زبور تنهايی
با نام خدا
محمدرضا شفیعی کدکنی در زبور تنهایی اینچنین سروده است :
آسفالت
باران خورده
مثل فلس ماهی ها
تنهایی ای
آن سان که حتی سایه ات با تو
گاه آید و گاهی نمی آید
در بی پناهی ها
ای کاش می آموختیم سایه ای نباشیم که گاه بیآییم و اغلب نیآییم و پناهگاه بی پناهی ها باشیم نه آسفالتی که ردی محزون از باران ، فلس وار بر تنمان بنشیند و ما از روشنی تهی .
سایه بودن هنر است و سایه افکندن مهارت . طول سیاهی یک تیر برق هم میتواند سایه باشد اما سایه گسترانیدن تنها در خور درخت است .
شفیعی کدکنی باید این را هم می گفت که:
- تنهایی ای آن سان که هیچت سایه ای نیست -
پاره ای از اوقات دلم برای دریاپرمی کشد برای بوی نمناک ساحل و شرجی نفس گیر، اما امروز نمی دانم چرا دلم برای جلبکهای روی موج گیر ها و بوی عجیبشان تنگ شده است . اگر نور نبود سایه معنی داشت ؟ و جلبکهای روی موج گیر ؟
نظرات ()

