لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

داستان من و من

ازش پرسیدم چرا عصبانی هستی ؟

گفت : خب دیگه ، هیچی مهم نیست !

گفتم : کی تونسته اینقدر عصبانیت کنه ؟

خندیدو گفت : تقریبا این روزا  همه می تونن کار سختی نیست

گفتم : حالا بگو ببینم از کی عصبانی هستی ؟

به خودش اشاره کرد وگفت : خودم

تعجب کردم . پرسیدم خودت ؟!

گفت : آره ، عصبانی ام چرا که زبون آدما رو بلد نیستم و هی اصرار دارم باهاشون حرف بزنم .

جواب دادم : طبیعیه ،تو آدمی ، باید بتونی با آدما حرف بزنی  مثه الان که داری با من حرف میزنی .

مایوس نگاهم کرد و گفت : من هیچ وقت نتونستم با آدما حرف بزنم و عصبانیشون نکنم .اونا حرفای منو پرت و پلا میدونن .

یه دفعه احساس کردم معنی حرفش رو نفهمیدم .

گفتم : خب یعنی هیچکس نیست که تو باهاش بتونی حرف بزنی  ؟ ( تودلم گفتم حتی من ) .

قطره اشک روی گونه ش رو پاک کرد و گفت : با سرخس تزئینی توی پاسیوی خونه بابابزرگ که از وقتی مرده ، خیلی دیر به دیر می بینمش .

گفتم : خب اون جوابم بهت میده ؟

گفت : آره کمکم می کنه که به حرفام بیشتر فکرکنم ، ما حرف همو خوب میفهمیم  و فقط شکلمون عین هم نیست .

حرفاشو نمی فهمیدم . شاید درست می گفت از بس ادبیاتش ساده بود در این زمانه تکلف خواهی ، قابل فهم نبود . دوستش داشتم و اینقدر دور بودن از ذهنیاتش که به سرخس هم کلامش حسودیم شد .

خوب که فکر کردم دیدم همه این سالها ، گیاهی او را فهمیده و من هرگز .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات ()