لحظه هایی که می گذرند

برای همه ثانیه ها

شب دوباره

قلب ستاره در مشت من هنوز می تپد . امشب شب دیگری است . شبی به سوی پرواز . نمیدانم چرا این اندازه نشاط بر وجودم حاکم است . احساس سبکی ، رهایی ، سفر و سفرسفر گویی مدتهاست که به فرصتی دست نیافتنی ماند. امشب  هنگامه  سفر به اعماق کویر است چه صبورم و چه نا تمام .

بلمی شده ام سرگردان به سینه رود به دور از ساحل رامشگر جزیره زیستنم . شاید اگر بلم نبودم اینک تنم زیر لذت مز مزه موریانه ها به چرخه حیات بازمیگشت .

پنجره بهانه ای است تا بیاد بیاورم از زمین چقدر دورم و .......... اما زمینی ام

قلب ستاره در مشت من هنوز می تپد شاید مشت من است که به او جرات تپش می دهد و شبم را رنگ دیگری به رخسار می نشاند .

شبی به سوی پرواز ، هرچند که از سر شب پره ها نیز نمی گذرم اما  بال به آستانه آسمان می سایم . نمی دانم مست کدامین ترانه ام و تشنه مدامین نشان اما باز هم او را دیدم .

امشب شب دیگری است شب اوست او که سالها در پناهش بوده ام و به اسم مکرمش قسم هرچه دارم از پی کرم اوست .

ماه و او ماه و من ماه و همه  من ها و اوها اینک نظارگران تنفس سکرآورمن در هوای اویند .

شب بی نسیم شب آرام شب . شب عطر یاس . شب پنجره گشوده به جنگل انبوه مژگان او .

شب چوب رختی بی لباس شب گردشهای بی امان در باغ اندوه خاطره و بالاخره

شب غلطیدن اشک سرنگونی احساسی که بر پلکهایم سنگینی می کنند و عریانی روح در محضر صداقت .

امشب شب دیگری شب زهره شب پروین شب همه ستاره ها و سیاره های کهکشانی مادری ام .

بازو گشاده ام . هیچ الا حق

بوی تب از گونه هایم به مشام نمیرسد باران مرا پاشوره کرده است و شاید صمیمیت این اندیشه که امشب تو بیشتر با منی در منی اصلا خود منی

سپاس

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

گمشده کوير

اواخر خرداد ماه همیشه برایم تداعی کننده کلماتی است که در اولین زمستان آشنایی ام با تفکرات متفاوت دکتر شریعتی رقم خورد ( آری اینچنین بود برادر ) .

مطالعه آثار شریعتی فرصتی بود تا بتوانم محکی بر نادانسته های بیشمارم بزنم . دوران نوجوانی شاید هیچ یک از جملات او را بخوبی درک نمی کردم و تنها از صلابت کلامش و صراحت لهجه اش لذت می بردم و گاهی هم افقی نو در حوزه های خاص ایدئولوژیکی فرارویم قرار میداد اما به تدریج خواندن نوشته های دکتر بر قلمم موثر واقع شد . هر بار خواستم از علی بنوسیم ناخودآگاه در دایره وسیع لغاتش از این سو به آن کشانده شدم . خواستم از زهرا ... اصلا فاطمه فاطمه است رهایم نکرد ..... نمی دانم چرا اما بیش از یک تاثیر معمولی و گذرا بود عاشق کویریاتش بودم مدتها سعی کردم عباراتش را ضمن مکالمه های معمولی ام بکار نبرم اما ....

گاهی فکر می کنم هیچ یک از ما معلم اول ابتدائیمان را از یاد نمی بریم خود من هرگز خانم محقق را فراموش نکردم ( اصلا ربطی به دست بوسی ندارد) گویی دکتر هم برایم معلم اول ابتدایی بود که هر چه در نگارش آموختم از اوست بی آنکه حضور داشته باشد  . شاید تاثیر عقیدتی ایشان بر تفکر من (اگر صاحب فکر باشم ) بسیار کمتر از نقشه خوانی یی  باشد که برایم از خود بجای گذاشته است .

راست می گوید هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست و... زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

دکتر حرفهایی داشت برای گفتن شاید گوشی نبود و او بیشتر نگفت . شاید نخواست تباه ابتذال گفتنشان کند .....

نمی دانم شاید  شهادت ، شهامت و آزادگی را به شکل خاصی بر قلم اش جاری ساخت . آن طور که دلچسب تر بود برای من . حسین نوشته هایش به باورهایم نزدیک تر بود رادمردی که ذلت را تاب نیاورد و برایم همیشه شهادتش ازمظلومیتش درخشان تر بود .

و آخر کلام اینکه تفکر شریعتی پس از سالها خاموشی هنوز ماندگار است و با نشاط .... راز این مانایی چیست ؟ ...

سفر به آسمان ها

از روی زمین آغاز نمی شود .

از درون شهرها و آبادی ها،

از درون خانه ها و بستر ها آغاز نمی شود .

از زیر خاک ، از عمق زمین باید به آسمان پرواز کرد .

آن آسمان ،

این سقف کوتاه در زرورق گرفته کودن

که بر سرما سنگینی می کند . نیست .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

اندوهت را با من قسمت کن

با نام نیک و نکویی

امروز از آن روزهای عجیب خدا بود از صبح چندین بار تصمیم گرفتم به روز کنم اما نمیشد دست آخر حادثه ای مرا به خود خواند و ....

یادم هست شاعری بود از جنس صحرا  به لطافت دریا . من شیفته طبیعتی بودم که در شعرش جاری بود و ...

شاعرمی گفت :

می توانیم به ساحل برسیم

اندوهت را با من قسمت کن 

شادیت را با خاک

و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان است

مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد

من پاسخ دادم  :

فرض کن که اندوهم با تو قسمت شد نصف نصف

آن ذره به مقدارم که خاک شادیم را پس می زند و مرا ....

من خود جوی نحیفم عزیز غرور دیگری در من جاری است

یعنی امید داشته باشم که چون گنجشک پر بزند و بگذرد ؟

شاعر می گفت :

اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است

با شترهای سفید صبر در واحه تنهائی

می توانیم بساحل برسیم

و از آنجا

ناگهان

با هزاران قایق

به جزیره های تازه برون جسته مرجان

حمله ور گردیم

من پاسخ دادم :

همه اندیشه ما چراگاه اسبان  عریانی غفلت است

واحه تنهایی نه واحه  تن هایی که در آستانه دریا

مهمان ساحل توهم شده اند

خاطره می گوید که به مرجان نتاختم او به جرم هیچ  

مرا و مرا و مرا از سراچه خلوتی سرنگون خواست

شاعر حوصله می کند و بازهم می گوید :

تو غمت را با من قسمت کن

علف سبز چشمانت را با خاک

تا مداد من

در سبخ زار سپید کاغذ

باغی از شعر برانگیزد

تا از این ورطه بی ایمانی

بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد .

این بار میشکنم از پا در میآیم من غمم را با تو قسمت کنم ؟ چشمان کویری ام را با خاک

مدادت را بردار زمین رس شوره بسته ام را که از دریا سربرآوره است غرق شعرت کن .

بی ایمانی ام را را به خنجرت سر ببر

بی ایمانی ام را

شاعر ! امشب غمم را با تو قسمت کرده ام خاک را گوشزدی کن تا سرمه سودی چشمانم را زودتر در کام گیرد و قلبم آرام گیرد .

میهمان من منوچهر آتشی شاعر درد کوهساران و نشاط نخلستان ،  با شعری از منظومه آواز خاک . شاعری که شهرم سالها میزبان او بود و .....

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آیدای تو باشم در کدام آینه ؟

راز آتش در چشم نهفتن

بیرق پیروزی در نبرد نابرابر تقدیر 

آغوشی گشاده برای زیستن و نرمه جایی برای آسوده میرانیدن

و طهارت آسمان را از آن خود کردن

چه اندازه سخت و چه میزان دلچسب است زن بودن

آیدای بی نگاه آغازین شاید من نه آن باشم که با نخستین نگاهم آغاز شوی

دستانم بوی آشتی ندارند که دوستانی باشند یاری گر .... دشمنانی هستند ....

آینه بلندی که قامتت را در آن نظاره کنی نیز بر پیشانی ام گسترده نیست

حتی رقصی بر انگاره های ذهنم به خوش نوازی یک نی لبک نمی لغزد

تو !  در آینه آیدایی چون من ؟ .....

اما عمری دراز در من بنگر نشاط آدم شدنم را

شور از دنی به پری رسیدنم را

و پیکری که تنها در نگاه تو گسترانیده شده است بسان برکه ای رو به مرداب رفته راکد و متروک

و نیز حضوری که می خواهد دوزخی نباشد اگر از اهالی بهشت امروز نیست

و رودخانه ای برای تعمید آنچه گناهکرده ای و آنچه گناهکارم خوانده است .

گرچه سپیده دم با دستهایم از بستر رخوت بیدار نمی شود اما غروبت را با نم غربتم زلال و بی تردید ، رنگ دیگری خواهم داد .

همیشه کویر بودن و کویر ماندن مرا به خود خوانده است اینکه همه در من باشد از بود و نبود شاید نیارزد به آنچه قلب است و من در اویم .

شاملو و آیدایش در آینه امشب مرا به خود خواند و مرا بار دیگر با کلمه بسیط زن آشتی داد .

شاید روزی آینه آیدایم باشی اما مهم این است که من آیدا باشم چه آینه دار چه بی آینه ....

 

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

بخشش و انتظار

با نام خدا

به طور کلی این اواخر کم طاقتی و بی حوصلگی ام فرصت بهره گیری از لحظات را تحقیقا از من گرفته بود . امروز ، روز کاری سختی بود اما اثرات عجیبی بر اندیشه ام برجای گذاشت . نتایجی که شاید عقب ماندگی های این چند روز را تاحدی جبران کرد . حضور در کنار انسانهایی که علاوه بر شهامت و اعتماد به نفس دارای ثبات رای بسیار ستودنی بودند و نقطه پیوند دهنده ما تنها وبلاگ نویس بودنمان بود . با خود به این فکر می کردم چرا انسانها در حالیکه می توانند از ذخیره انسانی روحشان در خصوص برخی از مسائل خرج کنند اغلب این کار را نمی کنند . اینکه ما همیشه کاری را انجام دهیم که الزاما برایمان منافعی در بر داشته باشد آیا تمامی شعار های اخلاقی و حتی اعتقادی مان را زیر سوال نمی برد و تحت الشعاع قرار نمی دهد . شب طبق معمول در اواسط کوچه مشغول رسیدگی به چند ساعت روزم بودم و مرتب از خودم می پرسیدم چرا هیچکس در شرایطی که نیازمند کمک هستی پیش قدم نمی شود و .... که ناگهان جمله ای نزدیک به گفتار خلیل جبران در ذهنم تداعی شد و راه ادامه این تفکر را مسدود کرد .خدای متعال را شاکرم که درست در لحظات نیازمندی ....

جمله این بود : کسانی که به تو مار می دهند ، هنگامیکه تو از آنان ماهی می خواهی ، ممکن است چیزی جز مار برای بخشیدن نداشته باشند . بنابراین ، این عمل از طرف آنان ، نوعی سخاوت است .

شاید تنها ماندن و حتی در جمع بودن و از استمداد جمع محروم ماندن نیز هدیه و یا فرصتی است که در اختیار انسان قرار می گیرد تا به ابعاد مختلف و نقاط ضعف و قوت شخصیت خود بیشتر آگاه شود .

حیفم آمد مطلب این نوبت را با کلمات نابسامان خودم به پایان برسانم و رسیدم به این هشدار زیبا بازهم از خلیل جبران : سخاوت آن نیست که آنچه راکه من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی ، بلکه آن است که به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری .

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

در پلکان آرزو

.... آن روز

از پلکان آرزو بالاآمدی

کنارم ایستادی

رو به فرزانگی

 هنوز

دستت به شانه ام نرسیده بود

که سروش

نخستین غزل را در گوشم سرود .(مسعوداحمدی)

تا بحال شده دستتان به شانه اش نرسیده برود ؟گاهی دوست دارم پیش از رفتنت روی نوک انگشتانم بایستم تا دستم به شانه ات برسد .

دوست داشتم نام این پست را به یاد پدر بگذارم اما کلمات سرزده مسعود احمدی مانع شد .

پدر برای من تنها یک پدر نبود بلکه دریچه ای بود گشوده به دنیای دانستنی ها .پدر مجموعه ای کاملی از اندوخته های مبتنی بر اندیشه  بود .

روزهای شیرین ۱۳ سالگی زمانی که هر صبح به نام یک گل می خواندی ام . صبح های شقایق همیشه بهترین بود .

می دانستی تنهایم و تنها می مانم چه اندرزهایی که ندادی که در تنها شدنم بی اندازه مفید بود .

با من میگفتی هیچ گاه هیچ نقطه سیاهی ازخود بر لوح زندگی ات باقی نگذار که مدتی بعد نقطه یه دایره حصاری تو در اجتماع مبدل گردد .

رازی در چشمت نهفته بود که رازگشایی نداشت .رازی که سالها مرابه خود مشغول ساخت . در عالم کودکی دستت را در میان دستهایم می گرفتم و می گفتم بابا به من بگو ، با من حرف بزن و تو با صلابت نگاهم می کردی و ....

دستت را میان موهایت میبردی و می گفتی چقدر حساسی با این حساسیت نمی توانی دوام بیاوری . تا خم به ابرویم می افتاد دستی به موهایم می بردی و می گفتی جوجوی من صدای قلبت را می شنوم غر غر می کند با بابایی قهری ؟ نکند نازمیکنی برای من جوجوی اخم آلود من ..  بغلم می کردی و اشکهایم را بوسه باران می کردی و حالا که سالهاست نیستی قطرات اشکم سرگردانند و به دنبال دست مهربان تو می گردتد .

شبهای مناظره بر سر تیتر های روزنامه .روزهای خریدهای طولانی کتاب و پیاده روی های دل انگیز خیابان انقلاب که هنوز برایم در حالیکه یکی از معابر اصلی شهر است آرامشی خاص دارد .

و جمعه های دلگیر که از ترانه با هم سخن می گفتیم .پدر بیش از اینکه پدر باشد دوست بود دوستی که ....

من روی نوک انگشتانم قد کشیده ام پدر و تنها به اندازه یک رویا با سرشانه هایت فاصله دارم .مدتی است تصویرت را بیشتر می بینم دستت را لمس می کنم و نگاه عمیق ات را می بینم و پدر تو تنها بهانه ای برای .....

.... کیستی

که می توانی

تنها ، با پیاله یی آب و پاره ای نان

در تنهایی بمانی

به سکوت گوش دهی

ترانه بخوانی

اگر قدیس نیستی

کیستی ؟(مسعود اجمدی)

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خاطره ها

امشب شب عجیبی بود تارسیدم دلم هوای حمید مصدق کرده بود رفتم سراغ گزیده اشعارش کتابی که یکی از نزدیکانم ۱۴ سال پیش وقتی ۱۲ساله بودم یک روز گرم خردادی به من هدیه داده بود روی برگ ابتدایی کتاب این گونه نوشته بود : برای تزئین کلبه خاطرات خوب تو ( از کلیشه ای بودن جمله چشم بپوشید) . تا این جمله را برای بار نمیدانم چندم امشب دیدم بی هیچ هدفی کتاب را گشودم و انگار ....

حمید همیشه برایم دنیایی از جذابیت بود برای همه شعرهایش یادداشت مینوشتم شاید تعداد یادداشت های کاغذی ام درباره این اشعار دوبرابر کتاب است .

و امشب چقدر زیبا و چقدر بجا ، بندی از  این شعر سراغم آمد :

.... چه روزهایی خوب

که در من و تو گل آفتاب می رویید

به شهر شهره شعر و شراب می رفتیم

به کهکشان پر از آفتاب می رفتیم ....

به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم

و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت

زچشمهای سیاهت همیشه می خواندم

به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی

درون آن برهوت

این من و تو (ما) مبهوت

فریب خورده به سوی سراب می رفتیم .

به یاد آوردم که در همان زمان من بندنبال منظومه کامل درفش کاویان به کتابخانه ای مراجعه کردم و امروز دقیقا همان روز بود در سال ۱۳۷۲ و بدلیل نا مرتب بودن کتابهای کتابخانه به یک خاطره کتاب خوانی دیگر رسیدم غرش طوفان الکساندر دوما و ماجرای تجربه عشق از پس قلم جادویی و ترجمه منصوری که مجذوب کننده آن سالهایم بود . نمیدانم این کتاب را خوانده اید یا خیر اصلا با محتوای کتاب و ارزشهای فنی آن کاری ندارم . نام این کتاب مرا به یاد عشق معصومانه آندره به کنت دوشارنی می انداخت و خیلی چیزهای دیگر . چقدر من با این عشق صبور گریسته بودم. حتی موسیقی ای که همراه خواندن این کتاب می شنیدم امشب با یادآوری روزی که برای اولین بار به اولین جلد این کتاب رسیدم در گوشم تکرار میشود مجموعه ای از موسیقی های ارکسترال جهان بود که آثاری از کلود چیاری، رونی آلدریچ و فاستو پاپتی را شامل میشد بعدها شنیدم که تحت عنوان ارکسترهای بزرگ جهان بصورت رسمی منتشر شد . چقدر من سولینزارا را دوست داشتم دقیقا قطعه ای که کتاب را با آن شروع کردم . وای حتی بیاد می آورم که در شبهای امتحانم بود و برای اینکه خانواده به این کتابخوانی بی موقع ایراد نگیرند کتاب را باز میکردم در کشوی میزم می گذاشتم و کشوی میز را نیمه باز و با زاویه عمودی آن را می خواندم . خرداد برایم طعم گسی دارد طعم خاطرات نوجوانی که زود به جوانی رسیده و حتی کودکی که ....

و باز هم حمید در بندهای میانی شعری که امشب مرا به باغ خاطراتم برد :

و چشمهای تو با من همیشه می گفتند :

رها شو از تن خاکی

از این خیال که در خیل خوابها داری

مرا به خواب مبین

بیا به خانه من

خوب من

به بیداری

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

گلی در گلدان سفالی تاريخ

ایرج ضیایی در گلدان سفالی می گوید :

[ گلدان سفالی را بر میداری

نقشی از یک تابوت ستاره درخت

از جهان ازلی می آیند

مردانی غریب شبانه با تابوت زیر درخت می نشینند

گلدان را می چرخانی

نقشی از مار گل مهتاب

ما و گل مهتاب از کنار مردان میگذردند

داخل گلدان می شوند

شاخه ای گل در گلدان میگذاری .]

امشب شبی بود که شاخه گلی در گلدان سفالی تاریخ کاشته شد یاسمینی که عطرش  در کوچه های دوران  مستدام گشت .تن دردانه ای که در صدف اش آرام گرفت تا روحی از ارواح به روح اله پیوند خورد .

کسی می گفت آن لحظه که دلی میشکند لحظه ناب نیاز فرا میرسد. امشب دلی از عزلت نشینی ستاره ای در پس ابر می شکند پس اینک نوبت من نوبت تو و نوبت دلهای ماست .

امشب دلی در عرش می لرزد و هزاران قلب در فرش

تفاوتی ندارد از عرش باشیم یا که فرش مهم این است که دلی داشته باشیم  منقلب .قلبی همه یاد یار و روحی مدهوش از رایحه روحبخش یاس .

امشب عجیب دلم هوای یاس دارد ای کاش یک شکوفه نارس آن را ....

.... ای مهربان برای من یاس بیاور

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مهيار

با نام خدا

ادونیس شاعر عرب که به جرات یکی از سرمایه های فرهنگی  سوریه محسوب می گردد در شعر وطن می گوید :

در برابر چهره هایی که می خشکند.

پشت نقاب های اندوه

تعظیم می کنم .

در برابر راه هایی که اشک هایم را در آن جا گذاشتم.

در برابر پدری که مثل ابر، سبز، مرد .

و بادبانی بر چهره داشت

تعظیم می کنم .

در برابر کودکی که می فروشندش

تا دعاکند و کفش واکس بزند

( در کشور من همه دعا می کنیم همه کفش واکس می زنیم )

در برابر صخره ای که با گرسنگی خویش بر آن حک کرده ام

تو بارانی که زیر پلک هایم می غلتی تو آذرخشی

در برابر خانه ای که خاکش را در آوارگی به همراه بردم

تعظیم می کنم .

این همه وطن من اند ، نه دمشق .

این شعر ناگهان بسراغم آمد وقتی دلتنگ شور و حرارت گذشته ام بودم . مرا واداشت تا به خود نهیبی زنم که همه آنچه درد است مسکن من است نه آنچه درمان است .

همه ناشکیبی ها در قبال نابرابری ها

همه فریادها در قبال سکوت ها

و همه آنچه از دیدن آن گریز می زنم به زیباشناختی های آرامش بخش .

این همه و همه .... وطن من اند نه دریچه خوشبخت خوبی ها .

در پناه یگانه منان باشید و باشیم

   + اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()