آسمان دلم برایت تنگ شده مثل یک بادبادک
گاهی دوست دارم ساعت ها به آسمان نگاه کنم . قدیمتر ها که کوه می رفتم فرصت بسیار مناسبی بود که نگاه را به دل آسمان بسپارم و به کلیشه ای معمولی مثل یک روز آفتابی یا ابری بسنده نکنم .
صبح موقع رفتن به محل کارم ، سرم را بالاگرفتم که آسمان را نگاه کنم احساس کردم هجوم ساختمان های اطرافم به حریم آسمان ، نمی گذاشت لذتی که همیشه می بردم این بار تجربه کنم .
چقدر دیدن این آسمانخراش ها که خیلی از ما را در خود جا داده اند وحشتناک و دل آزار است . رنگ سیمان و از همه بدتر سنگهایی که چون قبرهای ایستاده بر تن این قطار های واژگون از ابر ، جا خوش کرده اند .
دلم یک آسمان می خواهد بدون برج ، بدون برج نشینان که اغلب رنگ برج هایی بتونی ، افقشان را سیاه کرده است .
دلم یک آسمان می خواهد پر از پرنده و شوق رسیدن بهار ، نه دریاچه سرب
من به قدر انسان بودنم و حق تنفس ، مجالی می خواهم که دمی سبک و بازدمی سبک تر داشته باشم .
در همان چند ثانیه که به آسمان نگاه کردم ، از نگاه غاصبانه بشر به طبیعت بیزار شدم .
این شهر خیلی شلوغ است آسمانش بیشتر به کلاهک یک دودکش می ماند .
آقای برج ساز ، به آسمان رحم نمی کنی به کودکان قوطی کبریت نشین رحم کن .
به فرهنگ بسته بندی شده همسایه از همسایه خبر ندارد انگار
آسمان دلم برایت تنگ شده مثل یک بادبادک
نظرات ()

