جراحی قلب
جراحی را می شناختم که قلب را خوب طبابت می کرد .
روزی با کارد به سراغم آمد .آن روز من درمانده و پریشان حال بودم و شماره به شماره نفسم را مدیون غمی که فرو میخوردم و بازمیگشت . گفت باید زواید قلبت را جراحی کنم و من چون به مهارت و صداقتش ایمان داشتم قلب بیمارم را به تیغش سپردم .
دیروز دیدم که تیغ جراحی به دست بازهم به سویم می آید به او گفتم : قسم می خورم هیچ زایده ای در قلبم نیست به نفسهایم گوش کن ! . سری تکان داد و گفت : نه این بار زایده ای که بر قلب خویش دارم می زدایم .تو زایده ای هستی بر قلب من باید از قلبم جدایت کنم و این گونه تیغ بر من گشود .
هنوز خون از پیکره ام جاری بود و او سبکحال می رفت . به او گفتم : چگونه بی من توانی ؟او پاسخ داد با تو نمی توانم .تاکنون نیز هزاران بار شریانهایم را منقلب کردی و در تمام این مدت قلبم سکته های تورا تحمل کرده است .
اینک از من و قلب و بریده های جسمم گلی مانده است بر جای که روزی خداوندگارم به میزبانی مهر آن را دل آفرید . و هر قطره خشکیده خون مهری بود که بر او می ورزیدم . نمی دانم چرا با این همه خونی که از من رفته چرا هنوز تا او را به خاطر می آورم آن پسمانده گل رنگش سرخ می شود .
نظرات ()

