لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

از سیزده سالگی خوب

متنی که در ادامه خواهم آورد، اولین نمایشنامه ای است که نوشتنش را به بهانه شرکت در مسابقات دانش آموزی در سیرده سالگی تجربه کردم  . ورق زدن یادگاری های آن روز ها باعث شد که به این متن برسم . نثر ساده اما ترکیبی از اشعار شاعران نویی که روزگاری اغلب اوقاتم را با خواندن شعر هایشان میگذراندم .مهمان من باشید :


 

 

به نام خدا

     دختری روی تخت  نشسته و کتابی را سخت در آغوش می فشارد ، چشمانش را می بندد و زیر لب می گوید : خدایا چه تنهایم

( اتاق او دارای یک پنجره است که از پس آن به غیر از شب هیچ چیز قابل روئیت نیست ودر امتداد نگاه صبورانه دختر وقتی که چشمانش را می گشاید تصویری است که بر دیوار آویخته شده و این عکس تصویری است از منظره یک دشت که از فرط شقایق به آتش می ماند در غروبی دل انگیز در اطاق تختی هست که رویش از اطلس سپیدی پوشانده  شده و در قسمت فوقانی تخت از دیوار تاری آویزان است و در طبقه  بندی کتابخانه اش به جز یک عروسکهای دوران کودکیش را جاداده بقیه کتاب است دختر اینک پیراهن سر تا سر زردی به تن کرده و تنها در اتاق یا بهر شرح دهم در خانه نشسته ولی انگار در دلش آشوبی است اضطراب از سراسر وجودش زبانه می کشد و او می کوشد با بی اعتنایی ترس را از خود دور کند چرا که این اولین بارنیست که مادر و پدر به خارج از خانه رفته اند و اولین شبی نیست که در تنهایی بسر می برد ولی امشب ، شب دیگری است . موهای خرمایش را را بافته و آرام آرام اشک می ریزد گویی می خواهد از جهانی دل بکند و تنها خدا را می خواهد عجب هوایی دارد این اطاق چقدر مهربانانه ما را پذیرفته و منتظر زمان است )

در همین هنگام از سمت راست صحنه شخصی وارد می شود و

-         نویدا ، نویدا

دخترک در حاشیه از ترس رنگش می پرد از صندلی با شتاب بر می خیزد و به شخصی می نگرد و می گوید تو کی هستی ؟

شخص نزدیکتر می آید و می گوید :سلام ، یک مسافر

:اینجا چیکار داری ؟ منو از کجا می شناسی ؟

-         آمدم تا با هم به سفر برویم دوست داری همسفر باشیم ؟!

دختر در حالی که هنوز از ترس برخود می لرزد ناگهان حس عجیبی پیدا می کند انگار که آشنایی دیده باشد با شوقی کودکانه می پرسد : به کجا

-         به امتداد صحرای غربت یا آشنایی ستارگان دوردست

دختر حالتی حاکی از بی حسی به خود می گیرد و بر روی زمین می نشیند و می گوید : آه عجب دلم گرفته و رویت غربت رنگین قریه ها را آرزو دارم و هیچ چیز مرا از هجوم بی انتهای تنهایم نمی رهاند 0 (آهی از ته دل )

از ابتدا ی صحنه که وارد می شویم دو نفر را  می بینیم در حال نزاع و نفر سومی هم هست که از کشته شدن یکی از آنها فریاد ی از نهاد می کشد کمی جلوتر از آنها نفراتی در حال صحبت کردن و در حال کتک زدن طفلی هستند و در آخر صحنه برده ای در حال کشیدن سنگی بزرگ و نهادن آن روی سنگهای دیگر است

دختر و غریبه از ابتدای صحنه وارد می شوند  دخترک بی اختیار می گوید: آه چه درناک است این جوان برومند کیست چرا کشته شد آن یکی صیحه میکشد کیست ؟

شخص در حاشیه دست اورا با خود همراه می سازد و می گوید : هابیل بود فرزند آدم این آغاز اولین جوشش تلخ دشمن در رگهای انسان است هابیل کشته از بابت آن یکی است دخترک ببین چه صیحه سر داده اقلیما است خواهر دوقلوی هابیل و قابیل برادر هابیل بخاطر رسیدن به اقلیما او را مکشد بیا برویم

 

در این هنگام به جمعیت وسط صحنه می رسند  در چشمان بیگانه اشکی می درخشد و می گوید : اینها برادران یوسفند آن یکی را می بینی هیوراست او نمی خواهد  یوسف را بکشند و آنها می خواهند یوسف را به چاه بیندازند ، افسوس مهر یعقوب ، یوسف را به چاه افکند ند کین برادران !

دخترک قدمی جلو می نهد و می پرسد این یکی کیست ؟

             در حالیکه صدا را در گلو می اندازد می گوید ): اینجا سرزمین چین است ، همانجایی که دیوارش را از اجساد بردگان روی هم چید ند و با شلاق و خون آنرا ساختند

( دخترک ضعف می کند و روی زمین می نشیند سپس با توام با بغض می پرسد : تو کی هستی ؟

شخص او را بلند می کند و می گوید : هموکه سالهاست از رانده شدن آدم به زمین تا کنون از قلبها رخت بسته ام انسانیت !

دخترک با لحنی اسطوره ای می گوید : تشنه هستم آب بده من از سیاحت یک حماسه می آیم فراتر از سهراب و نوشدارو من از سیاحت نبرد انسان با فطرت حیوانیش می آیم و چه بارها که مغلوب می شود و مغلوب می شوم 0 من از پشت پرچین ذهن از مرداب سالهای دور از انسانیت از حواشی دریاچه چند سالگی  و چند باره گی  ام می آیم که قرنهای متمادی بر آن خاک نشسته است 0

( در حالیکه شجاک می افتد و بر می خیزد (روی زانو )  می گوید ): من ، من  از هجوم یک طوفان از یک بلا که همان حقیقت است بارها خود را بر زمین کوفته و بر خاسته ام 0

بیگانه وارد صحنه می شود به دنبال او دخترک در حالیکه پرسشگرانه به دستهای بیگانه نگاه می کند می پرسد : چه در دست داری؟

: بیا ببین اینجا مصر است این چون که از صهیون بدی گفته است ، ناچار برادر است 0

(عکس بعدی را نشان می دهد و می گوید ): اینجا سرزمین آپارتاید است

(عکس بعدی را نشان می دهد و می گوید ): این یکی فلسطین و آن هم لبنان است

              خوب بنگر(( صحبت از آزادگی  پاکی مروت ابلهی است

                              صحبت از موسی عیسی و محمد نابجاست ))

-         سپس چقدر انسان تنهاست

: هم تنها و هم دچار

-         دچار ، دچار به چه ، اصلاٌ دچار یعنی چه ؟

:او تنهاست و عاشق اصل خود و همیشه تنهاست و در آغوش شکننده ساعتها می آرامد تا موعد رسد

(دوخترک         می رود و جلوی او قصد رفتن دارد را می گیرید و می گوید ): پس من باید در این غم در این عشق فرو روم ؟

: نه تو در بستم های روزگار شنا می کنی و نگاه های پرسشگرگیاه را پاسخ می گوید و این همان غم است که خود را در آن می بینی غم لبخندهای بی شائبه روزگار است روزگار است مطمئن باش و مطمئن باش که این عشق را به وسعت انسان و انسانیت خواهد رساند و اندوه آن نوازشگر خاطرات در اوج خستگی خواهد بود نوازشگر خاطرت زمانیکه از روز مه گهی ها دلتنگی ! و این دلتنگی را اگر عاشقانه بنگری آنرا قشنگ خواهی دید و تو به عبث نیامدی که به عبث بازگردی ! (راه می افتد )

- کجا می روی ؟

: صبح می دمد و من مهمان تنها دیگرم که او هم در این غم فرو رفته

-         ای کاش همیشه می ماند با تو احساس عجیب زندگی به من دست می دهد !

: نه وصل ممکن نیست ! همیشه بین من و تو و تو و عشق  یک وجب تهی است و تو باید روشنتر از اهتزار اشیا باشی تا صدای فاصله مان را بشنوی ، بشنو این صداست که تو را آرام خواهد کرد به رود!

 

(ومی رود این  صحنه به پایان می رسد )

1- فریدون مشیری

دخترک سر را از روی میز بر می دارد و کتاب را نگاه می کند با خود ولی بصدای بلند می گوید :

کتابم خیس شده ، آیا همه رویا بود، گریه هایم واقعی و رویایم شیرین ! آه خدایا !

و در آخر این را زمزمه می کند : (( روزگار مرگ انسانیت است

                                            من که از پژمردن یک شاخه گل

                                            از نگاه ساکت یک کودک بیمار

                                            از فغان یک قناری ، در قفس

                                            از غم یک مرد در زنجیر

                                                            حتی قاتلی برادر

                                اشک در چشم و بغضم در گلو ست

                                و نورین ایام ، زهرم در پیاله اشک و خونم در بسوست

                               مرگ او را از کجا باور کنم ؟))

 

 

(با اقتباسی از شعر اشکی در گذرگاه تاریخ سروده آقای فریدون مشیری و بکارگیری کلمات نغز اشعار سهراب سپهری )

 

1- فریدون مشیری

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()