لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

قدرت فکر

با نام خدا

اگر یک روز قدرت فکر انسان ها را از آنها بگیریم چه اتفاقی خواهد افتاد . بعضی وقتها انگار این قدرت از ما گرفته می شود . یا این که خودمان از خودمان دریغ می کنیم .

دوست داشتن آدمها را خیلی زیاد دوست دارم دوست داشتن آدمهایی که به من لبخند میزنند . از صبح تا شب انرژی کاری خوبی به من می دهند .

آدمهایی که روی پل تنهایی میبینمشان و آنهایی که مرا به قایق های کوچک خوشبختی شان نشانده اند و فارغ از امواج سهمگین زندگی خود را به سادگی های رفاقت ساده و بی توقع مان سپرده اند .

بازهم به یاد کوچه افتادم . ...

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت ...

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ....

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم .

روی این شعر در صفحات داخلی کتاب گزیده اشعار فریدون مشیری چند سال پیش شاید ۱۴ سال پیش نوشته بودم که کوچه بی تو به مخروبه ای ماند .خدایا قلبم را در کوچه های تنهایی رها نکن . آن روز عاشق بودم بیش از امروز خیلی بیشتر از امروز . عشق، خود زندگی است و عاشقی حس زیبایی است .حسی که یک مرغ مهاجر ندارد بلکه برجی دارد که کبوتر باران خورده به آن پناهنده می شود .برجی که فرسوده است اما زنده است هنوز پا برجاست هنوز ماندنی است هنوز هنوز .......

دلم برای کوچه تنگ شده است و برای شعر نرمش و برای شاعر دوست داشتنی اش . و صدای گرم بابک مشیری که اشعار پدر را به زیبایی آواز کرده است .

سیه چشمی به کار عشق استاد

مرا درس محبت یاد می داد

مرا او برد از خاطر ولی من

به جز او عالمی را بردم از یاد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()