لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

ريلکه

طبق معمول ناگهان بیگاه فرا می رسد .

دردناک ترین تجربه ات چیست ؟

امشب از آن شب های فزونی است نیروی اغواگر (بقول یکی از صاحبدلان) احساس،  وجودم را قلمروی تاختهایش دانسته و ترک تازی می کند آن سان که شراب تلخ وش علاج واقعه دلتنگی ام نیست و نیست .

حس نوسان غریبی است شاد ، غمگین ، پرهمهمه ، خاموش ....

و تو مرا کاهش می دهی .اکسیدوار،  زنگار بسته بر دلم را کاهش میدهی دم و بازدمم صدای ناله ناقوسیست  در بعداز ظهر شنبه فردا که  اخبار هجوم جزام  را به دهکده کوچک ما منتشر می کند .

غمگین نیستم سالها پیش ،  کاوه ای ، صورتکی آهنین  بر جزام چهره ام ساخته است و در پناه آن نقاب همیشه زیسته ام شاد اما شاد غمگین اما غمگین و...

میخک سپیدی که بر مزار این صورتک نثار می کنی  از مزرعه سالهای کودکی اش چیده ای و خود هرگز نمی دانی .

هرگز نمی دانی که کیستی در برابر این بی بی بی لب ، لبی نه برای گفتار که برای بوسیدن دستهای تو .

شهرزادی که قصه هایش هیچ کدخدایی را به خواب نمی برد چه رسد به امیری چون تو .

بیا با هم برگردیم نه بیا باهم برویم عزیمت کنیم از از یک به سه بی آنکه پایمان  خط سوختن را لمس کند . بیا نسوزیم و تا آخر بازی برنده باشیم .

آموخته ای که چشم ها را بخوانی ؟ چشمها الفبا دارد ، مژه ها اعراب این الفبا هستند و پلک ها اما ...... نه تو فقط فکر ها را می خوانی ؟ تو خطوط را می خوانی تو حتی لب خوانی هم نمی دانی و وای بر من که هیچ الفبایی نمی دانم الا نگاه .

نگاهت بامن گفت که هیچ گاه مرا زیبا ندانستی

ریلکه می گوید :

بگذار زیبایی ات خود بگوید

بی چند و چونی

تو سکوت می کنی

او به سخن درمی آید : من هستم !

....

می خواهم بگویم هیچ گاه به زیبایی به من نگاه نکردی تو فقط جزام پشت صورتک را دیدی اما خوب ندیدی که زیر پوست جزامی ام چه رازی نهفته است .

من سکوت می کنم به احترام نگاهت سکوت می کنم تو اما مرا .....

اما بدان که سکوت نکردم که زیبایی خود رازگشایی کند تو الفبای نگاه را نمی دانی من اما هیچ الفبایی را ....

تنها،  گل کودکی گل نوجوانی گل سالهای عاشقی  . میخک سپید را از یاد مبر . مرا از یاد مبر

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()