تنها خداست که می ماند
بعضی از آدمها باهوشند اما بازیگر های خوبی نیستند .
بعضی دیگر هوش متوسطی دارند اما بازیگرهای خوبی هستند .
بعضی از آدمها ، فقط فکر می کنند باهوشند و خوب بازی می کنند .
خلاصه اینکه تعداد کمی از آدمها نه بازی می کنند و نه از هوششان علیه دیگران استفاده می کنند .
گاهی ما نمی خواهیم برای کسی کاری انجام دهیم هزار و یک راه نرفته را می رویم که طرف مقابل را در شرایط فرار ، قرار دهیم .
گاهی ما از آدمها ، خسته می شویم و آنقدر خسته کننده رفتار می کنیم که انتقام عادتی که ترکش هم موجب مرض است را از طرف مقابل بگیریم
خلاصه اینکه عده ی کمی از آدمها ، وقتی خسته می شوند و یا نمی خواهند برای دیگری خوب باشند ، صادقانه اعتراف می کنند .
تنها خداست که می ماند ....
از این همه یادگاری های تلخ ، همیشه آنی که قلب را تلختر می کند ، تا ابد ذهن انسان را پر می کند ....
این روزها هوای دلم ابری است
این روزها ، یاد جزیره ای می افتم که در آندامان با قایق از کنارش رد شدم . جزیره ای که خواب خدا را در من تداعی می کرد و من عاشقش شدم .
این روزها ، هوای دلم ابری است . درست شبیه این جزیره و ابرهای آن روز ... روی یک قایق کوچک و همسفری با جهانگردانی از سراسر دنیا ...
آن روز خوب ابری و آشنایی با خانم ژوانگ ، عکاس چینی که مثل من تنها سفر می کرد و معتقد بود آندامان ، یکی از شگفت انگیز ترین دریاهای دنیاست .
آندامان دریایی است میان خلیج بنگال ، تایلند ، میانمار و مالزی و اندونزی ... درواقع این دریا جزیی از اقیانوس هند است . جایی از زمین که زیباترین جزایر را در دل خود جای داده است . عکسی که در این یادداشت قرار دادم مربوط به نزدیکی های جزیره پی پی است که در جنوب تایلند قرار دارد . این جزیره بی شک یکی از زیباترین جزایر استوایی با صخره های آهکی ، سواحل شنی و غارهای بسیار شگفت انگیز است . ساکنان پی پی بیشتر مسلمانان خونگرم و مهربان تایلندی هستند .
در یادداشت های بعدی در باره پی پی بیشتر برایتان می نویسم
سفر ، دور دور دور ، تا ناپدید
شاید سال آینده نتوانم بخوبی امسال سفر بروم اما قدر سفرهای امسال را بسیار بسیار می دانم . این مسافرت ها هیچ اگر برایم نداشت این مهم بود که فهمیدم وقتی تنها می شوم و در محیط دیگری قرار می گیرم ، چه توانایی هایی دارم .. رفتن به دل جنگل های استوایی ، قدم زدن در کرانه رود خانه هایی که خروشان و زلالند و دل زدن به دریا هایی که سکوت خدا را برایم تداعی می کردند ، همه و همه بخوبی برایم روشن کرد که زندگی فقط اینی نیست که در ایران تجربه کردم و هنوز بسیار بسیار نادانسته دارم که باید دنبالشان بروم .
شاید سفر رفتن را به سرزمین های ناشناخته به هر عشقی ترجیح بدهم و برایش تلاش کنم . دلتنگ می شوم وقتی فکر می کنم سالهای سختی در راه است اما فکر کردن به سفر آرامم می کند . شاید در یکی از این سفرها ناپدید شدم و دیگر هرگز به این من امروز برنگشتم . خلاصه اینکه دوست دارم اگر قرار است تا آخر این دنیا روزهای باقی مانده ام را بروم ، فقط بروم و باز نایستم و به افتخار هیچ عشق انسانی و خنده داری ، کلاه از سر خود بر ندارم که عشق های خیالی این دنیا مانع اند که هستی را بهتر بشناسی ... باید این عشق ها را با آدمهایشان رها کنی و بگذاری طعم خوش محرومیت را بچشند و کامشان از خودکامگی هایشان شیرین باشد . ( گاهی باید آدمیان را از حظ کمک کردن به خود نیز محروم کنی )
هربار که آزاری تازه در این حال و هوا می بینم شب کابوس زندانی شدن آزاردهنده ام را می بینم وصبح نگران از اتفاقی هستم که قرار است برای یکی دیگر از مردم این دنیا بیافتد .
باری ، شاعر کوچکی چون من که هر صبح نانش را در خامه عشق میزند و شب ها ، همان نان را در اشک عشق ، چیزی غیر از عشق ندارد که با آن زندگی کند .
دوست دارم ، دور شوم آنقدر دور که زخم های کهنه و تازه ی این ملک متمدن را فراموش کنم با همه سعدی ها و نیما هایش اما افسوسی در من است که نامش سرزمین مادری است و مادری که همیشه در ثانیه پایانی با نگاهش همه چیز را در من تغییر داده ...
خلاصه آنقدر دور می شوم تا ناپدید شوم و جز طبیعت و خوبیهایش چیزی نبینم که طبیعت انسان زیباست حتی اگر به ماشین ها خو کرده باشد ...
از آلودگی و دیگر شیاطین
روزهایی که به دلیل آلودگی هوا ، تهران تعطیل می شود هیچ لطفی برای من نداشته باشد می توان روز را در خیابان تجربه کنم . چرا که بخاطر شرایط کاریم این شانس را معمولا ندارم . تجربه روز هم مثل تجربه شب برای من جالب و مهیج است . رد شدن از کنار آدمها ، نگاه کردن به رفتارشان ، ویترین مغازه ها ، خریدهای دم دستی و پیش پا افتاده . خلاصه اینکه تعطیلات در تهران برای من مفهوم دیگری دارد . هرچند که تردد در هوای آلوده برای ریه هایم بسیار ، بسیار مضر است اما تجربه روز را به دنیا نمی دهم .
امروز به این فکر می کردم این همه درختی که تهران ندارد ، این همه ساخت و ساز بی رویه ای که دارد ، این همه تعمیرات شهری که شهرداری در همه فصول سال مشغول آن است و حتی تنور های نانوایی تهران آیا سهمی از آلوده کردن بیش از حد هوای تهران ندارند ؟
امروز تبلیغ جالبی در خصوص غذای مغولی دیدم و کنجکاو شدم که یک بار به این رستورانی که غذای مغولی را تبلیغ کرده بروم .
نظر شما در مورد غذا چیست ؟ مدتی هست که فکر می کنم باید به غذایی که می خورم بیشتر فکر کنم .
راستی کشتن یک پشه هم حتی اگر خونخوار باشد خوب نیست و تصورش آزار دهنده است چه رسد به آدمها !!!!
نظرات ()

