لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

نیایش

با نام خدا

 

 

گاهی فکر می کنم که چه خوب است که فرصت خواندن بعضی از کتاب ها یا آشنایی با برخی از دوستان را داشتم و چقدر به خداوندگار هستی در قبال این آشنایی ها مدیونم .

 

نوشتن نیایش یکی از کارهایی است که برایم بسیار جذاب است و این کار ذهن را طراوتی خاص می بخشد . اولین بار که از شکل کلاسیک نیایش که جذاب ترینش برایم عین القضاه بود بدرآمدم ستاره ای از آسمان کویر بخشنده یزد مجموعه ای شبان گویه از هیوا مسیح به زلالی شبانی که زلف خداوندگار را شانه میزد برایم از آسمان همان کویر فروفرستاد . این مناجات ها آنقدر بری از برج های بلند شهرم بود که ساعت ها روز ها و اینک ماه ها مرا گرفتار کرده است . خب از این دست کارها در میان آثار ادبی ما بسیار است چه اکنون و چه گذشته و آنچه مسلم است هنر نی ناله ها و هی هی هو هو ی هیوا بی تاثیر نبوده است .

 

این چند نیایش را پیش از این در معبد درمعرض دید دوستان قرار داده بودم امروز یادی کردم از بخشی از این مناجات ها خزان که میرسد نوای درختان باغ های تحول که هزاران بار بیش از بهار در آستانه او همهمه می کنند یکسان است  :

 

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

نیایش ساعت سه و سی و هفت دقیقه و بیست و شش ثانیه

 

 

خداوندا از قلبم به نقد زنگار تردید را بزدای

 

شولایی از یقین به آفریدگار و آفریده بر قامت خسته ام بپوشان

 

مرا زبان طبیعت بیاموز

 

تا از خورشید بخشش بیاموزم

 

از درخت تواضع

 

از ترنم جویبار موسیقی حیات

 

از کوه پایمردی

 

از دریا زلالی

 

از ماه پرستش

 

از کودک سپیده دم ستایش

 

از شبنم غلطیده بر برگ نیایش

 

از پرنده امید

 

از قاصدک نوید

 

خداوندا بر من ببخشای

 

دانش اما معرفت

 

بی نیازی اما همه نیاز به تو

 

سکوت اما همه فریاد

 

وصال اما صبوری

 

شعر اما شعور

 

در آستانه گناه مرا به خود وامگذار

 

در نهایت سرمستی مرابه خود وامگذار

 

مرا به خود وامگذار

 

معبودترین

 

 

دل آرام ، معبود ترین

 

شبم را ماهی

 

و آتشم را آهی

 

بردیواری که منم پنجره ای به ستارگانت بگشا و بگشا پلکهای افتاده ام را

 

به گل شسته ام دل (گل هم وزن دل )

 

نوری در دل سیاهی

 

بر ، ابری که منم آذرخشی فروفرست عین تحول و حول حالی الی احسن الحال

 

دل آرام معبودترین

 

بنده ای برگزین

 

بنده ترین

 

نه در خود بیننده ترین

 

نه چون منی کمترین

 

معبود تربن

 

انسانی برگزین

 

آن سان ، انسان ترین

 

 

سوگند به سوگندت

 

 

خداوندگارا

 

به کوهت سوگندی نیست و

 

به دریایت

 

به درختت سوگندی نیست و

 

به صحرایت

 

به ماهت سوگندی نیست و

 

به ستاره ات

 

به نورت سوگندی نیست و

 

به تاریکی ات

 

به همه ات سوگندی نیست و

 

به هیچ ات

 

به سوگندم و سوگندت

 

به من سوگندی هست

 

به من ات

 

به من جدا مانده از تو ات

 

به من جا مانده از خودت

 

به من

 

خواهم سوگند 

 

که مرا بازگشتی است

 

همیشه به سوگندت

 

به فریده ات و نکو آفریده ات

 

سوگند

 

به انسان و انسیه ات  

 

سوگند

 

رها مکن این تنهایت

 

و این تن هایت

 

 

برای خود ای خدای من

 

 

خدای خدای من

 

شایسته ثنای من

 

یاری ام ده  کفشهایم را ،   همه کفشهایم را

 

به دریا بیافکنم

 

برهنه پا برهنه پا  صبرم را

 

به صحرا بیافکنم

 

در آستان نور به خاکت ....

 

تا ماه برآید

 

با همه تاریکی شب همبستر گردد

 

و مهر  را آبستن

 

زمین را زاید

 

انسان را زی ید

 

و من آن گاه پیامبر عشق

 

در پی وادی طور

 

شبان همه رمه های شور ،  تشنه تشنه گرگ

 

با دهانی پر از خدا

 

و دستانی خالی از ریا

 

و دلی بی ادعا

 

و کلامی  بی آوا

 

و من آن گاه پیامبر عشق

 

ماه تو

 

مهر تو

 

زمین تو

 

انسان تو

 

خود خود ای تو

 

خود ای خدای من

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شهريور

شهریور با همه خورشید میراث  مانده اش از امرداد و تیر به چله کمان نشسته بهار زمردین فام درگذر است . باز میزبان گس هوای ملول پرستوهای کوچ و چه کلاغ های میهمان صف کشیده روی سیم های ارتباط - تبر رسان کاج های بلند قامت -، میشویم .

خیال انگیز رنگهای پائیز آنچنان ذهن را به خود مشغول می سازد که لذت دیدن شولای سبز را قربانی جامگان زرد و آبی را مذبوح خاکستری میخواهد .

چه آبی ها ، چه سبزها در انتظار همه بنفش ها ، سرخ ها ، گرگ و میش ها . نفس نفس چشم براهی بوی خاک باران خورده ، لمس شنیدن نمودی دیگر از برگ ها در معادی دیگر ، آنچه یکبار زاده شد و میرانده شد .دوباره زاده می شود و میرانده می شود و دوباره زاده خواهد شد . یحیی یحیی .

جوی هایی که پر از آب های سرگردانند و من به سرگردانی آب جوی های عریض وطویل خیابان های دور و دراز شهری بی طول و عرضم  اما این سرگردانی را پایانی است در انتهای زمستانی در انتظار به رگ خشک و منجمد زمینی که دهقان پیری در آن شاید هندوانه ای می کارد و تابستانی دیگر به قسمی سه گوش به دست رفتگری تشنه در ظهری گرم با ولعی سرخ ، گاز گاز . انگار یکبار زاده شدم و میرانده شدم .دوباره زاده می شوم و میرانده می شوم و دوباره زاده خواهم شد . یحیی یحیی .

یحیی نشانه ی گلی است کاغذی یا نه نشانه زنی است کاغذی . شاید زنی که تنها روی کاغذ معنی می شود . او کلمه ای است که قلم او را زاد و میراند می زاید ومی میراند و او  زاده خواهد شد .یحیی یحیی  .

یحیی قطره اشکی است که از ابری در دل ارغوانی آسمان تاب برگهای سر شاخه  را از چکیده شدنش می گیرد و برگها به حرمت آن هزاران هزار گاز بر سیب و هندوانه و گندم سرخ می زنند و با لذت هبوط می کنند.

پائیز می رسد و فصل دوباره ای از شعر ....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

نگاهی به دانش مدیریت

شرایط پر مخاطره - تهور کاری

برنده شدن در شرایط پرمخاطره اغلب نیازمند بودن شکلی تازه ، فکر کردن به گونه ای نو و اقدام به شیوه ای جدید است .

 بسیاری از رهبران بزرگ به خود شیوه اتخاذ تصمیمات پرمخاطره را می آموزانند . آنها این کار را در طول یک دوره زمانی طولانی یاد می گیرند .

تهور کاری آن قدر که مهارت حاصل از فرایند های تصمیم گیری حساب می شود ، جزو خصوصیات ذاتی یک رهبر دور اندیش نیست .

محاسبه تهور،  شیوه افزایش احتمال موفقیت همزمان با دوری حستن از رفتار شتابزده ، بی حاصل یا غیرمنطقی است .

انتخاب زمان مناسب ، مشکل ترین بخش از نظام محاسبه تهور است .

و در نهایت مدیران با شهامت خود را برای هر گونه پیشآمدی از جمله مواجهه با بدترین سناریوها آماده می سازند .

 

 

موفق باشید

(این هم برای دوست  و برادر خوبم آقای عطاریه که یادداشت مدیریتی سفارش داده بود )

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

الوند

نقال پیری

می شناسمش

پشت هلالی و نای بریده

دیشب میهمانش بودم

میهمان چشمهای در انتظارش

بر سر بلندترین دره رو به ماه

می گفت :

چشمانش بندرگاهی بود برای پهلو گرفتن

و خانه ی زیستنش سالها رو به نغمه ی باران

زمستان و تابستان

پائیز و بهار

اومی گفت :

دستانش مزرعه سبزی بود

 پر از گلابتون ناز موهای گندمی اش

چشمه ای در همان نزدیکی

همان که سهراب ساده دل

نانش را در آبش فرو می برد و

شاید رگ بریده طفلکی را

نوش نوش مینوشید

اشک در چشمش حلقه می زد و

آه می کشید و باز می گفت :

شب سرنوشت ایران و توران

شب آرش

شب کمان

از پس ابرویش به ناکجای داستان

هر چه مهر

هر چه بازمانده از مهر

در پس کوچه های الوند

در دامنه های پیر این رشته کوه

بر نقطه ای ناپدید

قایقش بی امید

 به گل نشست

سیاوشی باید

تا از هیمه ها به گلستان ها تبعید شود

سودابه ای باید

تا افسانه سیاوش ها ماندگار ترین شود

چه آسان است بر گرد مردار ها

چون کفتارها

پروانه وار بال سوختن

آری چون کفتارها

با غنیمتی از مردار ها

یادت هست ؟

نرون هم مردی است از تاریخ

یادت هست ؟

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

هیچ چیز دوبار ....

سنگفرش های خیابان شاهد صادق خواهر ترزای عهد جدیدند

خواهر ترزا

خواهر ترزا

شنلم گلی شده

کفشهایم به رگ هستی برگهای خشک فرود آمده بر سنگفرش ها ی خیابان آلوده است

خواهر ترزا

خواهر ترزا

بعد چشمانم به همه نقاشی های دسترنج کودکم ، کودک نقاشم عادت کرده است

خواهر ترزا

محراب مهیایی که با کفشهای آلوده ام و چشمهای عادت کرده ام مهیا ساختی

مریمی را بر صلیب مسیح مصلوب کرده است

خواهر ترزا

دامن بیافشان

گل های زردی که ژوزف آن روز صبح برای ربودن معشوقه در دام دیر مانده اش

- همان دختری که به جرم نداشتن جهیز به کابین صومعه و پدران و خواهران و مادران عرضه شده بود .-

خواهر ترزا

ژوزف دخترک که مرگ زده را با تابوتش ربود

میانه راه

سوار بر اسب

چه شور انگیز

ژورف تلاش می کرد

دوست می داشت

خواهر ترزا

معصومیت این نامقدسی به خواهر تو بودن می ارزید

خواهر ترزا

در میانه راه سوار بر اسب

بی هیچ جهیز با همه ایمان

بی هیچ صومعه با همه همه همه ژوزف

نه رگ برگی را زد . نه به نقاشی کودکانه ای نگریست . نه چون تو قدیس بود

پس از یک عمر مسیحیت در شب باران همان نیمه را تعمیدشان داد ابر

خواهر ترزا

تو ژوزف  را ندیدی،  حس نکردی ، نخواندی تو فقط در هر وعده از طعام اندکت برای تقدیس نانت شراب مقدس نوشیدی و نوشاندی

اما ژوزف دخترک صومعه سنت نمی دانم چه را به هیئت مردگان در تابوتی گران در میان اشک و اندوه دیگران و با دسته دسته گل زرد . گل امید گل آرزو ربود . دزد مقدس در مکانی نچندان مقدس .

خواهر ترزا محراب را غسل بده

ژوزف را خدا غسل داده است .

تو ،محراب را، سنگفرش ها را ، دامن گلی مرا ، کفشهایم را وچشمهایم را به رودخانه ای ببر و پیشکش یوحنا کن

کسی ژوزف را آبستن است و من ....

( به یاد دوما)

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حمد و سپاس

حمد خداوندی که .....

سپاس دوستان بهتر از برگ درخت را که در این ایام دوستی را در حق من به احوال پرسی تمام کردند . البته همه آنانکه با زبان دل بی هیچ کلامی ....

اینجا این اتاق

ستاره ای است

در منظومه ای ناشناخته

و من مسافرکی

بر بال سفینه ام

چون تخت روانی بر ابرها

به گل سرخی در برهوت بی آب و بی آب

عادت کرده ام

وای از آن روزی که روباهی

داستان اهلی شدن در گوشم بخواند

من به دنبال خلبانی هستم

که داستان من و گلم را

به گوش آدمیان رساند

خانه اش آباد

باغش پربار

جویش پر باران باد

از شبنمی که هر صبح از گلبرگ های

بخشنده این گل سرخ

سرازیر می شود .

خلبان من روباهی مرا اهلی کرده

و ماری ...

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

قدرت فکر

با نام خدا

اگر یک روز قدرت فکر انسان ها را از آنها بگیریم چه اتفاقی خواهد افتاد . بعضی وقتها انگار این قدرت از ما گرفته می شود . یا این که خودمان از خودمان دریغ می کنیم .

دوست داشتن آدمها را خیلی زیاد دوست دارم دوست داشتن آدمهایی که به من لبخند میزنند . از صبح تا شب انرژی کاری خوبی به من می دهند .

آدمهایی که روی پل تنهایی میبینمشان و آنهایی که مرا به قایق های کوچک خوشبختی شان نشانده اند و فارغ از امواج سهمگین زندگی خود را به سادگی های رفاقت ساده و بی توقع مان سپرده اند .

بازهم به یاد کوچه افتادم . ...

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت ...

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ....

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم .

روی این شعر در صفحات داخلی کتاب گزیده اشعار فریدون مشیری چند سال پیش شاید ۱۴ سال پیش نوشته بودم که کوچه بی تو به مخروبه ای ماند .خدایا قلبم را در کوچه های تنهایی رها نکن . آن روز عاشق بودم بیش از امروز خیلی بیشتر از امروز . عشق، خود زندگی است و عاشقی حس زیبایی است .حسی که یک مرغ مهاجر ندارد بلکه برجی دارد که کبوتر باران خورده به آن پناهنده می شود .برجی که فرسوده است اما زنده است هنوز پا برجاست هنوز ماندنی است هنوز هنوز .......

دلم برای کوچه تنگ شده است و برای شعر نرمش و برای شاعر دوست داشتنی اش . و صدای گرم بابک مشیری که اشعار پدر را به زیبایی آواز کرده است .

سیه چشمی به کار عشق استاد

مرا درس محبت یاد می داد

مرا او برد از خاطر ولی من

به جز او عالمی را بردم از یاد

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شعله های منجمد

با نام همه آتش همه گلستان

....

من بودم

و شدم

نه زان گونه که غنچه ای  گلی

یا ریشه ای  که جوانه ای

یا یکی دانه که جنگلی

راست بدان گونه

که عامی مردی  شهیدی

تا آسمان بر او نماز برد ....

داشتم به این فکر می کردم که خداوند متعال چگونه آتش را بر ابراهیم گلستان کرد . کیفیت سرد شدن آتش شعله های آتش چگونه بود . شاید به دلیل اطلاعات اندکم خوب درک نکردم که در آن لحظه به یکباره آتش جای خود را به بوته های سبز داد و یا اینکه ابری آمد و رعدی زد و بارانی فروفرستاد .چگونه این اتفاق افتاد و اینکه زندگی پیامبران گاهی در زندگی شخصی افراد تکرار می گردد چونان فردی که در اوج خشم کظم غیظ می کند گویی که بر آتش درونش گلستانی حاصل می گردد . براستی خداوند متعال قدرت عجیبی در فرونشاندن و نیز افروختن آتش در دل بنده های خود دارد و یا اینکه خود ما پیوسته در تولید احساسات گونه گون هستیم اگر آتش ابراهیم آن سان که تفت آهنین نفس های من در لحظه مواجهه با حقیقت وجودی ام سرد می شود ، سرد شده باشد این همه حرارت و اشتیاق به کجا رفته است ؟ کن فیکون و یا اینکه از حد فهم انسانی کوچکی چون من خارج است و همان نمایه گلستان بیکباره قابل لمس تر است .

یا این بحث که اگر انسان رمیده از عصردلزده اما دلربای ماشین در برهوت پرسش رها می گردد کیفیت تبدیل خارهای سوزان چرایی به لاله های سرخ استدراک چگونه است ؟

شاید تنها خداست که می تواند راز این قیاس های در ظاهر مشتبه اما در ذات سالم را بگشاید .

کاش بازهم می شد خوابی دید و در نوشین رخوت آن فاصله مسئلت آموز هزاران هزار مدرس شد . من از محمد امی ، شبانی کم دارم ؟ یتیمی کم دارم ؟ قرائت شبهای بدر کم دارم ؟ آمنه کم دارم یا .... شاید نوعی از مصلحت الهی شاید هم گونه ای توجه در خور متعالی !!!

جایی نشسته ام (شد خزان .....) می شنوم و به فکر فرارسیدن خزانم .صدای گامهایش به من شور می بخشد .نسیمی و قطعه ای ابر ، مرا از طبیعت همین بس ، نسیمی و قطعه ابری ، قطره قطره بارانی و خش خش برگی !!!(چقدر برای فهمیدن شاملو دیرشدم چقدر فهمیدن شاملو به تعویق افتاد)

... اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را

بتی رقم زد

که دیگران می پرستیدند .

بتی که دیگرانش می پرستیدند .

(شعرها بخشی از ابراهیم در آتش احمد شاملوست )

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مرگ هم شايد راهی است

با نام خدا

امشب قطعه شعری خواندم از ادبیات غنی آلمان که بسیار برایم شگفتی ساز بود .

ما همیشه عادت دارم مرگ را از عزیزانمان دور بدانیم و دور بخواهیم و این تعارف چنان سنتی شده است که گه گاه ما را از فواصل نزدیک واقعیت دور دور دورتر می سازد .

راینر کونسه در قطعه کوتاه خواهشی نهانی از پیشگاه قدوم تو اینچنین می گوید :

زودتر از من بمیر

یک کم زودتر

از من

تا تو اویی نباشی که مجبور است

راه خانه را تنها برگردد .

 انسان باید به چه حد از درک رسیده باشد که رنچ تنها رفتن به مسیری که همیشه رهرویی در آن راه تو را همرهی کرده است لمس کند .

مرگ گاهی بهتر از تنها ماندن است و همیشه هم خوب نیست که همراهان را در این کوره راه با رنج بی هم سفری تنها رها کرد و رفت .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

گرد از رخ نازنين به آزرم فشان

بنفشه باشم یا ...

کاش بوته یاسی باشم در تن هزار ساله کوچه باغی خشتی

عطر بگسترانم تا هفت خانه

و از من خاطره ای باز ماند نه به رندی که به سبکبالی

بر هفت آسمان

به قداست هفت

و به قول اسماعیل خویی

(بلوغ سرشار کهکشان ها را دریابم

وباغ هستن را بنگرم

و ...)

به تو نگاه سپارم تا ناگهان

جهانم زیبا شود .

مرا ببوس و بهارانم کن

(زانکه من زاده تابستانم

دلم از نام خزان می لرزد )

شبانه با شب چشمانت

ستاره بارانم کن

عجب شبی نشسته در کنج نگاهت

عجب مهی نشسته در آسمان شبم

شولای سرخ نیاز بر تنم

و خاطرات کهربایی تو نقش بسته بر دلم

می بینی سازم امشب ناکوک نگاهت شده است

و همایونم به شور تو دشتی دشتی دشتی

گنگ ترینم سنگ ترینم

مانی بی ارژنگ ترینم

بر دل آرزوهای شبانه ام

خوش لحن ، خوش آهنگ ترینم

می بینی در دل کلمات گم می شوم

بی شک نفس نبریده افسانه مردم می شوم

چرخی می زنم

چوبی می زنم

و به دل ....

زخمه ای

زخمه ای

زخمه ای بر تارچه ای

و .....

خیام این میان چه می گوید ؟

در هر دشتی که لاله زاری بوده است            از سرخی خون شهریاری بوده است

هر شاخه بنفشه کز زمین می روید               خالی است که بر رخ نگاری بوده است

باشد که بنفشه باشم در دشت های فردا

اگر هم خار باشم

خاری بر ساقه لاله ای چون تو

که پیش از چیدنت به دستانش ....

آینه را گواه که خالی بر رخ است
که خاری است بر ساقه ات ......

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

ماهی يکبار هم ...

با نام خدا

رشته تحصیلی من جذابیت های خاصی دارد . من جملات کوتاه و اندرزهای مدیریتی را خیلی دوست دارم .

مثلا :

برنده پس از بیان نکته اصلی مورد نظرش لب از سخن فرومی بندد .

بازنده آن قدر به صحبت ادامه میدهد که نکته اصلی را فراموش می کند .

برنده می گوید : باید راه بهتری هم وجود داشته باشد .

بازنده می گوید : تا بوده همین بوده و تا هست همین است .  (سیدنی .جی. هریس)

واقعا چقدر ادبیات ما به این چهار جمله نزدیک است چند بار در روز جمله چهارم را به زبان میآوریم .

و چقدر نکته اول را استفاده می کنیم .

امشب زمان خوبی است برای من  که بیشتر به این نکات فکر کنم .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

کودک فردا اما ما را منادی رازی خواهد بود

یک نفر می آید

خالی سفره پر از نان است از او

و عطش آینه های ناگهان شکسته از عطر آمدن

آمدن و نیآمدن

قایقی است بر دل آشوبه های موج هایم در شب مدمطلق

و کششی است از درون درون درونی ترین قلب زمین به جزری مساعد

سبد سبد گل و ریحان درمقدمش چیده اند و اما دل ها .....

بغل بغل شیرینی و نقل سر راهش نهاده اند اما دل ها ....

آذین آذین احیا گرفته اند اما دل ها ....

امشب تو شهر چراغونه

خونه ما ها داغونه

مردم شهر مهمون اون

میان با کلی دله خون

مهم اینه که بازار رنگ و ریا مهیا شد

مهم اینه ...)

و بقول احمدرضا احمدی

(( دیروز شکست

ذکری هم از عشق بکنیم

که در میان آینه ها - دفن شد و سپس در میان گندم زار آبی مثله شد .))

دیشب هر چه گشتم میخک نبود دلم گرفت من شبهای عید را با میخک و کتاب دوست دارم .گلفروش می گفت فصلش منقضی شده است .شب عید برایم همیشه دلگیر است .یاد اثاثه های در خیابان مانده . دیدن مسافران در راه مانده .یتیمان بی پناه مانده وده کوره های بی راه مانده و  ..... هیهات . به توصیه گلفروش پیر محله لیزیان توث هلندی خریدم بنفش بنفش .

این ها و همه اینها .

مبادا آسمان بی بال و بی پر

مبادا در زمین دیوار بی در

مبادا هیچ سقفی بی پرستو

مبادا هیچ بامی بی کبوتر

و   ....

مبادا که عید ها رنگ من بگیرد باشد که عید ها عطر ما .....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

قافله نگاه من

پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من

تا برسد به چشم تواي مه شا مگاه من اي مه شامگاه من .....مه شا مگا ه من

پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو اي مه شا مگاه من
هزار حرف گفتني دارم و دم نمي زنم
كاش شود بخواني از پنجره نگاه من....

پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو اي مه شا مگاه من

شب است خوشه وسايه ها
و جغدها خرابه ها ميان اين سياهه ها
فقط تويي پناه من فقط تويي پناه من......
وقت سفر عزيز من ساز به دست من نده
اسير مويه مي شود مخالف سه گاه من مخالف سه گاه من

پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو اي مه شا مگاه من اي مه شا مگاه من

اگر چه رفته اي ولي قصه ي عشق ماندنيست
يا د تو مانده تا ابد در دل بي گناه من دل بي گناه من دل بي گناه من

پاي پياده ميرود قافله ي نگاه من
تا برسد به چشم تو اي مه شا مگاه من

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()