لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

صبح است ساقیا قدحی ....

امروزصبح عجیب ترین شروع من بود تا بحال هیچ وقت اینگونه از خواب بیدار نشده بودم رویایی و دست نیافتنی .تا ساعتها مبهوت این اتفاق بودم .
شب گذشته خیلی دیر خوابم برد شاید بخاطر صدای زوزه باد بود و بهم خوردن شیشه ها صدای اذان که آمد پاشدم پنجره اتاق خوابم را باز کردم و نیم ساعت بعد به یک خواب عمیق فرورفتم و...
احساس کردم کسی به شدت تکانم می دهد فکرکردم مادرم بیدارم می کند چند بار پهلو به پهلو شدم وسنگینی چیزی را روی پایم احساس کردم ترسیده بودم جرات نداشتم ملحفه را کنار بزنم با ترس و لرز بالاخره اینکار را کردم دیدن تصویری که جلوی چشمانم بود اصا باور کردنی نبود  . سه کبوتر از کبوترهای همخانه من در اتاق نشسته بودند یکی بالای سرم روی قسمت بالایی تحت و دیگری پائین تخت و سومی هم روی زمین . از شوک دیدن این صحنه قدرت تکان خوردن نداشتم به سختی پایم را جابه جا کردم دیدم نه این ها اصلا تکان نمی خورند . بالاخره پاشدم نشستم سرجایم کبوتر سوم هم که روی زمین بود به دوتای دیگر پیوست و در چند سانتی متری من نشست . با خودم گفتم اگر از روی تخت بلند شوی می پرند و ...
از روی تخت بلند شدم آمدم به سمت اتاق پذیرایی دوتای دورتر پریدند از صدای بال زدنشان وحشت عمیقی به وجودم افتاده بود به پذیرایی که رسیدم در کمال ناباوری دیدم کبوتر سوم دنبال من به این اتاق آمد دیگر نتوانستم ادامه دهم نشستم روی زمین و اشکم سرازیر شد . کبوتر مرا رد کرد و چرخی در پذیرایی زد و برگشت و دوباره روی تخت نشست و من مبهوت نگاهش می کردم .
عجب داستانی دارد این اهلی شدن . رفتم صورتم را شستم بر گشتم دیدم لبه پنجره نشسته او سر می چرخاند و بعد هم پرید .
شاید زیباترین صبحی بود که داشتم از بوسه های پدرم که صبح ها برای بیدار کردم غافلگیرم می کرد دلچسب تر بود .
ناخودآگاه به یاد حمید مصدق افتادم و ...

بال و پر ریخته  مرغم به قفس
تاگشایم پروبال
پر پروازم نیست
تا بگویم که در این تنگ قفس
چه به مرغان چمن می گذرد
رخصت آوازم نیست .

بعضی از دل ها انگار اسارت برایشان دلچسب تر است ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧
comment نظرات ()