لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

بانوی تو

نرگسی ترین گلی
وقتی نور از سرشانه هایت
اوج می گیرد و خورشید
از تو گرما می گیرد .


عطر بودنت نیستی را
در پس کوچه های هستی
گم میکند .

تو قامت گسترانده ای
به سوی مشرقی ترین ستاره
و هر روز بامدادان
با ، مدادی از زردی امید
در دور دست های یاد
دامنی از نور
بر تن کوه های دور
 می پراکنی

انگار تاکستانی از شرابی
به وقت مستی  گنجشکان
از دمیدن تراوت صبح
و مخمور ترم می خوانی
به وقت چشم گشودن بر افق روزانه ام

کندوکندو عسل
در کام کامرانی دلم
آب میکنی
آن هنگام که در یک مژگان گشایی
با ابرویی از غرور
خواب خفته در چشمانم را
که مملو است از رویایت
به خاک های خوب می سپاری

صداقم را شاخه نباتی
و شمع های نیم سوخته ام را آینه
مرا به مهریه رهایی
در سرزمین موسائیت
به عصایی و ید بیضائی
به یک تکه از نان مقدس
کبوتران حریمت
وشهدی از شراب کلامت
بانوی خود خوان
که هیچم جز این
راهی به شاهراه تکامل نیست

همه بادهای موافق
این سفینه بر گل نشسته را
به یمن نغمه های بر دل نشسته ام
به سوی ساحل امنت
رهنمایند

تو

شبنمی ترین سپیده ای

آن هنگام که غروب

هستی دخترکی را به تاراج می نشیند

و یادواره جز بوسه پری از داستان فروغ

در دل او باقی نمی ماند

که شب از لمس سرانگشتانت بمیرد

و سحرگاه با اولین قطره باران

متولد شود

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()