لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

لبه تیغ

گاهی باید رها شد
روی تیزی یک تیغ راه رفت و ....
باید ساده شوی تا بتوانی به سادگی آدمها را درک کنی .
پیچیدگیهایمان ما را وادار میکند که دیگران را عجیب و دور از ذهن ببینیم .
اصلا لازم نیست برای کشف آدمها ذره بین به دست بگیریم کافی است به آینه نگاهی دوباره بیاندازیم .

هرنیازی که در وجود ماهست در دیگران هم کم وبیش حضور دارد . هیچ کس نمیتواند دایره نیازهای دیگری را تنگ کند چون احیانا احساس لزوم نداشته باشد .
چقدر ما گاهی نیازهای خودمان را بر دیگران مقدم می شمریم .فراموش میکنیم به همان اندازه که ما به صدای زندگی نیازداریم همسایه کناری به موجهای ساجل آرام زندگی دلبسته است .

گاهی از یاد می بریم که  زندگی فقط سهم ما نیست . این یک داستان مشترک است و از همه بیشتر به فهم نیاز دارد تا گذشت و فداکاری و از پی آن منت .

باز صدایش درگوشم زمزمه میکند مثل همان دختربچه چهار ساله داستان من :

آن شاخه ای که درختش شکوفه ای بر تن او نمی نشاند تنها جرمش دوری از آفتاب است و بس وبهار برتن فسرده او جادویی نمیکند تا لذت شکوفایی درتنش متبلور شود .
این جرم درخت است که خود را درگیر دایره های تکرار ملال انگیز نموده است و نخواسته یکبار که شده به جای ریشه تنیدن محض در خاک سربه سوی آسمان  ان شاخه مهجورمانده برگیرد .
اصالت بی طراوت ریشه ای پوسیده است که به خاک هم چیزی نمیدهد چه رسد به حیات .

در آخرمیهمان من باشید به شعری از دکترشفیعی کدکنی :

آرایش خورشید

اگرمی شد صدا را دید
چه گل هایی
چه گل هایی
که از باغ صدای تو
به هرآواز می شد چید
اگرمی شد صدا را دید .....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧
comment نظرات ()