لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

حديث نامکرر

آنکه نقشی دیگرش جایی مصور می شود

                                                  نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می شود

عشق دانی چیست سلطانی که هرجا خیمه زد

                                                  بی خلاف آن مملکت بر وی مقرر می شود

تو اتفاق تازه  زندگی من بودی !  زندگی حدیدی بودی که ناگهان مانند رودخانه طغیان کرده به دهکده ام جاری شدی و خانه های نه چندان مستحکم اندیشه ام را چون چوبی بر بستر خود شناور ساختی .

زندگی  را در سه مفهوم تجربه می کنم زایش -دلدادگی - مرگ  و تو وقتی حادث شدی هر سه مفهوم یکباره بر من حادث شد .

تو حادثه ای بودی که نمیشد از  تو فرار کرد من نتوانستم از ویژگی انسانی گریز از شرایط خاص در لحظه حضور تو بهره بگیرم . اگر فرار می کردم می توانستم به منطق انسانی ام امیدوارشوم به نظر من آنچه مانع از فرار انسان از آن چه رخ میدهد است فقط عشق است . تولد و مرگ تغییرات فصل ها و .... همگی عشق است و عشق واژه ای بی وزن است یعنی عشق را با وزن هستی نمی توان تعریف کرد همانند واژه خدا

گاهی فکر می کنم خوانندگان مطالبم مرا از خواندن این خطوط به آنچه در چهره ام می گذرد بیشتر از فکرم آشنا هستند .

امشب مثل بارانی که هیچ گاه آمدنش را خبر نمی دهد نوشتن بر من بارید .

درست  هنگامیکه دلت را امروز یا فردا به خاک می سپاری عشق را لمس می کنی ومثل لحظه جداشدن در حیاط پر برگ مدرسه از مادر و چقدر مضطربی چقدر این عشق در دسترس است و سپری می شود .

عشق چیزی است که مرا به خانه تو می کشاند و روحم را به جسم . حتی اگر نام این عشق مرگ باشد و خانه تو گور سرد من . مهم این است که زندگی با تو مهیا است هر لحظه به شکلی دیگر . برگی میشوم هر فصل در انتظار رنگدانه دیگر .

زایش دلدادگی مرگ همه در لحظه عشق یکباره بر من نازل می شود .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()