لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

سفر

خواجه نگه دار مرا

مرا هنوز همتی هست سفر نمی کنی ؟

سفر کن تا زنگار از دلم بزدایی آری سفر کن و هیچ میاندیش در این شبانه ترین  .

سفر کن اگر شب تو به شومی من آراسته تر و ترس نگینی تر از ستاره در آسمان تو که من باشم .

بیا بگریز . اما مستیز . با من مستیز.  سفر کن  به عزم آغاز به ترجمان شکوه به رهایی از اندوه داس بدست که خرمن آرزو را شانه بیداد می زند .

جاده آبستن است از تمنای لمس گامهای تو .گامهای نیاز تو به رسیدن ، معیار تازه ای است بر فواصل غربت .

از دریا از جنگل از مه از باران از نور از عبور از جلبک های سبز نشسته بر تن صخره های غرور که موج موج مرا می شکند و.... مرا هنوز همتی هست تو اما سفر کن .

همسفر

همسفر

همسفر

ن

می

خواستی  ن ه

می خواستم اما

ن ه

با پای پیاده تا نور روی تو پای پیاده تا نور روی تو

مرا هنوز همتی هست تو نیز همت کن

سفر کنیم از شور مایی به ......

سفر کنیم .

با پای پیاده از تو بسوی من از من بسوی نور

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()