لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک

خبر مرگ تورج نگهبان ترانه‌سرای مشهور ایرانی، در سن ۷۶ سالگی را چند لحظه پیش شنیدم . علت مرگ این ترانه‌سرای شهیر، بیماری ریوی آمفیزم که سال‌های اخیر به شدت از آن رنج می‌برد، اعلام شده است. او با برنامه‌ی گلها از سال ۱۳۴۰ آغاز به کار کرد و از همکاران همیشگی آن بود.

ترانه زیبای محمد نوری ایران ایران نیز از سروده های دلنشین تورج نگهبان است .

در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد


در روح و جان من می مانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان
ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان
ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان


سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته

یکی دیگر از ترانه های همیشه ماندگار در ذهنم، ترانه بستر غم است :

بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت
بعد از تو هم با دل سخن ها می توان می توان گفت
بعد از تو هم این سوز هجران
هرگز نمی آید به پایان
بی تو هم این عشق بی فرجام من شاید که پا برجا بماند یا نماند
بی تو هم دریای بی آرام دل شاید به طوفانم کششاند یا براند
من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم
می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم
دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم
من کی شوم آزاد از این دل
فریاد از این دل داد از این دل
جز غم چه شد زین عشق رسوا
شد هستیم بر باد از این دل
بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت
بعد از تو هم با دل سخن ها می توان می توان گفت
بعد از تو هم این سوز هجران
هرگز نمی آید به پایان
بعد از تو هم این سوز هجران
هرگز نمی آید به پایان
من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم
می روم عشق و وفا را در جهان رسوا کنم
دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم

وقتی شاعری می میرد انگار دل آسمان می گیرد . چرا که دیگر کسی نیست که بر توسن کلمات سوار و ایام را تصویر کند .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

To My Inspiration

All my life
You have been here beside me
Through the days and nights
We were as one
Now you're gone
I'm sorry that I couldn't see
That I treated you wrong
That I drove you away

Oh... my love don't leave me here alone
Oh... I cannot make it on my own
Without you all I am will slowly fall apart
I need you here to bring some light into my heart

Now and then
I feel you inside of my soul
Like a flash of light
In the dead of night
Everyday I hope I will meet you again
And invite you to stay
Forevermore

Oh... my love don't leave me here alone
Oh... I cannot make it on my own
Without you all I am will slowly fall apart
I need you here to bring some light into my heart

Then there is moments just like this
Times that I so dearly miss
When you return in all your glory

A piece of paper and pen
Some time alone and then
We are immortalized forever

I beg you
Don't ever leave for good

ترجیح دادم متن ترانه زیبای وبلاگ را بدون ترجمه و تفسیر اینجا بگذارم که شما هم مثل من از شنیدن این آهنگ و خواندن متن ترانه اش لذت ببرید .

نایتینگل آلبوم سال 2007

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

پیشنهاد برای روز وبلاگ

کم کم داریم به ۳۱ اوت نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شویم .

روز وبلاگ روزی است که همه وبلاگ نویسان در سراسر جهان در حرکتی یکپارچه به موضوعات وبلاگی می پردازند .

دوست دارم در اینجا از همه دوستان وبلاگ نویس دعوت کنم به مناسبت روز وبلاگ یادداشت های اختصاصی بنویسند .

از وبلاگ و وبلاگ نویسی

از اهدافشان یا احیانا خاطرات خوب و بدشان

وبلاگشان را معرفی کنند و اینکه چطور شروع کردند

و البته به سنت حرکت  جهانی وبلاگ

  1. 5 وبلاگ جدید که فکر می کنید جالب توجه هستند بیابید.

     

  2. 5 وبلاگ نویسی را که می خواهید به عنوان توصیه های روز وبلاگ 2008  معرفی کنید آگاه کنید 

     

  3. توضیح کوتاهی در مورد هر وبلاگ بنویسید و لینک وبلاگهای توصیه شده را بگذارید. 

     

  4. پست را در تاریخ 31 آگوست در وبلاگ خود قرار دهید
  5. لوگوی روز وبلاگ را هم با استفاده از این لینک اضافه کنید: http://technorati.com/tag/BlogDay2008و  http://www.blogday.org

     

     

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شب مهتاب

شب من شب تو شب مهتاب

سالها پیش ،در بوشهر زندگی می کردیم . یک سالی بعد از جنگ ایران و عراق خاطرم هست که از نذرعجیب پیرزنی مومنه باخبر شدیم .

هشت ساله بودم و درست شب نیمه شعبان .

پایگاه هوایی بوشهر درب ورودی به منازل سازمانی :

: پسرم من نذر کرده بودم که برای سه خلبان نیروی هوایی  در شب نیمه شعبان گل وشیرینی بیارم و برای سلامتی شان الرحمن بخونم

- آخه مادر جان نمیشه این کار مشکل امنیتی داره تازه من زنگ بزنم سه تا خلبان پیدا کنم بیاورم اینجا بگم چی ؟

: خب میشه آدرسشون رو بدی من برم تا خونه هاشون ؟

- نه مادر جان امکان نداره .

اشک گوشه چشم پیرزن جمع شده بود و ماشین های زیادی که دم درب منازل سازمانی صف کشیده بودند و حرکت نمی کردند .

من و مادرم هم در چند قدمی نگاه می کردیم گاهی مادرم زیر لب میگفت : بنده خدا پیرزن

بحث بین مادر پیر و سرباز دژبان ادامه داشت که در اثر ترافیکی که ایجاد شده بود درب یکی از ماشین ها باز شد و آقای قد بلندی که هنوز استواری گام هایش حین راه رفتن به خاطرم  مانده به سمت آن دو حرکت کرد و از دژبان جویای ماجرا شد . دژبان هم داستان را توضیح داد .

آقای قدبلند که بعد تر ها من به مادرم از او به عنوان خلبان مهربان حرف میزدم با پیرزن آرام صحبت کرد و راهنمایی اش کرد که بنشیند .مادر پیر که سه دسته گل گلایل و سه جعبه کوچک شیرینی همراهش بود آرام و صبور گوشه کانکس دژبانی نشست .

خاطره ماه کاملی که در دل آسمان می درخشید و شرجی هوا همه و همه در ذهنم تداعی می شود . بعد از بیست دقیقه مادرم دست مرا فشرد و گفت نگاه کن این آقاها رو

با عجله سرم را بالا گرفتم و دیدن آن صحنه هنوز هم برایم عجیب است سه خلبان که بعد تر فهمیدم درجه شان سرهنگ بوده است با لباس نظامی به ترتیب به پیرزن احترام گذاشتند و پیرزن در حالیکه پر از شوق وشور بود گفت : اومدم از شما تشکر کنم به خاطر زحمتی که برای چنگ کشیدید و شما افتخار منید درست مثل پسرم که نذر کرده بودم ازش بعد از جنگ خبری بشه و دیشب دوستش اومد و خبر داد که قبل از پایان جنگ شهید شده .شب نیمه شعبان اومدم سوره مورد علاقه پسرم روبه شما هدیه کنم .

همه کسانیکه این صحنه ها را میدیدند اشک می ریختند . نمی دانم چرا هر سال نیمه شعبان یاد آن پیرزن می افتم و نذر عجیبش و سادگی و خلوص نیتش و از همه بالاتر آن سه خلبانی که فارغ از درجه های روی دوششان چنان احترام گذاشتند که انگار بالاترین مقام سازمانی شان را دیدند .

آن شب مهتابی ترین شبی بود که من به آسمان نگاه کردم چرا که دیگر هیچوقت از دیدن قرص ماه اینقدر لذت نبردم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جراحی قلب

جراحی را می شناختم که قلب را خوب طبابت می کرد .

روزی با کارد به سراغم آمد .آن روز من درمانده و پریشان حال بودم و شماره به شماره نفسم را مدیون غمی که فرو میخوردم و بازمیگشت . گفت باید زواید قلبت را جراحی کنم و من چون به مهارت و صداقتش ایمان داشتم قلب بیمارم را به تیغش سپردم .

دیروز دیدم که تیغ جراحی به دست بازهم  به سویم می آید به او گفتم : قسم می خورم هیچ زایده ای در قلبم نیست به نفسهایم گوش کن ! . سری تکان داد و گفت : نه این بار زایده ای که بر قلب خویش دارم می زدایم .تو زایده ای هستی بر قلب من باید از قلبم جدایت کنم و این گونه تیغ بر من گشود .

هنوز خون از پیکره ام جاری بود  و او سبکحال می رفت . به او گفتم : چگونه بی من توانی ؟او پاسخ داد با تو نمی توانم .تاکنون نیز هزاران بار شریانهایم را منقلب کردی و در تمام این مدت قلبم سکته های تورا تحمل کرده است .

اینک از من و قلب و بریده های جسمم گلی مانده است بر جای که روزی خداوندگارم به میزبانی مهر آن را دل آفرید . و هر قطره خشکیده خون مهری بود که بر او می ورزیدم . نمی دانم چرا با این همه خونی که از من رفته چرا هنوز تا او را به خاطر می آورم آن پسمانده گل رنگش سرخ می شود .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

داستان یک ماهی

چشمانم را می بندم

جنگ به پایان رسیده

و کرم خوش رقص سر قلاب

میان دو دندان نیشم نوش نشسته

سایه ات به آب سنگینی میکند

قلاب را آهسته تر برگیر

که این بوسه گاه مغرور

اینک به آخرین فطرات خونم آلوده است

بگذار آبشش بریده ام را

در هوای او که صید شدنم را می نگرد

پرو خالی کنم

که اگر به اندازه یک موج

قهر نمی کرد

تو اینک مرا بر سفره ات نمی نشاندی

آه ماهی سیاه  ، ماهی سیاه

با تو ام ماهی خوش رقص دریای شور

یادت باشد که ما همیشه

بر گرد این صخره

در دل گرداب ، عاشق می شدیم

و تو پس از من

موج موج ماهی را به صیدگاه میآوری

دیگر نمی خواهم با تو ستیزه کنم

نه با تو

نه با سایه ای که برسرم

اینک سیاه تر از پولک های دلربای توست

وقتی که آفتاب بر فلس هایمان

از مشرق دریا طلوع می کرد

و من عاشقانه جلبک ها را

به شوقت می پیمودم .

همه عروس های دریایی

شاهدان عشق ما بودند .

قلاب را آهسته تر برگیر

ماهیگیر

بگذار طعم آخرین بوسه

با من بماند

تا سر سفره رنگین تو

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

به یاد گنجشک هایی که در الجلیل مردند

امروز بعد از سالها فهمیدم که چرا فقط شاعران شعر می گویند و چرا خیلی ها شعر را نمی فهمند و حتی دوست ندارند .

شاعرانگی موهبتی است که خداوند متعال به آن قلب کودکانه ما می سپارد . هرچه نگاه مان به دوران و زندگی به اطفال نزدیک تر شعرمان غنی تر .

چند روزی بیش از سکوت محمود درویش ترانه سرا و شاعر فسطینی که بی شک اشعارش سالهاست که با استقامتی مثال زدنی در بین مردم جهان باقی مانده است .

محمود درویش روستا زاده ای که از هفت سالگی با چشمانی خواب زده زمین های کشت پدر را با هم بازی هایش از الجلیل ترک کرد و به بیروت رانده شد خلاقانه شعر مقاومت را به جهان عرضه کرد .

از اوبیش از ٢١ مجموعه شعر منتشر شده است که اغلب آنها به سایر زبان ها ترجمه و به ایران نیز آمده است .

من زیباترین اثری که از او خواندم در کتاب من یوسف پدرم به اهتمام عبدالرضا رضایی نیا بوده است .

این قطعه کوتاه را تقدیم می کنم به محمود درویش :

محمود درویش با تو همه شاعران را وداعی است تلخ که دیگر کسی از بوسه گاهی در بندر نمی گوید . محمود درویش تو با زیتون های سرزمین اجبار هم ریشه نیستی . تو خود کودکی هفت ساله ای که از هجوم گلوله ها ، به زیر عبای مادر به سوی غربت روان شدی با شتاب پر نیاز . محمود درویش ، مردمانی هستند هنوزکه روزگارشان را با کلمات می گذرانند و  تونیز کلمه ای از کلمات موزون هستی .

...

این محاصره

آن قدر تنگ خواهد شد

تا بپذیریم

که بردگی بی ضرری را انتخاب کنیم .

البته در کمال آزادی

مقاومت تو یعنی

تاکید بر سلامت قلب و مردانگی ات

و تاکید بر درد ریشه دارت

درد امید ...

...

نوشتن

زخم می زند

بی آن که خونی بریزد .

....

خواهم نوشت

بدون قافیه ، بدون وطن

زیرا نوشتن اثبات می کند

که تو را دوست دارم

که مادرم را بر قلب تو حقی است

که دست من دست توست

وقلب توقلب من است .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دیروز با خبرنگاران

دیروز به مناسبت روز خبرنگار توفیق داشتم در محل فرهنگسرای بانو  در خدمت دوستان ساعی و توانمند عرصه تولید و نگارش خبر ، به نمایندگی از پرشین بلاگ دبیری و اجرای همایش زن و رسانه را عهده دار شوم .

در این مراسم خانم دکتر ابتکار به بیان مباحث جالبی درباره نگاه زنانه داشتن به مسائل و جریانات فکری پرداختند  .

صحبت های خانم دکتر بسیار هوشمندانه و دلچسب بود و از همه برای من دلچسب تر روحیه استوار و مستقل ایشان بود .

اگر در ایران زنانی چون دکتر ابتکار وارد عرصه های مختلف می شدند شاید ....

به هر حال این همایش هم برگزار شد و درس های جدیدی از محتوای مراسم و مسائل اجرایی عاید من شد .

یکی دیگر از الطاف این مراسم دیدار بانوانی بود که من همیشه کارهایشان را فقط به طریق نشریات دنبال می کردم از جمله خانم علمی از روزنامه اعتماد و یا خانم فرخی از نویسندگان موفق روزنامه همشهری .

به امید رشد و تعالی روزافزون زنان سرزمین من

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

مجنون لیلی

بر اساس کتاب معتبر الاغانی ابوالفرج اصفهانی و الشعر و الشعرا ابن قتیبه و نیر پژوهش های کراچکوفسکی مجنون لیلی ، قیس بن ملوح نام داشت .

قیس جوانک شاعری بود که به دختری از خاندانی دیگر دل بست و در پی مخالفت با این دلباختگی اش نه تنها این عشق را فراموش نکرد بلکه سودای لیلی او را به صحراها کشاند .

در گوشه ای از این اشعار که با زبان عربی بسیار نغز و زیباست  با ترجمه استوار دکتر عبدالحسین فرزاد می خوانیم :

بر خاک گذرگاهت بوسه می زنم ، ای وای بر من ! که اگر چنین نمی کردم ، مرا مجنون نمی پنداشتند .

بوسه بر خاک نهادن ، برای عشق به خاک نیست ، بلکه به یاد عشق کسی است که گام بر این خاک نهاده است .

با این عشق ورزی مجنون شدم ، و عاشقی که رنج و عذاب عاشقی را خوش دارد .

سر به بیابان نهادم و با جانوران وحش ، همزیستی آغاز کردم ، زندگی من در کنار آنان بالیدن گرفت و گوارا گردید

و در شعری دیگر :

ای آهوان دشت ! به خدا سوگندتان می دهم ! به من بگویید : آیا لیلای من ، بره آهویی از شما آهوان است یا نه از آدمیان است که به آهو می ماند .

شگفتا چه دلنوازند این آهوانی که برای ربودن دل ما در میان خارستان ها و درخت زار ها بالیدند .

 

وشاهکاری این چنین :

بر سامان لیلی گذر می کنم این دیوار و آن دیوار را می بوسم .

اما ای یار ! دل من ، شیدای دیوارها نیست ، بلکه به یاد عشق کسی است که در این خانه های ویران مسکن داشت ، بر دیوارها بوسه می زنم .

لیلی  و مجنون ومثال عشق مثال زدنی شان بسیار در خاطرات ما تکرار می شوند . اما مدتهاست که احساس  می کنم کسی لیلی خوانی و مجنون گویی نمی کند یا حداقل  زمانی طولانی است که از کسی نشنیده ام .

در ادبیات ایران منظومه های بسیاری بر این اساس روایت شده است که برای من شاید دلچسبترین هایش آثار نظامی و وحشی بافقی باشد

لیلی خوانی و مجنون گویی را به همه دوستداران ادبیات نوصیه می کنم .

حکایت این عشق آنقدر بسیط است که انواع و اقسام نگات آموزنده اخلاقی و رفتاری را به مخاطب تلقین می کند .

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چند اظهار نظر شخصی :

 موش و گربه :

گاهی طنابی  که برای اعدام یک گربه مزاحم به سقف می بندیم تا کسی چنگمان نزند به موش های خانه مان کمک می کند تا زود تر شبی در خواب مغزمان را بجوند .

تلفن :

می توانیم به تلفن مان که پیاپی زنگ می خورد جواب ندهیم و به آن طرف خط با بی قیدی بگوییم  ولش کن !!! اما نمی توانیم زنگ هایی که خورده است را فراموش .مطمئنا درجایی اززمان به خاطر می آوریم که دیگر فرصت پاسخ دادن نداریم .

داستان :

نوشتن داستانها  ، بهانه ای است تا نویسندگان بتوانند از آنچه دیگران در معنای زندگی به آن خیانت کرده اند سخن بگویند . نویسنده در داستانهایش می خواهد نشان دهد که می شد آن طور دیگر بود اما در واقع خود او هم ، هیچ گاه طور دیگری نبوده است .

کلمات  :

نباید سعی کرد که از جانی که درکلمات نهفته است غافل شد آن روح عجیب می تواند با یک ظهور ، هزاران جان را گرفتار طوفان کند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

رنگ ها

تا به حال به رنگ های زندگی ام فکر نکرده بودم .

امروز یک قدم زنی طولانی  کمک کرد که  به نکات ظریفی که مدت ها از دیدم پنهان مانده بود بهتر بپردازم .

مثلا رنگ های زندگی ،رنگ های دیوار ها ، پیاده رو ها ، حتی دیواره جوی های گشاده این خیابانی که قدم زدن در آن میتواند هر کسی را به تفکر درباره خود وادار کند .

شال ها و روسری های رنگی از زرد تا صورتی بر سر زنانی که پرشتاب از کنارم می گذرند . مانکن هایی که پشت ویترین های مغازه ها رنگ به رنگ پوشیده اند .

نرده های پارکی که به مسیر تحمیل شده است و بستنی های رنگ به رنگ میوه ای در دست کودکان  و آمبولانس هایی که با چراغ های روشن و خاموش میروند .

رنگ روزنامه های روزنامه فروشی که کسی نمی خردشان  و صورت دختر بچه ای که فال می فروشد و جان همه را قسم می دهد .

رنگ ماشین هایی که به هم رحم نمی کنند و بر سر هم فریاد می کشند .

اما اما اما

یک رنگ درمن تاثیری گذاشت که دیگر رنگ ها را از یاد بردم و از آن ساعت تا به حال فقط به آن رنگ فکر می کنم  .

رنگ دل من که به آسمان رنگ باخته بود و به صورتم رنگ پس داده بود .

رنگ دلی که با من همیشه همراه است و تنهایم نمی گذارد .

امروز تاثیر رنگ ها را دوباره مرور کردم ، از زرد که عاشقش هستم تا بنفش یاسی که آرامشی عجیب به من تلقین میکند .

همیشه زرد

همیشه یاسی

مهم این است که دل آدمی بی رنگ بماند .

دیگر نوشت : تکدی گری حتی برای محبت ممنوع است نه به خاطر نفس عمل گدایی بلکه به خاطر تکرار آن دوباره و چند باره . این را برای پسرک گدا نوشتم که حتی فال هم نمی فروخت که به این بهانه ....

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

هلنا

فراموش ناشدنی (جایی در زمان)

 

شاید صدای تو بود

که مرا به این باور رساند، که تو بودی

درست مثل رود، که بر هم می زند

آرامش درونم را

 

ایمان داشتم، که خواهم یافت

اثری از روح محبوب او را

ایمان داشتم، که او همه چیز است

تا آن لحظه که باورم را خاموش کرد

 

در شبی سرد و زمستانی

صدایش را تا رودخانه دنبال خواهم کرد

 

ترکم کن، برای همیشه ترکم کن

و باقی بگذار هر آنچه می توانی

 

جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره به دیدارت خواهم آمد

آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود

جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده

و تو در ژرفا سقوط کرده ای

 

در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم

جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند

آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید

اکنون به آهستگی به خواب رو

 

چگونه دوباره نخستین بار رخ می دهد

هنگامیکه خاطرات همچنان در درنگ هستند

چه چیز باعث شد تصور کنم او هستی؟

هلنا برای همه مرده، برای همه

 

هیچ چیز او را به زندگی باز نمی گرداند

وانمود نکن که دوستت داشته ام

باری ایمان آوردم که دیگر رفته است

و از درون تباه شدم

 

ترکم کن، برای همیشه ترکم کن

و باقی بگذار هر آنچه می توانی

 

جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره به دیدارت خواهم آمد

آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود

جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده

و تو در ژرفا سقوط کرده ای

 

در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم

جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند

آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید

اکنون به آهستگی به خواب رو

 

از پی من قدم به نور بگذار

بر روی دریاچه ای از اشک برقص

تو را رهنمون خواهم بود

و یا همین امشب ترکم کن

بیش از آن جلو رفته ام که بخواهم همه چیز را دوباره آغاز کنم

با کسی همچون تو

 

جایی در زمان، تو را خواهم یافت و دوباره دوستت خواهم داشت

آنگونه که باد زمین را می روبد / آنگونه که زمین با باد مواجه می شود

جایی در زمان، هنگامیکه که دیگر تقوایی برای دفاع نمانده

و تو در ژرفا سقوط کرده ای

 

در هر مباحثه ای تنها یک دروغگو بودم

جذب کننده ی نیروهایی بودم که نفرت تو را شعله ور کردند

آنگاه که سرمای قلبم برود همه چیز به پایان خواهد رسید

اکنون به آهستگی به خواب می روم

 

 

دیگر نوشت :

 

در دهکده سرد ما که تابستان ها هم رودخانه ی یخ زده آبی نداشت هیچ زنی به زیبایی هلنا نبود .او بی شک با گیسوان بافته طلایی خورشیدی بود که دل افسرده هر مردی را زنده و زنده و زنده تر می کرد .

وقتی در یکی از شب های سرد زمستان دهکده ما خبر آوردند که او را در جنگل دیده اند که سرگردان است بی شک آرزو می کردم یکی از هزاران کاجی باشم که حریر دامنت به ساقه پوسیده ام بوسه می زند چنان آفتاب که بر سر نیزه های سوزنی ام بوسه می زند .

آن شب در دهکده کوچک ما همه گفتند هلنا هلنای زیبا برای همیشه رفته است او را در تابوتی سرد با لباسی از ابریشم آبی و روپوشی با کلاه قرمز ، در دل خاک رها کردند .

از آ ن دم من مشهور شدم به دیوانگی  . کودکان مرا مجنون خطاب می کردند و برایم داستان می ساختند .

آن ها نمی دانستند تو با آن دو چشم که مرا می برد به  پاک ترین معابد سرزمینم در قلبم زنده ای و من ایمان دارم که تو را درجایی از همین زمستان پیدا خواهم کرد در حال غذا دادن به پرندگان و یا دست کشیدن به سر کودکان .

هلنا تو با من حرف می زنی آن چنان که کوه با رود خانه های زمهریر زده. هلنا بانوی زیبای دهکده کوچک ما

و من ایمان دارم که تودر خاک نخفته ای . من به دفاع از همه رویا پردازی هایم و دروغ هایم و برای دل خوشی همه کودکان که مرا با سنگ می زنند فریاد می زنم :

           صدایت را در جایی از زمان می یابم و اثرت را در قلبم

 

این داستان بر اساس ترانه ای از گروه کملوت که در بالای دیگر نوشت آمده روایت شده است .

این ترانه را می توانید دانلود کنید

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نیایش یک پیام آور

از معبدم :

 

خداوندگارا

به کوهت سوگندی نیست و

به دریایت

به درختت سوگندی نیست و

به صحرایت

به ماهت سوگندی نیست و

به ستاره ات

به نورت سوگندی نیست و

به تاریکی ات

به همه ات سوگندی نیست و

به هیچ ات

به سوگندم و سوگندت

به من سوگندی هست

به من ات

به من جدا مانده از تو ات

به من جا مانده از خودت

به من

خواهم سوگند 

که مرا بازگشتی است

همیشه به سوگندت

به فریده ات و نکو آفریده ات

سوگند

به انسان و انسیه ات  

سوگند

رها مکن این تنهایت

و این تن هایت

...

عیدنوشت :

برانگیخت خداوندگار مهر، محمد امین را به مهربانی و مهر گستری . به مودت ودوستی ، به رحمت و انسانیت از دست رفته .

انگار پیام آوران نوریم وقتی که خورشید را انکار نمی کنیم . پیام آوران پایداری وقتی که استقامت کوه را باور داریم .

از گوشواره هلال ماه بالا می رویم و از ناهید و ناهید ها ، رد می شویم وقتی گستردگی آسمان را در دلمان دارم .

انگار که خدا همیشه و همه جا وقتی که باور دارم با من است .

وقتی تو برادر منی تو خواهر منی تو همزاد منی و من این ها را باور ندارم انگار که به هیچ رکنی از ارکان هستی ایمان ندارم !!!

ما همه پیام آورانیم .

برای کودکان وجودمان

 بزرگی روح مان

و عمق احساسمان

ما همه پیام آورانیم از مبدایی که به آن تعلق داریم و بازگشتی که به آن خواهیم داشت .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کافه پیانیست ها

امروز عصر که برای خوردن لازانیا محبوب گیاهی ( جای همه دوستان علاقمند به این خوراکی سبز) به رستوران خانه هنرمندان رفته بودم تا پیش از آماده شدن غذا مشغول مرور دوباره کافه پیانو شدم .

همهمه ای که در کافه هنرمندان بود هم نتوانست تمرکز ذهنی ام را در خلال خواندن کتاب برهم بزند . حین مطالعه متوجه خانمی شدم که بالای سرم دوباری گفت : ببخشید خانم

قبل از اینکه سرم را بلند کنم منتظر بودم یکی از دوستانی که اتفاقی مرا دیده است را رویت کنم . با تردید سرم را بالا گرفتم . دختر خانم با لحن خاصی پرسید : ببخشید خانم ما می توانیم صندلی های میز شما را بر داریم ؟

حنده ام گرفت ، گفتم : بله خواهش می کنم .

بعد به اطرافم نگاه کردم و دور میزم را که هیچ صندلی نداشت . در حالیکه نگاهم را با زاویه کمی به دور و بر میز معطوف میکردم ، دیدم در واقع بغیر از میزشماره نه همه میزها شلوغ هستند و تنها میزی که خالی است دایره مرمرینی است که غیر از من و یک لیوان چای و قندان با قندهای جبه کله ای ( آنقدر بزرگند که در دهان جا نمی شوند ) چیزی نیست .

با خودم گفتم حتما خوردن لازانیای گیاهی به دیدن این صحنه دلهره آور می ارزیده که اینجایی !!!

روی هم رفته کافه پیانوی جعفری به شکل ویژه ای مرا مشغول ساخته  ، از آن شکل هایی که نویسنده اش با وجود اینکه نگاه های تقلیدی به برخی رمان های معروف داشته است اما توانسته فضای خوبی را تداعی کند . ضمن اینکه  معتقدم  گاهی نو آوری ها در دل رونویسی ها نیز شکل می گیرند که البته نوشتار جعفری چنین نیست و نشانگر از نبوغ ذاتی نویسنده در پرورش داستانش می باشد .

خواندن کافه پیانو را حتما ، برای یکبار ، حتی چند سطری از نقدهایی که درباره اش نوشته اند به همه توصیه می کنم  و به خودم

زودتر دست به قلم شدن بازنویسی آخرین شب بتهون که مدت ها پیش قرارش را با دوست خوب مترجمم آقای رضوی گذاشتم .

گاهی میزهای پر صندلی  و صندلی های پر از آدم هم از تنهایی انسان ها کم نمی کند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

ترانه گفت

این ترانه را در وبلاگ آرش شفاعی عزیز خواندم و خوشم آمد :

ترانه گفت : برقصم به روی لبهایت؟

 

ستاره گفت: بتابم بر اوج شبهایت ؟

 

 

بهار گفت بیایم به ابر امر کنم

 

زلال لطف بپاشد به سوز تبهایت؟

 

 

اجازه هست بمیریم اگر دل تو گرفت

 

و نقل شعر بپاشیم بر طربهایت؟

 

 

چه رعد و برق بهارانه ای پس از باران

 

دل رحیم تو و آن به آن غضبهایت

 

 

چه وقت می رسد آن خوش حساب امر کند

 

بیا و باز بگیر از لبم طلبهایت

 

 

به شعر من نظر اندازد و بفرماید

 

پسندآمده در خاطرم ادبهایت

 

 

عجیب نیست اگر سحر می کنی با شعر

 

منم دلیل نجیب همه عجب هایت

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

سلما

: سلما مامان چی شده ؟ نمی خوای به من بگی؟

- چیزی نیست .سرم درد میکنه

: چشمات داره می ترکه معلومه گریه کردی دیشب هم که ازت نپرسیدم گفتم شاید خودت بهم بگی .

- نه مهم نیست ، یه کسی می گفت من لوسم شاید به خاطر لوس بودنه که اینقدر گریه می کنم .

: باشه نگو اما حرفای اون آقا منو نگران کرد گفت تو به عمد اون کارو کردی

- نه شوخی کرده شایدم خواسته شما رو نگران کنه

: مردم مگه مریضن به یکی کمک کنن بعد بیان دوروبری های طرفو نگران کنن ؟

- آره مامان مردم مریضن از منم مریض تر

: خیلی خب خدا به خیر کرد وگرنه من چه خاکی به سرم می کردم باز خدا پدر مادرشونو بیامرزه که کمکت کردن . اینا ماله خوبیته به مردم محبت داری به خونوادت محبت داری خدا نمیذاره اتفاقی برات بیفته .

- میشه من بخوابم کمرم و پاهام درد می کنه

: باشه بخواب دختر کوچولوی من

وقتی مادرش بیرون رفت انگار تازه فرصت کرده بود به دیوارها نگاه کنه . به خودش می گفت چی میشد به قول مادرش خدا محبت هاشو به خانوادش چبران نمیکرد و میذاشت کارشو بکنه ؟

فقط چند ثانیه مونده بود که برای همیشه از زیر بار مسئولیت ناخواسته اش رها شه . اما دستای قدرتمند اون مرد و جیغ و هوار زنش و دخترش یه تیکه سنگ نچندان بزرگ مانع شد از اینکه این بار هم بتونه از انفرادی نجات پیدا کنه .

تو راهه خونه مرد روبه زنش کرده بود می گفت فکرکنم داشت خودشو پرت میکرد پایین زنه گفت نه بابا لیز خرد .

در خونه هم همینارو به مادرش تحویل داده بودن و اون  مردچند بارتاکید کرده بود که دخترتون تعادل نداشت و ما بزور ازش تلفن شما رو گرفتیم .

حالا دوباره اون مونده بود و یک عزم جزم که می تونست امروز صبح برای همیشه یه پرونده از پرونده های زندگی دیگران کم کنه .

فکر می کرد که فرصت ها همشون یه جور تهدیده و اینکه نمی تونه هیچ حرفی برای گفتن داشته باشه .

موقع برگشتن از کوه به کوه می گفت با همه اعتمادی که بهت داشتم اما تو هم با ما نبودی ...

به خودش می گفت :

سلما تو برای مردن هم کم لیاقتی .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جشنی برای کودکان

امروز افتخار این را داشتم در کنار داریوش فرضیایی عزیر ،عموپوررنگ بچه ها ، به مناسبت تولدشان که مقارن با افتتاح سایت عمو بود در خدمت کودکان عزیز باشیم .

این برنامه در سالن فدک فرهنگسرای خانواده در پارک فدک برگزار شد و سالن دویست و چند نفری با جمعیت سیصد و چند نفری مواجه شد .

شعف بچه ها در هدیه دادن نقاشی هایشان به عمو و جملات کودکانه ای که با خنده و پس و پیش شدن کلمات به زبان می آوردند برایم خیلی جالب بود و از همه جالب تر کارهای امیرمحمد .

برای من که از سالهای نوجوانیم در سیمای استانی بوشهر تا به حال کار کودک انجام نداده بودم و همان موقع هم در حد جمعه ها بیست دقیقه کار استودیویی ، خیلی هیجان انگیر بود .

اما عموپورنگ ابتدای برنامه برای هماهنگی یک جمله ای گفت که تاثیرش بسیار جادویی بود ایشان به بنده گفتند : باید بچه باشیم چون قرار هست که برای بچه ها برنامه اجرا کنیم بچه گانه بچه گانه !!!

به هر حال خوشحالم که تجربه ای تازه در اجرا برای کودکان آن هم در کنار عمو پورنگ محبوب کسب کردم و ممنونم از همه کسانیکه مرا همراهی کردند .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()