لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

اندوهت را با من قسمت کن

با نام نیک و نکویی

امروز از آن روزهای عجیب خدا بود از صبح چندین بار تصمیم گرفتم به روز کنم اما نمیشد دست آخر حادثه ای مرا به خود خواند و ....

یادم هست شاعری بود از جنس صحرا  به لطافت دریا . من شیفته طبیعتی بودم که در شعرش جاری بود و ...

شاعرمی گفت :

می توانیم به ساحل برسیم

اندوهت را با من قسمت کن 

شادیت را با خاک

و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان است

مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد

من پاسخ دادم  :

فرض کن که اندوهم با تو قسمت شد نصف نصف

آن ذره به مقدارم که خاک شادیم را پس می زند و مرا ....

من خود جوی نحیفم عزیز غرور دیگری در من جاری است

یعنی امید داشته باشم که چون گنجشک پر بزند و بگذرد ؟

شاعر می گفت :

اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است

با شترهای سفید صبر در واحه تنهائی

می توانیم بساحل برسیم

و از آنجا

ناگهان

با هزاران قایق

به جزیره های تازه برون جسته مرجان

حمله ور گردیم

من پاسخ دادم :

همه اندیشه ما چراگاه اسبان  عریانی غفلت است

واحه تنهایی نه واحه  تن هایی که در آستانه دریا

مهمان ساحل توهم شده اند

خاطره می گوید که به مرجان نتاختم او به جرم هیچ  

مرا و مرا و مرا از سراچه خلوتی سرنگون خواست

شاعر حوصله می کند و بازهم می گوید :

تو غمت را با من قسمت کن

علف سبز چشمانت را با خاک

تا مداد من

در سبخ زار سپید کاغذ

باغی از شعر برانگیزد

تا از این ورطه بی ایمانی

بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد .

این بار میشکنم از پا در میآیم من غمم را با تو قسمت کنم ؟ چشمان کویری ام را با خاک

مدادت را بردار زمین رس شوره بسته ام را که از دریا سربرآوره است غرق شعرت کن .

بی ایمانی ام را را به خنجرت سر ببر

بی ایمانی ام را

شاعر ! امشب غمم را با تو قسمت کرده ام خاک را گوشزدی کن تا سرمه سودی چشمانم را زودتر در کام گیرد و قلبم آرام گیرد .

میهمان من منوچهر آتشی شاعر درد کوهساران و نشاط نخلستان ،  با شعری از منظومه آواز خاک . شاعری که شهرم سالها میزبان او بود و .....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()