آری چون کفتارها

با غنیمتی از مردار ها

یادت هست ؟

نرون هم مردی است از تاریخ

یادت هست ؟

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()