لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

شاعر دختر جام

جامدار جم

راز ، بهار،  درخت  ، تو  و من ، نابرابری ،زبان سرخ ،سر سبز  ، نسیم  و سیب

نادر نادر پور را به دختر جام شناختم  شعری که امشب شما را به آن میهمان میکنم  نادره ای است سره از دفتر نادرنادرپور .

رازی میان ما

 می گفتم : ای درخت
می گفت : جان من
 می گفتم : آشیان بهاری ؟
 می گفت : اگر بیاید ، آری
می گفتم : از بهار چه خواهی ؟
 می گفت : از بهار ، جوانی
می گفتم : از نسیم ؟
 نمی گفت
آه ای نسیم !‌ رازی در این نگفتن است 
 آیادرخت را چه هراسی است
از گفتن نیاز نهانش ؟
آیا تویی که با همه نرمی
قفلی نهاده ای به دهانش ؟
شاید که او امید دویدن را
 بیم درنگ و شوق رسیدن را
 پر سوی آفتاب کشیدن را
 لب ناگشوده از تو طلب دارد
آیا تو ، راز او را نشنیدی ای نسیم
 یا با سکوت ،‌ پاسخ او دادی ؟
 یا با زبان برگ سخن گفتی ؟
آه این زبان مشترک توست با درخت
 ایا به او نگفتی : ای دوست
 من می روم ، تو رفتن نتوانی
 منن می رسم ، تو بر جا می مانی
این نابرابری چه عجب دارد ؟
بی رحمی ای نسیم
من با درخت ، همدم و همدردم
 هم سبزم ای برادر ، هم زردم
من نیز ، آرزوی پریدن را
 پرسوی آفتاب کشیدن را
 همچون درخت ، از تو طلب کردم
اما اگر درخت ، کلامش را
 زیر زبان برگ ، نهفته ست
 من با زبان سرخم فریاد می کشم
بی رحمی ای نسیم
ایا زبان سرخ ، سر سبز را هنوز
بر باد می دهد ؟
 از این خطر ، چه باک ؟
این حرف را درخت به من یاد می دهد
پس بشنو ای نسیم
 ما هر دو را به سوی بهاران بر
تا آفتاب رابشناسیم ، ای نسیم

....  .

 و در دفتری دیگر زیباترین سیب یادگاری از حوا

سیب ها وقلب ها

 ناخن کبود برق
 روی شیشه ی شکسته ی افق کشیده شد
 چندشی درخت های لخت را فراگرفت
خال سرخی از نگاه برق
 روی گونه ی سپید سیب ها چکید
گونه ی سپیدشان تلألو طلا گرفت
ای فروترین و برترین فروغ
 ای طلیعه ی بهشتی و جهنمی
 پس چه وقت خال سرخ می نهی
بر دل سیاه آدمی ؟
سیب ها رسیده اند
 قلب ها هنوز ، نه
 ای فروترین و برترین فروغ
 پس چه وقت
 پس چه وقت
پس چه وقت می دمی ؟

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()