بهار کودکانه
می دانی چه چیزی دختر بهار را از آمدن دوباره منصرف کرد ؟
می دانی چرا شبیه اوایل پاییز شده یا رنگ تابستان را به خود گرفته و بهار نیست ؟
دختر بهار شب اول سال را به انتظار نشسته بود .
سیاهی آمد و پرسید بهارک کی به پایم برمیخیزی ؟
دخترک سرش را چرخاند و نگاه کرد.
سیاهی رفت و بهار بازهم تنها شد .
نسیم آمد و بر بهارک قصه وزید
: باهار خانم چرا آسمون دلتو نمی بره ؟
- نسیم مهربون دلم گرفته ، بارون چار اش نیس ، دنیا تو دلم جا نمیشه
نسیم ماند و بهار به سوی پنجره رفت .
باران در گوش نسیم نجوا کرد :
بهار دخت چشه ؟
- میدونی از وقتی تو ناز کردی و هی نیومدی ، دل دنیا رو تیرگی گرفت دنیا کدر شد ، بعد هی بزرگ شد حالا دیگه اینقدر بزرگ شده که تو دله باهار خانم جا نمیشه . سلاطون گرفته . دنیا تاوقتی کوچیک بود دنیای ما بود حالا دیگه ماله سیاهی و خیلی چیزای دیگه اس . این فقط درد دل باهار خانم نیستا ، زمستونم با همه سردیش میناله از دست هوای سربیش .
: راستشو بگو تو خبر داری از وقتی من رفتم چیکار میکنه بهار با اون همه عشقی که تو دلشه ؟
- آره جای خالیتو شبا با مهتاب پرمیکنه و روزا با آفتاب . تو چی میدونی از دل باهار .
بهار پنجره را بسوی آسمان باز کرد و با آسمان انتظار کشید تا کودکی سنگی به سویش رها کند بلکه به گوشه ابرها بربخورد و کمی ببارند .
نظرات ()

