گندم
تو
آغاز حرمت بارانی
به آسمان آبی دل من
من اما
آذرخش یک ابرم
که میزند آتشی براین خرمن
تو گندمی ، خوشه خوشه خواهش زردی
و با شقایق دل سوخته ام همدردی
ولی به وقت دمیدن به جسم خسته من
چه ناله سر کنم چه شکوه امان از این سردی
تمام لحظه های با تو بودنم رفته بود از یاد
به صبح آمدنت گیسوگشاده ام در باد
بغل بغل نرگس نثار لحظه وصل
مگر به خواب ببینم
که از نگاهت دوباره دل شده شاد
از آن شبی که دگر ندیده ام رویت
قرار ندارم هر دم زچشم جادویت
چه اشک ها که سرازیرشد زگوشه چشمم
روان شدم به هوای تو
بر سر کویت
تو
بلندای قامت فرهاد
که کوه بی تیشه سجده آوردش
من اما
هستم هلاهلی شیرین
که نیست مرهمی بر لحظه لحظه دردش
+
اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٠٥ ب.ظ ; شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
نظرات ()

