لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

شکرانه

چقدر چوب به نیت باران

به کاسه های گلی

کوبه کوبه ، فریاد

آه باران

چقدر دعای باران

چقدر مغازله با ابر

چقدر معاشقه با باد

کجاست صاعقه ؟

تا طلسم سترون ابرهای گم شده

در افق های  دور را

به ذکری از اذکار

طبایع متضاد

بگسلد ، این بار

 

ابر ، ابر ، ابر

انگار او هم از شعر غنایی خسته است

و در انزوای آسمان های بعید بعید

خزان را به سوگآبه آب ، بنشسته است

نه باران

نه

نه،  کوه نیستیم  که بی برف دامانمان پرچین

نه ، جنگل نیستیم که بی باران برگهایمان حزین

نه ،دریا نیستیم  که بی نسیم صخره هایمان بی قرین

کویریم کویریم کویر

چقدر سوگ ترانه ، چقدر غم گریه

نمی چکی که مبادا او را آرزو کنم ؟

نمی چکی که از نوای چکه تو

صدای روح نواز او رادر تو  جستجوکنم ؟

باران باران باران

تمام  ثانیه ها وامدار خاطره هاست

نبار نبار که پیوسته داغ تو بر دل ماست

کنون که مرا عزلت این اتاقک محزون

به هر دلیل ناگفته و گفته

برآن دل کور که در سینه ابرها

 دلیل رجحان است

صدای گام تو اینک به گوش می آید

دل فسرده و واخورده از تکرار

از این توهم  و مستی به هوش می آید

ببار باران که به یمن آمدنت

هزار موج ترانه پر خروش می آید

به نیمه شب های مهتابی زنانه بیدار

به عصر های پر ، ز حسرت دیدار

امید بارش تو

نوید دوباره

طلوع خورشید است

شروع معمای بکر  تردید است

و اینکه او دوباره بر من

زلال می تابد

او بر من

زلال می تابد .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

رازی به نام خدا

درخت ، برگ ، باران

سبز ، زرد ، خاکستری

اینک :

مه ، دود ، غبار

هر سه در پی سه دیگر

قصه رنگ ، قصه دست ، قصه قلم ، قصه مو

قصه قلمو

تعبیر  همه نقش های در بیراهه مانده بوم های من

بیا مرا رسم کن

کار آسانی است

اول مشقم کن  از پی مشق من رسمم کن

کج و معوج چون منحنی من

که مرا خمیده است

یانیس ریتسوس راست می گوید :((همه چیز راز است ))

این قصه رنگ چون سلسله موی تو دراز است

پیامبری را گم کرده ام

پیامبری که دهانش بوی گس خون می داد

و خدا در رگ هایش یخ زده بود

من پیامبری را از تبار  راز  گم کرده ام

یانیس ریتسوس راست می گوید :((همه چیز راز است ))

و راز یعنی من ، یعنی تو و یعنی طبیعت

یانیس ریتسوس ، همه چیز که خداست

پس خدا هم ، راز است

پیامبر خون به دهان من !

و جگر درکف من !

من به رسم شبانی این بار تو را ای راز ستایش نمی کنم

موهایت را شانه نمیزنم

همه گوسفندان طبیعت را فدای قامتت نمی کنم

پیامبر من ! پیام آور من !

نمی دانی سرودن چه خونی به جگرم روان می سازد

خون دهان تو را

گوارای جگر من

پیامبر من

دهان گس تو را می ستایم

که سراسر راز است

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آب آئينه عشق گذران است

ای ماندگار

ماندگاری هر چیز ارزشمندی به نگاه ارزشمند ماست .

و ماندگاری ما به نگه داشتن ارزش ها

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

یادی از پائیز هفده سالگی

همین روزهای آبان بود اما نه اینقدر بی باران و خشک

یک بعد از ظهر محل کارم بودم و شنیدن یک ترانه آشنا بغض دختری که آن روز ها فکر می کرد شاعری می تواند ،را اینگونه  شکست .

((لطف عاشقی )) شعری بود که سال هفتاد و هفت عصر آن روز در پایان یک روزکاری عجیب  به ذهنم رسید .

یادش هم شیرین است و ...

تو آمدی و از تو من ، دوباره زنده گشته ام

تو آمدی و با تو من دو صد ترانه گشته ام

به جوی هستی ام ، تو یی امید جاودانگی

به سمت و سوی خانه ام ، تویی نوید زندگی

اگر شبی تو نازنین به سوی من کنی نظر

و یا به لطف عاشقی به شوق من کنی سفر

سوال خواهش تو را به شور می دهم جواب

به حرمت نگاه تو ز بوسه ای شوم خراب

تویی همان سکوت من که در صدا نهان شدی

تویی همان که  بر لبم به این نوا  عیان شدی

یکی از روزهای آبان ۱۳۷۷

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

داستانک

وقتی درخت از تحمل وزن اندک او شانه خالی کرد تمام خاطرات انتظارش برای رسیدن به بلندای آن کوی سخت و تکیه زدن به بازوان سترگ درخت آرزوهایش در گوشه چشمانش جمع شد و به بارانی سرازیر شد .  باید تصمیم می گرفت آنقدر دوستش داشت که شانه بازدنش را بی قید تحمل کند یا اینکه دلش را از زیر ریشه های فرو مرده در جان سنگ کوهستانی درخت تا چون بالهای کوچکش در گردباد حادثه ای تازه نشکسته بر گیرد و برود .

دوراهی عشق دوراهی بیم و امید بود برای آن پرنده که در ادبیات طبیعت هیچ الا تصوری دور از کهنه درختی پیر در ذهن نداشت .

پرید ... پرنده پرید اما نه بسوی افقی تازه و یا بازگشت از راه بازآمده . بلکه به روی نزدیک ترین تخته سنگ رها از بال زدن ایستاد . به درخت خیره شد . با خود گفت چه بی توقع دوستش دارم وزن من از ده برگی که از دور ترین شاخه سمت راست او خمیده است حتی کمتر است اما این دلیل نمی شود که مرا هم تحمل کند . با خود باز گفت اما این که نمیشود من سالها دوری او را به انتظار نشسته ام .آسمان به آسمان به شوقش پرکشیده ام دوستش داشتم حتی دوست ترش داشته ام این انصاف نیست ! مادر طبیعت ! سهم من از تغزل باد با شاخسار سبزش چیست ؟ من نیز یکی از دیگران .چه می شد اگر با من مهربانتر بود .....

تحته سنگ که از لمس تن پرنده بهاری دچار لذتی عجیب شده بود به با تنی پر از رخوت ماندگاری به آهستگی سر به نزدیک ترین حواس پرنده فرو برد و زمزمه کرد : شاید این درخت اندکی بی وزن تو را تاب نیآورد اما تو گرانقدر تر از اینی که دیگربر کسی چتر شوق نگسترانی . مگذار عشقت تنها نثار درختی باشد که چاره مگر دوری از تو ندارد . او را خزانی سخت و سرد آزرده و اینک لرزشی اندک سرانجامی مهیب را برایش رقم می زند . بیا و از دولتی و صولتی عشق بگذار بال هایت بوسه ای بر آن بوته ،آن را می گویم کمی دور تر از من است هم آنکه آفتاب بی رمق شولای ماندن بر او پوشانده است . زنند .

پرنده از سر سنگ پرید به درخت می اندیشید و به شوری که داشت خود اما غافل که بالهایش بی صبرانه او را به آن بوته که سنگش رهنمون بود می رسانند .

نسیمی وزید . نسیمی که خنکای یک رویا را به پرنده تلقین می کرد .و از سفری دراز که به یمن آن درخت رهسپار آن شده بود خسته و افگار به خواب فرو رفت .

عصرگاهی ملس به تکانه های نامنظم بوته خار از شیره دلچسب ان خواب منقار برکشید . چشم که گشود درخت را ندید . سراسیمه به اطراف نگریست تحته سنگ هم نبود . به بوته خار خود گفت کجا رفت درخت آمال من . بوته خمیازه ای کشید و گفت خواب که بودی کوه از درون لرزید . بی ریشه بود بی تکیه گاه در سراشیبی تند کوهسار سرنگون شدهم آن درخت و هم آن سنگ لغزان .  چه خوب که بر من نشستی وگر نه تو نیز در قعر آن دره طعمه رودخانه می شدی .  

پرنده انگار بازهم خوابش میآمد این بار آسوده خوابید .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

ساده گویی

کاش یکشنبه ای دیگر   بارانی دیگر

کاش برف پاک کن ها را خاموش کنم

تا قطرات باران شیشه خاک گرفته را شرمنده کنند

و آرشه ترمزهای کشدار اتومبیل های سریده

خواب خیابان های طولانی دمق را آشفته کند

حسرت لباس های پشمی که نگذارند

از جایت جم بخوری

و شوق رسیدن به خانه

برای سرکشیدن بی وقفه لیوانی چای

و بلعیدن شلغم های بخار گرفته بر بخاری رنگ پریده

که همیشه زرد می سوزد

جوی های پر ،  گل ،  آب      موش های آواره  و خیس آب

فاضلاب های تهران نیز دلشان برای سر رفتن از باران تنگ است

که هر چه از پیشرفت و امکانات مدنی فروبلعیده اند

یکجا در بارانی درشت

به خیابان ها ، پس دهند

از پوست پرتقال تا پاکت سه گوش شیر

بنا ها و کارگران مصالح بدست هم از کار خسته اند

باران نمی بارد تا کاهگل ها نم بکشند

و در کنج دنج قهوه خانه های مدرن روشنفکری

قهوه های فرانسوی

از استنشاق عطرهای پارافینی - همان اسانس های  شوش دیور -

دم بکشند .

همه چیز خوب است

این را رادیو پیچ گشوده می گوید

شرایط جوی پایدار

مصرف فلان کالای از جان انسان حیاتی تر،  کم شده

صادرات فلان کالای کلا نفتی ، نه ببخشید غیر نفتی .فراوان شده

انگار باران هم فهمیده همه چیز خوب است و ...

و شرایط جوی همچنان پایدار است

و تهران را مه دود فتو شیمایی روزمرگی به زیر کشیده است

پیچ را بیشتر بپیچان

شاید در جایی روی موجی شرایط ناپایدار جوی باشد

دلم یک فرکانس دیگر می خواهد

که از باران خبر دهد

باران با تم تریبیوت فلویدین پیانو

هی یو

گوشی را بردار باران

باران گوشی را بردار

چکه چکه

گوشی را بردار

باران

 

 

 

 

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

قیصر و ....

وقتی پدری می میرد

پورانش را قرار نیست

و ، دت ها را در فراقش پنچه است  بر صورتکان

آن هنگام که مادری می میرد

اندوه خاک سرد او بر تن گرم زمانه

زمهریری است مهیب

آن زمان که گلی می میرد

خارها دلتنگ ترین عشاق زمینند

و آن دم که لحظه می میرد

بشر غرقه در دریای مواج خاطره است

اینک شاعری می میرد

ستاره فرو می افتد

صحرا را سیل می برد

ماه را چاه

شبنم را باد

برگ را سرگردانی 

دل را مرگ

جان را دردی جانکاه  

شاعر که می میرد

قلب پرنده در سینه اش می گیرد

دخترک آفتاب گیسوانش را تاب نمی دهد

پسرک مهتاب بوسه او را جواب نمی دهد

انگار خدا هم به هیچ خیری سهم ثواب نمی دهد

شاعر که می میرد

غزل ها بوی کافور می گیرند

بهشت ، خویش را از خویش می راند

آدم ، هر دم

بی سیلان می ماند

کیست که مرا بسراید

کیست که دردم را واگویه کند

تا لبهای خاموش مرا

به تحرک سخن گویی با خورشید

برگ و سایه و بید ، وادارد

کلماتی چند امشب در هوای شاعر سرگردانند

ای کاش کلماتت بر لبی نشیند

انگار کلمه بی شاعر یعنی هیچ

گویی طبیعت بی شاعر یعنی هیچ

وقتی شاعر می میرد

خالی دستهای بشر

برهنه می شود

بهار ها بی عطر دلخواه میخک

خزان ها بی اشتیاق شورانگیز مریم

نرگسی ها پلک می بندند

بر سپیدپوش ترین قصل

رمق روئیدن زنبق در دره های تابستان

در، دم از کف می رود

ای کاش شاعر هرگز نمیرد

ای کاش شاعر تا نمرده است،  باشد

مرگ دینی نباشد بر گردن جاودانگی

......

برای همه شاعران زندگی ام

و برای احمد شاملو که خیلی دیر او را شناختم خیلی دیر . فرصت کم است

فرصت بس ناجوانمردانه اندک است .

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

قيصر نيلوفرانه و شبان عاشق

نیلوفرانه . اثری که علیرضا افتخاری را برای شنونده های داخلی هم آشنا تر کرد . اثری که انگار در یکایک ترانه هایش امضای امین پور را می توان دید : چه دلمشغولی هایی که با این مجموعه نداشتم سیزده چهارده سالگی ..... از پس آن نیلوفرانه دو  و .... نمی دانم خواننده ای که شاعر یکی از محبوب ترین آثارش از دنیا می رود چه حسی پیدا می کند . نمی دانم ....

 ترانه نیلوفرانه از آلبوم نیلوفرانه یک

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن


خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

شبان عاشق از آلبوم شبان عاشق

ای واي دل ديوانه ام زين دشمن همخانه ام
همسايه با بيگانه ام ويرانتر از ويرانه ام
رين پس درون خانه ام يا جاي دل يا جاي من
اي واي دل، اي واي دل، اي واي من، اي واي من

دل پرده پرده خون شود تا پرده ديگرگون شود
چون مرغ حق خون مي چكد از نغمه هاي ناي من
اي واي دل، اي واي دل، اي واي من، اي واي من

شايد نسيمي آيد و بويي ز باغت آورد
تا در هوايت گل كند خاكستر پرهاي من
داغ دلم بي گفتگو از تو گرفته رنگ و بو
دلتنگ يك لبخند تو چون غنچه سرتا پاي من
از من به جز اين های و هو آداب و ترتيبي مجو
من آن شبان عاشقم هوهوي من هيهاي من
من آن شبان عاشقم هوهوي من هيهاي من
من آن شبان عاشقم هوهوي من هيهاي من

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

قيصر آينه های ناگهان

یک صبح پائیزی که از خران نشان چندانی ندارد

عجله برای دیر نرسیدن

شروع کار

یک ساعت بعد

ساعت هشت و سی دقیقه

گوینده رادیو : قیصر امین پور نیمه شب گذشته ...

هرچه توان داشتم در شنیدن خبر گذاشتم . مطمئن نبودم که درست می شنوم

همکارم صدا می زند ، چندبار . با طعنه می گوید هنوز خوابی ؟

اشک از چشمانم جاری می شود

کاش حواب بودم

اشک بر ترانه

اشک بر خاطرات فراوان

اشک بر شاگردی

اشک بر استادی

اشک بر اینکه بعد تر ها که می ماند

بک دفعه فوح فوج شاعران و نویسندگانی  که در چندسالی که خود را باور کرده ام رفته اند از خاطرم می گدرند .

شاعر مروارید مهر . شاعر درفش کاویان . شاعر یه شب مهتاب . شاعر سفر خاکستر . شاعر ارغنون . شاعر .... شاعران انگار ....

دلم برای آینه های ناگهان تنگ می شود .

خمیازه فریاد :

شاخه ها تن به تقاضای شکستن دادند

برگ ها یک به یک از شاخه  به خاک افتادند

باز موسیقی تار شب و قانون سکوت

بادها باز هم آواز عزا سر دادند

بس که خمیازه فریاد کشیدم دیری است

خواب هایم همه کابوس همه فریادند

لب به آواز گشودم به لبم مهر زدند

چشمم آمد به سخن سرمه به خوردش دادند

گرچه یاران همه از شادی ما غمگینند

باز شادیم که یاران زغم ما شادند

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()