نوبت عاشقی
نوبت عاشقی ما فرا رسید
تو دل به پرنده های کوچک می بندی
من دل به حرفهای تو
خدای من
هوا را از من گرفته است
این نفس تنگی لعنتی
و ریه ای پر از چرک و خون
حالی برای دیدن خنده هایت
نمی ماند
وشاید فرصتی نمانده باشد
این جا
واژه ای جان می دهد
نه برای ترانه شدن
که برای در بغض فرومردن
گفته بودی
همه چیز به نوبت
نوبت ، نوبت عاشقی من و توست
بلند فریاد زدی
من فعلا هستم
آهسته در دلم گفتم
تو همیشه هستی
مثل عصرهای یکشنبه
به طعم یک لیوان
معجون شیر و پسته
دیدی
بالاخره نوبت عاشقی من هم رسید
و به مسلخ خواهم رفت ...
+
اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢۱ ب.ظ ; سهشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
نظرات ()

