لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

هلنا

فراموش ناشدنی (جایی در زمان)

 

شاید صدای تو بود

که مرا به این باور رساند، که تو بودی

درست مثل رود، که بر هم می زند

آرامش درونم را

 

ایمان داشتم، که خواهم یافت

اثری از روح محبوب او را

ایمان داشتم، که او همه چیز است

تا آن لحظه که باورم را خاموش کرد

 

در شبی سرد و زمستانی

صدایش را تا رودخانه دنبال خواهم کرد

 

ترکم کن، برای همیشه ترکم کن

و باقی بگذار هر آنچه می توانی

 

جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره به دیدارت خواهم آمد

آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود

جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده

و تو در ژرفا سقوط کرده ای

 

در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم

جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند

آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید

اکنون به آهستگی به خواب رو

 

چگونه دوباره نخستین بار رخ می دهد

هنگامیکه خاطرات همچنان در درنگ هستند

چه چیز باعث شد تصور کنم او هستی؟

هلنا برای همه مرده، برای همه

 

هیچ چیز او را به زندگی باز نمی گرداند

وانمود نکن که دوستت داشته ام

باری ایمان آوردم که دیگر رفته است

و از درون تباه شدم

 

ترکم کن، برای همیشه ترکم کن

و باقی بگذار هر آنچه می توانی

 

جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره به دیدارت خواهم آمد

آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود

جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده

و تو در ژرفا سقوط کرده ای

 

در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم

جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند

آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید

اکنون به آهستگی به خواب رو

 

از پی من قدم به نور بگذار

بر روی دریاچه ای از اشک برقص

تو را رهنمون خواهم بود

و یا همین امشب ترکم کن

بیش از آن جلو رفته ام که بخواهم همه چیز را دوباره آغاز کنم

با کسی همچون تو

 

جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره دوستت خواهم داشت

آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود

جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده

و تو در ژرفا سقوط کرده ای

 

در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم

جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند

آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید

اکنون به آهستگی به خواب می روم

 

 

دیگر نوشت :

 

در دهکده سرد ما که تابستان ها هم رودخانه ی یخ زده آبی نداشت هیچ زنی به زیبایی هلنا نبود .او بی شک با گیسوان بافته طلایی خورشیدی بود که دل افسرده هر مردی را زنده و زنده و زنده تر می کرد .

وقتی در یکی از شب های سرد زمستان دهکده ما خبر آوردند که او را در جنگل دیده اند که سرگردان است بی شک آرزو می کردم یکی از هزاران کاجی باشم که حریر دامنت به ساقه پوسیده ام بوسه می زند چنان آفتاب که بر سر نیزه های سوزنی ام بوسه می زند .

آن شب در دهکده کوچک ما همه گفتند هلنا هلنای زیبا برای همیشه رفته است او را در تابوتی سرد با لباسی از ابریشم آبی و روپوشی با کلاه قرمز ، در دل خاک رها کردند .

از آ ن دم من مشهور شدم به دیوانگی  . کودکان مرا مجنون خطاب می کردند و برایم داستان می ساختند .

آن ها نمی دانستند تو با آن دو چشم که مرا می برد به  پاک ترین معابد سرزمینم در قلبم زنده ای و من ایمان دارم که تو را درجایی از همین زمستان پیدا خواهم کرد در حال غذا دادن به پرندگان و یا دست کشیدن به سر کودکان .

هلنا تو با من حرف می زنی آن چنان که کوه با رود خانه های زمهریر زده. هلنا بانوی زیبای دهکده کوچک ما

و من ایمان دارم که تودر خاک نخفته ای . من به دفاع از همه رویا پردازی هایم و دروغ هایم و برای دل خوشی همه کودکان که مرا با سنگ می زنند فریاد می زنم :

           صدایت را در جایی از زمان می یابم و اثرت را در قلبم

 

این داستان بر اساس ترانه ای از گروه کملوت که در بالای دیگر نوشت آمده روایت شده است .

این ترانه را می توانید دانلود کنید

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()