داستان گلدانی که آب پس می داد
صدای قطرات آب در گوشم رخنه می کند در این غار هیچگاه نبودی و نیستی .. اینجا قندیل های یخ زده کسی را به یاد من نمی آورد اما من آنها را به یاد گلدان خالی از گلی می اندازم که به در خیره مانده است . داستان ما از اینجا شروع شد که تو بعد از ٣٣٣٣ روز دیگر برایم گل نیاوردی .. کم کم چشمم عادت کرد که در را بیشتر از تو جدی بگیرد .. داستان تو در جایی به پایان رسید که یادت آمد از کوزه گلی روی میز خوشت نمی آید و دوست نداری گلدان صدایش کنی ... داستان من وقتی به آخر رسید که کوزه بودم اما چون بوی کهنگی می دادم یک روز تمام دست خط هایت از بی مبالاتی و ترک خوردگی ام به آب رفت و تو قشنگترین شعرت را دیگر بیاد نیآوردی ...
خلاصه داستان من و تو و گاهی ما روزی شروع می شود روزی هم به سرانجام می رسد ... می شنوی صدای پشه ها دیوانه ام می کند ....
+
اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٤٥ ب.ظ ; پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
نظرات ()

