لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

آیدای تو باشم در کدام آینه ؟

راز آتش در چشم نهفتن

بیرق پیروزی در نبرد نابرابر تقدیر 

آغوشی گشاده برای زیستن و نرمه جایی برای آسوده میرانیدن

و طهارت آسمان را از آن خود کردن

چه اندازه سخت و چه میزان دلچسب است زن بودن

آیدای بی نگاه آغازین شاید من نه آن باشم که با نخستین نگاهم آغاز شوی

دستانم بوی آشتی ندارند که دوستانی باشند یاری گر .... دشمنانی هستند ....

آینه بلندی که قامتت را در آن نظاره کنی نیز بر پیشانی ام گسترده نیست

حتی رقصی بر انگاره های ذهنم به خوش نوازی یک نی لبک نمی لغزد

تو !  در آینه آیدایی چون من ؟ .....

اما عمری دراز در من بنگر نشاط آدم شدنم را

شور از دنی به پری رسیدنم را

و پیکری که تنها در نگاه تو گسترانیده شده است بسان برکه ای رو به مرداب رفته راکد و متروک

و نیز حضوری که می خواهد دوزخی نباشد اگر از اهالی بهشت امروز نیست

و رودخانه ای برای تعمید آنچه گناهکرده ای و آنچه گناهکارم خوانده است .

گرچه سپیده دم با دستهایم از بستر رخوت بیدار نمی شود اما غروبت را با نم غربتم زلال و بی تردید ، رنگ دیگری خواهم داد .

همیشه کویر بودن و کویر ماندن مرا به خود خوانده است اینکه همه در من باشد از بود و نبود شاید نیارزد به آنچه قلب است و من در اویم .

شاملو و آیدایش در آینه امشب مرا به خود خواند و مرا بار دیگر با کلمه بسیط زن آشتی داد .

شاید روزی آینه آیدایم باشی اما مهم این است که من آیدا باشم چه آینه دار چه بی آینه ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()