لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

مسافت من تا بهار

فقط بیست و چند روز مانده
دلشوره آمدن عید همیشه با من است از فروردین هر سال شروع و تا لحظه سال تحویل ادامه دارد .
هوای اسفند هوای عجیبی است دل آدم را تا بی نهایت های دور میبرد . تا روز های خوب نوحوانی خرید های دلچسب عید و دست آخر باران های عجیب و غریب تهران .
روزگار دختر بچه با دو بافه موی آویزان . شوق خوردن خوراکی های بازاری و .......
هفته دیگری که از راه برسد یک هفته به عید نزدیک تر می شویم و خیال سبز سبزه و کوزه و عطر دیوانه کننده میخک که بهار ها در خانه من جای مریم و نرگس را می گیرند .
امسال دوست دارم یک ظرف پر عدس سبز کنم و چند خوشه گندم .
خوشه های گندم را ببرم برای پدر بزرگ که عید ها با خیام خوانی حال و هوای خاصی به اهالی خانه می داد و چند سالی است که دیگر در میان ما نیست .

و اما مسافت من تا بهار .....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()