لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

خاطره ها

امشب شب عجیبی بود تارسیدم دلم هوای حمید مصدق کرده بود رفتم سراغ گزیده اشعارش کتابی که یکی از نزدیکانم ۱۴ سال پیش وقتی ۱۲ساله بودم یک روز گرم خردادی به من هدیه داده بود روی برگ ابتدایی کتاب این گونه نوشته بود : برای تزئین کلبه خاطرات خوب تو ( از کلیشه ای بودن جمله چشم بپوشید) . تا این جمله را برای بار نمیدانم چندم امشب دیدم بی هیچ هدفی کتاب را گشودم و انگار ....

حمید همیشه برایم دنیایی از جذابیت بود برای همه شعرهایش یادداشت مینوشتم شاید تعداد یادداشت های کاغذی ام درباره این اشعار دوبرابر کتاب است .

و امشب چقدر زیبا و چقدر بجا ، بندی از  این شعر سراغم آمد :

.... چه روزهایی خوب

که در من و تو گل آفتاب می رویید

به شهر شهره شعر و شراب می رفتیم

به کهکشان پر از آفتاب می رفتیم ....

به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم

و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت

زچشمهای سیاهت همیشه می خواندم

به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی

درون آن برهوت

این من و تو (ما) مبهوت

فریب خورده به سوی سراب می رفتیم .

به یاد آوردم که در همان زمان من بندنبال منظومه کامل درفش کاویان به کتابخانه ای مراجعه کردم و امروز دقیقا همان روز بود در سال ۱۳۷۲ و بدلیل نا مرتب بودن کتابهای کتابخانه به یک خاطره کتاب خوانی دیگر رسیدم غرش طوفان الکساندر دوما و ماجرای تجربه عشق از پس قلم جادویی و ترجمه منصوری که مجذوب کننده آن سالهایم بود . نمیدانم این کتاب را خوانده اید یا خیر اصلا با محتوای کتاب و ارزشهای فنی آن کاری ندارم . نام این کتاب مرا به یاد عشق معصومانه آندره به کنت دوشارنی می انداخت و خیلی چیزهای دیگر . چقدر من با این عشق صبور گریسته بودم. حتی موسیقی ای که همراه خواندن این کتاب می شنیدم امشب با یادآوری روزی که برای اولین بار به اولین جلد این کتاب رسیدم در گوشم تکرار میشود مجموعه ای از موسیقی های ارکسترال جهان بود که آثاری از کلود چیاری، رونی آلدریچ و فاستو پاپتی را شامل میشد بعدها شنیدم که تحت عنوان ارکسترهای بزرگ جهان بصورت رسمی منتشر شد . چقدر من سولینزارا را دوست داشتم دقیقا قطعه ای که کتاب را با آن شروع کردم . وای حتی بیاد می آورم که در شبهای امتحانم بود و برای اینکه خانواده به این کتابخوانی بی موقع ایراد نگیرند کتاب را باز میکردم در کشوی میزم می گذاشتم و کشوی میز را نیمه باز و با زاویه عمودی آن را می خواندم . خرداد برایم طعم گسی دارد طعم خاطرات نوجوانی که زود به جوانی رسیده و حتی کودکی که ....

و باز هم حمید در بندهای میانی شعری که امشب مرا به باغ خاطراتم برد :

و چشمهای تو با من همیشه می گفتند :

رها شو از تن خاکی

از این خیال که در خیل خوابها داری

مرا به خواب مبین

بیا به خانه من

خوب من

به بیداری

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()