لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

نا (ميرا)بلاگ

اوراق را روی میز گذاشتم و همگی در سکوت آن ها را تماشا کردند . بوئنیه زودتر از دیگران رو برگرداند و اتاق را ترک کرد . دئیر در چشمانم نگاه کرد. میتـــــــــــــــــــــرسید . بعد اوهم از اتاق بیرون رفت . میرا از پشت  شانه هایم اوراق را نگاه می کرد .صورتش را نمی دیدم ، ولی نفسش را حس می کردم . بالاخره جلو آمد و دستش ، مثل این که اتفاقی باشد ، روی دست من جاگرفت .

پرسید :

- می خواهی کثیفشان کنی ؟

-آره

خم شد و لبهایش را روی ورق کاغذ گذاشت .......

( خواندن میرا در شبی که تا صبح ساعات متمادی به خودم و همه کسانی که وبلاگشان را دوست دارند فکر کردم ، نجات بخش بود . نوشته کریستوفر فرانک نجات بخش بود ، ترجمه لیلی گلستان نجات بخش بود و البته لطف ثمر احتشامی  در معرفی و آوردن این کتاب ، نجات بخش تر ).

تصمیم به ننوشتن شاید آسان تر از نداشتن راه برای نوشتن است . نه اینکه با قلم نمیتوان نوشت نه اصلا اما من این دنیای مجازی را دوست دارم . زندگی در دهکده های مجازی قدم زدن در کوچه پس کوچه های شگفت انگیز اما آشنایش را ،رد شدن از پل هایی که مرا به کسانی پیوند می دهد و اهالی این دهستان چقدر دوست چقدر رفیق چقدر اندیشه . دنیای شیرین نویسندگی برای خود و خودخواندگی با دیگران .

نمیدانی هم ولایتی ،هم کوچه، هم سایه تا چه اندازه نوشتن را در این مجال دوست دارم . چقدر دوست دارم صورتم را به این صفحه ای که می خواهم و می خواهی سپیدی اش را پر از خطوط خودنوشته هایمان کنیم ، بچسبانم .  دوست دارم . دوست دارم .

شاید به گریه ناخواسته من بخندی اما من این صفحات را بارها و بارها بوسیده ام . .....

برای همه کسانی که دلشان برای نوشته های وبلاگی شان تنگ می شود .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()