لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

درخت و ابر

  تصور کنید درختی را در کویری دور دست تر از عرصه فکر . کهنه درختی که حسرت عبور پرنده ای یا پرتابه سنگی از سوی کودکی بر دلش زنگار بسته است . تنها و در خیالش در بند ریشه ای که در زمین می دواند و رقص شنهایی که هر روز به سروصورت او می آویزند . لحظاتش روز ها و شب های گرم گرم سرد سرد  در عطش قطرات باران در آرزوی جوشیدن چشمه ای به زیر و .... روز اول بهار ابری که مسیرش را گم کرده بود از سر این درخت گذشت درخت بیچاره که فکر می کرد رسم کویرنشینی را تغییری افتاده و  با شعف به سوی ابرنگاهی کرد و گفت : می دانم سرزمین کویر را عشقی نیست نه گلی نه گلستانی و نه هزاری که به نوایش هم سازی کنی ؟ من که هیچ الا اشعه خورشید بر تنم بوسه ای از سر هوس سوزاندنم نزد امروز آیا دل سیاه و سنگین تو بر احوال تنهایی من سوخت که از افق من عبور می کنی ؟ ابر که از گمگشتگی بر فراز کویر ناراحت و خشمگین بود در برابر کلمات درشت درخت سیاه بخت تاب نیاورد و برق در چشمانش درخشید و کهنه درخت پوسیده در آتش آذرخشش  سوخت . شاید اگر درخت رسم غریب نوازی می دانست اینگونه به طعنه به استقبال ابر بارانی نمی رفت اما ای کاش ابر را تحمل بی یار ماندگی درخت بود تا به جای تلافی شکوه های چند ساله درخت بر او فقط چند قطره ای آب می افشاند تا تاول شکوفایی بر دل کویری درخت ننشیند . درختان کویری مخازن عشقند که مسیر آب را با ریشه هایشان دنبال میکنند و مستانه ستایش می کنند به تیغ تیغ خارهای تنشان . 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()