خواب در چشم ترم می شکند
امشب عجیب دلم برای فروغ فرخزاد تنگ شده است و آن منظومه های زنانه اش که بی شک در تاریخ شعر امروز ایران تکرار نخواهد شد .
نه اندرزی و نه پندی یکایک وصف الحال
فروغ شاعر لحظات بی نیازی است و نیاز را به زیباترین تعابیر سروده است
دامی است بر سر راه پرندگان کوچک احساس و ..
گاهی دلم برای احساس می سوزد اما امشب دلم بیش از همه بر صداقت فروغ سوخت که گویی کمتر به آن کسی پرداخته است
آنقدر کلماتش در ذهنم تکرار شد که وادارم کرد یادداشتی از او بنویسم
شعر فروغ نماینده همه ناخوانده های در پستو مانده است
گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از ایینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟
لیک در اینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟
نظرات ()

