لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

گرد از رخ نازنين به آزرم فشان

بنفشه باشم یا ...

کاش بوته یاسی باشم در تن هزار ساله کوچه باغی خشتی

عطر بگسترانم تا هفت خانه

و از من خاطره ای باز ماند نه به رندی که به سبکبالی

بر هفت آسمان

به قداست هفت

و به قول اسماعیل خویی

(بلوغ سرشار کهکشان ها را دریابم

وباغ هستن را بنگرم

و ...)

به تو نگاه سپارم تا ناگهان

جهانم زیبا شود .

مرا ببوس و بهارانم کن

(زانکه من زاده تابستانم

دلم از نام خزان می لرزد )

شبانه با شب چشمانت

ستاره بارانم کن

عجب شبی نشسته در کنج نگاهت

عجب مهی نشسته در آسمان شبم

شولای سرخ نیاز بر تنم

و خاطرات کهربایی تو نقش بسته بر دلم

می بینی سازم امشب ناکوک نگاهت شده است

و همایونم به شور تو دشتی دشتی دشتی

گنگ ترینم سنگ ترینم

مانی بی ارژنگ ترینم

بر دل آرزوهای شبانه ام

خوش لحن ، خوش آهنگ ترینم

می بینی در دل کلمات گم می شوم

بی شک نفس نبریده افسانه مردم می شوم

چرخی می زنم

چوبی می زنم

و به دل ....

زخمه ای

زخمه ای

زخمه ای بر تارچه ای

و .....

خیام این میان چه می گوید ؟

در هر دشتی که لاله زاری بوده است            از سرخی خون شهریاری بوده است

هر شاخه بنفشه کز زمین می روید               خالی است که بر رخ نگاری بوده است

باشد که بنفشه باشم در دشت های فردا

اگر هم خار باشم

خاری بر ساقه لاله ای چون تو

که پیش از چیدنت به دستانش ....

آینه را گواه که خالی بر رخ است
که خاری است بر ساقه ات ......

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()