لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

دختران و پسران فردا

 

امروز یکی از روز های شیرین زندگی من بود . شاید کمتر روزی را به این خوبی گذرانده باشم .  محل کارم ساعت هشت و سی دقیقه  صبح از شعبه قبلیم تماس گرفته شد دوستی آن طرف خط پرسید خانم پولادزاده یه خانمی تماس گرفته شماره شما رو خواسته من موبایلت رو ندادم اما شماره شعبه رو دادم گفتم در جریان باشید گفتم مرسی . ایشون خودشونو معرفی نکردند . همکارمحنرم گفت نه . تا لحظه ای که تلفن شعبه زنگ خورد و با من کار داشت دلشوره عجیبی داشتم . گوشی را گرفتم آن طرف صدای ظریف دختری که برایم آشنا بود اما حافظه ام یاری نمی کرد که این صدا متعلق به چه کسی است ؟ پرسیدم ببخشید شما ؟ خندید گفت شما هنوزم وقتی می خواهید برید شعبه از وسط پارک لاله رد میشید ؟
تعجب کردم این کیه خدایا ؟ آهان معصومه تویی ؟
- بله
: خوبی دختر؟ من و از کجا پیدا کردی ؟
- ساده بود از محل کارشما
: کجایی ؟
- آمدم تهران برای چندروز
باورم نمیشد خب شاید چون داستان آشنایی من و معصومه و عادل خیلی عجیب بود اما سعی و تلاش این خواهر و برادر ستودنی ترین تلاشی بود که من تاکنون دیدم .
ماجرا اینظور شروع شد که:
سال ۸۳ محل کارم حوالی خیابان فاطمی بود بنابراین صبح ها از وسط پارک لاله پیاده روی می کردم . مدتی بود هر روز صبح دختر و پسر جوانی را می دیدم که در قسمت خاصی از فضای سبز پارک با دفتر و کتاب پهن مشغولند .
خلاصه اینکه این ماجرا یک ماهی ادامه داشت و برای من عجیب بود که این خانم و آقای جوان آن موقع صبح مشغول درس خواندن هستند .
خلاصه اینکه کنجکاوی مجال نداد و یک روز به طریقی با دختر خانم صحبت کردم . اون خودشو معصومه و پسر جوان را برادرش عادل معرفی کرد و گفت که برای کنکور درس می خوانند . یک ماهی دوستی ما به همین ترتیب ادامه پیدا کرد وبرای من عجیب تر این بود که کم کم به زمستان نزدیک می شدیم و هوا سرد تر می شد اما این دوکماکان میامدند و درس می خواندند.. یک روربالاخره دل رو به دریا زدم و گفتم اگر دوست داشته باشید من یه مقدار تو درستاتون بهتون کمک کنم . هر دوشون با خوشحالی پذیرفتن .
کم کم باهم دوست شدیم .عصر روزهای بارانی خیلی جالب میشد از مادرم خواستم که اجازه بدهد سه روز در هفته عصرها بچه ها بیان خونه ما و درس بخوانیم .
تا اینکه یک روز از معصومه پرسیدم شما از چه ساعتی شروع میکنید به درس خوندن گفت از ساعتی که ناپدریم هنوز از خواب بیدار نشده از خونه می زنیم بیرون وقتی هم بر می گردیم که میدونیم خوابه.
از شدت ناراحتی احساس می کردم سرم می خواد بترکه حالا گذشته از اینکه مشکلات بزرگ این دوقلوها چی بود اما تلاششان برای تحصیل و مصون نگه داشتن دیگر افراد خانواده از مشکلات ناشی از حضورشان در خانه برایم ستودنی بود و اینکه عادل غروب ها در یک تعمیرگاه موتورو دوچرخه کار می کرد و خرج خواهر دوقلویش را می داد .
سرآخر نتایح کنکورامد وقبولی شان و در نهایت مسافرتشان به شیراز برای ادامه تحصیل پایان خوشی بر این دوستی پارکی ما بود . معصومه در رشته ریاضی کاربردی و عادل مهندسی عمران .
و امروز چهارسالی از آن روزها گذشته و شنیدن صدای دختری که ظاهر نحیف او به دختر ۱۳- ۱۴ ساله بیشتر شبیه بود برایم عجیب لذت بخش بود .
امیدوارم همه دختران و پسران تلاش گر و ساعی به اهداف بلند زندگی شان برسند و فکر می کنم که تحمل مشقت ها از آنها انسان هایی دیگر می سازذ .

هر چند که( سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش )

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()