لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

باران گل

ریلکه می گوید : صدای دردمندان حتی وقتی می خندند هم توام با گریه است . تا بحال به کودکان گلفروش نگاه کرده اید ؟ وقتی مسیر شما را دنبال می کنند برای فروختن گل از ابتدا تا لحظه ای که گل را می خرید تقریبا لبخند از روی لبشان محو نمی شود . خوبتر که نگاه می کنی ، عمق غم آن خنده های معصومانه را می فهمی .

طفل معصوم زیر باران ناخوانده بهاری می لرزید پرسیدم گلها چند ؟  گفت دسته ای سه هزار تومن با چشم تعدادش را حدودی حدس زدم، بیش از ده شاخه بود . گفتم خب صورتی ها را بده . گفت این یکی ها جیگریه ها . گفتم نه من صورتی دوست دارم . خندید و دسته گل صورتی را با شیطنت بچه گانه ای داد و دوباره لرزید و تن من بیشتر لرزید .

هنوز فکرش رهایم نکرده و تا هنوزی دیگر رهایم نمی کند . جامعه مسلمان و متعهد و انسان دوست ما برای این بچه ها ، چه کرده است ؟

مثل گلی که در تندبادهای حادثه پرپر می شوند و باران حس ناخوشآیند خیابان را در دلشان زنده تر از پیش می سازد .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بهانه

بهار

بهانه ای بود

برای نگاهی دوباره

به کهنه قابی که از تو

بر طاقچه

جا مانده است

انگشتانم را

بر خاک چهره ات

می کشم

تمام چروک های صورتت

باز می شوند

چقدر جوان شده ای

درست مثل

شانزده سالگی

و  غروب آن روز دریا

وقتی که صخره ها

تو را موج موج فریاد زدند

و تو راهت را به آسمان

کج کردی .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

گردشی در باغهای کوندرا

گردش در خیابان های شلوغ اما دوست داشتنی تهران فرصت فکر کردن می دهد به ذهنی که از طلوع تا غروب آفتاب ، خیلی خشک و بی انعطاف شاعری را فراموش می کند و پدیده های اطراف را با منطقی ماشینی نگاه می کند .

دو ، سه روز پیش  حین قدم زدن در خیابان انقلاب روبروی کتابفروشی مورد علاقه ام گرفتار ظرافت های هرمان هسه بودم که دیدم کلاه کلمنتیس میلان کوندرا عجیب ، دلربایی می کند .

نقشه شب خواندنش را همان جا پشت ویترین مغازه کشیدم و تا به خانه برسم مقدمه شیوای احمد میرعلائی را یکبار مرور کردم .

مجموعه های کوندرا ، را خیلی دوست دارم .همین روش چند مطلب مستقل در یک کتاب  اعم از داستان، خاطره ،نقد ادبی و حتی اعتراض های سیاسی و دغدغه های اجتماعی .

مصاحبه ای هم که در ابتدای کتاب قرار داده شده بر جذابیت مجموعه افزوده است خصوصا آنجا که مصاحبه گر از او درباره این عبارت می پرسد که شما معتقدی که به انزوای شخصیت های کافکا ، تجاوز شده است و کوندرا پاسخ می دهد :

((بله این کابوس کافکا بود . فرد در محاصره  اجتماعی است که در آن به انزوای او تجاوز می شود . این انزوا کشته می شود . همه می توانند او را ببینند هرگز تنها نیست .کافکا را هنوز با تعابیر مربوط به پیش از او تعبیر می کنند . این مثل آن است که با کلمات مربوط به هایدن درباره بتهون حرف بزنند .))

چقدر این جملات مرا به یاد نگاه امروز عده ای به وبلاگ و وبلاگ نویسی انداخت .نگاهی کلاسیک برای نقد پدیده ای غیر کلاسیک .شاید همین نگاه ها ما را از واقعیت های جاری زندگی که روز به روزبالغ تر از روزهای گذشته است ، دور می کند .

باز از متن به حاشیه رفتم  . دوباره به کوندرا بر می گردم مستقیم می روم سراغ نامه های گمشده یا همان کلاه کلمنتیس که جسته و گریخته حال و هوای جامعه کمونیسیتی سالهای نچندان دور پراگ را یادآوری می کند .  عبارتی عجیب در این داستان ذهنم را مشغول کرده است :

در زبان سیاسی آن زمان روشنفکر نوعی دشمنام به شمار می رفت و به معنی کسی بود که نمی توانست زندگی را درک کند و از مردم بریده بود.نکته جالب این بود که کمونیست های غالب حکومتی به کمونیست های غیر خودی ، چنین عنوانی را می دادند .

دنیای عجیبی دارد داستان های میلان کوندرا ،سراسرفلسفه ، سراسر جامعه شناسی،گاهی مملو از تخیل و وهم آلود.گاهی فراتراز واقعیت . از جنس تفکرات متفکران پیشروی قرن های گذشته . این ترجمه خوب احمد میرعلایی را از دست ندهید و از همه مهمتر کتابخوانی بهاری را که لذتی عجیب را به خواننده هدیه می دهد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

من هم عاشقی بی دلم انگار

سعدی خاطره ای خوش از غزل و عشق ( به بهانه انتشار آلبوم جدید علیرضا افتخاری عاشقا سلام ، عاشقا درود )

شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سو ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

به یاد پنجاه شاخه گل رز شفابخش

از یادداشتی که سال گذشته نوشته بودم و امروز به خواندش نیاز عجیبی داشتم .

یاد پدربزرگ خوبم بخیر که بهانه این شاخه های رز بود .

روزهای سخت بیماری روزهای سخت خاطره است .

http://pouladzadeh.persianblog.ir/post/204/

((کسالتی که از شب گدشته داشتم  کمی روحیه ام را تحت الشعاع قرار داده بود صبح منتظر آمدن مادرم بودم به این فکر می کردم چقدر خوب است که دستی روی پیشانی ام باشد و به من این را تلقین کند که بیماری بر من چیره نمی شود . مادر که آمد احساس کردم دست او می تواند این معنا را در من تلقین کند . اما دست تو چیز دیگری بود .

تمام مدت روز به دستهایت فکر می کردم که روی پیشانی من می لغزند و درجه تبم را حدس می زنند .

پیش خودم می گفتم که عصر که خسته شدم حتما می خوابم و ترس اینکه بیماری با خواب در من کهنه شود بیشتر خواب را از چشمم می شست .

تا اینکه پنجاه شاخه رز از در رسید . شاخه های گل ابتدا عجیب بود و فکر چینششان کسل کننده اما وقتی به گفته تو قرار شد رزها را در خانه پخش کنم انگار تبم برید .

با حوصله نشستم و شاخه های باغچه ای را که پر از تیغ بود جدا و مرتب کردم . انگار نه انگار که بیمار بودم تو با گلهایت انگار با شفا آمدی .

تمام لیوان های پافیلی را پر از آب کردم و شاخه ها را در هر لیوان پخش کردم چقدر انرژی بخش بود و قطرات آبی که با دست روی آنها پاشیدم ...

رزهای شفابخش الان روی میز ناهارخوری ، کنار مبل ها ، روی پاتختی و بالای تختم ...

تیغ هایی که در دستم فرو می رفت از خواب بیدارم می کرد چقدر یاد کردم از گلهای سرخ کتاب دزیره که آن ماری به زیباترین شکل زیرکانه آنها را در کتاب گنجانده بود .

کسی که یک بغل رز برای من می آورد به من روحی می بخشد که انگار خداوند دوباره در من خدایی می کند و من از استشمام عطر او هبوط میکنم .))

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شکل دهی بازارهای راکد در خدمت درآمدها

اساس کار بسیاری از شرکت ها در عرصه های تولیدی و تجاری شناخت نیازهای روز مشتری و ارائه محصول و خدمات بر اساس همین نیاز سنجی هست.


در شرایط رکود بازار ، رقابت و نوآوری می تواند راهگشا باشد شاید از بهترین راهها برای حفظ شرایط رقابتی ، باز شناخت نیازهای مشتریان در کنار آن تمایز قائل شدن میان نیازهای عمومی جامعه و نیاز مشتریان بالقوه شرکت ها است.

بازاریابی ترکیب مشتریان موجب می شود که به نیروی انسانی ، ابزار بازاریابی و خدمات مختلف توسعه امور بعنوان هزینه های سربار نگاه نکنیم و آنها را هدف بالقوه فرض کنیم.

کاهش یا حذف این استراتژی ها می تواند شامل دو سطح : ١- کاهش یا حذف محصولات گران یا قیمت محصول کمتر یا خدمات گران قیمت  ٢- ارائه محصولات و خدمات با هزینه های متوسط با کیفیتی قابل اعتماد.

بنابراین در شرایط بازارهای راکد اقتصادی تغیرات همسو با بازار بمعنای رقابت ازسر تفکر و ارتقای کیفیت درآمد است و معمولا استراتژی مبتنی بر کاهش هزینه ها بصورت صرف پاسخگو نمی باشد

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کنایه ها . گلایه های بهاری من

بهارم را شروع کردم با یک دنیا مسئله معوق از سال قبل .وعده های عمل نکرده ، قول های نداده . روزهای در پیش ، روزهای سخت انتخاب روزهای مشغله و نهراسیدن از روزمرگی هایی که بعد از عید و شاید در روزهای عید هم سراغم میآیند .

با پرشین بلاگ تا پایان بهار، سه جشنواره و نشست دارم . شعر ، ترانه و تولد . و تعداد زیادی جشنواره و مسابقه آنلاین .

با بانک چانه زنی مرخصی برای روزهای امتحانات پایان ترم

با وبلاگستان ، مطالعه کیفی ابزار های جدید و محتوای موثروبلاگ ها

با وبلاگ نویسان ، یادداشت خوانی ، نظر گذاری و ..... تعاملات صمیمی وبلاگی

با دوستانی که به خاطر شلوغی وبی نظمی حتی سعادت سلام کردن به آنها را از دست دادم ، ترمیم رابطه های از دست رفته .

با موسیقی ،نوشتن بعد از عمری و اینکه هربار وبلاگستان وجذابیت هایش نگذاشته این میل سرکش را رها کنم تا سرکشی کند و این میان آرامشی بر دل ما اندازد . ترانه ای آمده است که محال است بتوانم از ملودی اش صرفنظر کنم .

با شعر ،مرتب کردن شعر ها و خوانش دوباره

با کتاب حداقل تا پایان تعطیلات نادیا آندره برتون و سوختن در آّب ، غرق شدن در آتش چارلز بوکفسکی  . البته قول نمی دهم دوتای دیگر اضافه نشود .

با نشریات آزما ۶٢ ، ارمغان فرهنگی ۴و ۵ ، گزیده مدیریت ، بازهم تا پایان ماه

با جرقه های سیاسی درونم ، اینکه از رئیس جمهور آینده ام  چه انتظاری دارم .

سالی که نکوست از بهارش پیداست .

البته بهار وبلاگستان امسال جور دیگری بود . احساس کردم نگاهی خواب آلود ، رخوتی عجیب به وبلاگستان تلقین کرد و طعم گس ......

جامعه مجازی به من یاد داده است که می شود اعتماد کرد  و اعتماد سازی کرد کافی است تکلیفت با خودت و اهدافت روشن باشد .

جامعه مجازی درست مثل جامعه حقیقی  و همه ارکان هستی مجموعه ای از خوبی ها و بدی هاست و ظلمت و روشنایی و البته وجود ظلمت نیز ظالم و مظلوم را به همراه خواهد داشت .

به هر چیزی که منفی و بد نگاه کردم غیر از بدی هایش ندیدم آنروزی از حقیقت دنیا لذت بردم که هر بدی را به جا و هر خوبی را به جاتر دیدم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یکبار دیگر سلام

همه چیز از طلوع خورشید شروع میشود و خورشید زندگی هر آدمی روزی طلوع می کند .

نمی دانم روزهای آینده چگونه خواهد بود ، اما می دانم همیشه چهارم فروردین برای من طلوعی دوباره محسوب می شود .

معمولا ، هرسال  این روز را به کوهستان می رفتم امسال بنا به دلایلی نشد اما بخت دیدن طلوع آفتاب امروز را همچون سالهای پیش داشتم و صبح از حس زادن مهر ، دوباره زاده شدم .

خوشحالم که خداوند هستی مقرر فرمود که با تحول طبیعت هر سال به یاد آمدنم باشم شاید اینگونه رفتن آسان تر است در دلم .

فکر میکنم امسال تجربه هایی جدید در راه است . تجربه هایی که به اندازه دوره یکساله گذشته ام تاثیرگذار و اجتناب ناپذیر است .

از همه دوستانی که امروز با پیام هایشان مرا قرین لطف خود کردند متشکرم ، دوستانی که هر کجا بودند ز رفیق خسته یاد و به ترنم نوایی دل خسته شاد کردند .

والبته تشکر ویژه از دوست ترانه سرایی که این چنین مرا مرهون لطف خود ساخته است .

وقتی که شب مظهر درخشش ستاره است

یعنی که بودن تو  ، تولدی دوباره است

و در نهایت برای وبلاگم و خوانندگان خوب این مجال سخن گفتن

امروز لحظه هایی که می گذرند دوساله شد . قدر دان لطف همه شما بزرگواران هستم که در غنای مطالب این وبلاگ مهمترین نقش را داشته اید و از عشق گفته اید و از عشق گفتنم را ستوده اید .

بسیار از شما آموختم و بسیاری دیگر مانده تا به نوری بازرسم که شمایم راهنمایید .

سالهای زندگی تان پرشکوه و سالهای با شما بودن ناتمام

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()